مشترک شوید!
Smiley face

جدیدترین مطالب را در ایمیل خود داشته باشید!

نکته: به یاد داشته باشید که ایمیل فعال سازی ارسال شده را، باز کنید. این ایمیل ممکن است در Spam های شما باشد.

آمار بازدید
Prev
Next
Play

Posts Tagged ‘نجات’

postheadericon آن روز که شهدا نباشند…

امروز اولین روز سال جدید تحصیلی بود.

و مصادف بود با هفته ی جنگ.

در و دیوار مدرسه مزین بود به عکس و زندگی نامه های شهدا …

چفیه ها و قمقمه و هرچیزی که مربوط میشد به اونها

و قشنگترین کاری که شاید مدرسمون تا به جال کرده بود این بود که یک قسمتی به نام” شهید گمنام” درست کرده بودند..

تکه هایی از لباس، پلاک و استخوان در بین کپه ای از خاک…

بحث من مربوط به این مجسمه ی شهید گمنام نیست

بلکه مربوط به اونهایی است که در اطراف این مجسمه و این طرح جمع شده بودند.

نوجوانانی می خندیدند

به واقع می تونم بهتون بگم چیزی که من در اونجا دیدم هیچ قسمت خنده داری نداشت…

ولی اونها می خندیدند

بزرگترین فاجعه ی ممکن!

به فکر فرو رفتم…

چه آسان از یاد ما برونسی ها را بردند..

چه آسان از یاد ما آوینی ها را بردند…

چه آسان از یاد ما چمران ها را بردند…

و همت ها … و خیلی های دیگه …

و این را هم بگویم که چه آسان ما اجازه دادیم تا آنها را از ما بربایند!

چگونه تنها در فاصله ی کوتاه ۳۰ سال از این جنگ تمام این ارزش ها به فراموشی سپرده شدند؟

چگونه اعتقاد به شهدا و افتخار به شهدا اکنون ننگ محسوب میشود؟

و چگونه به یکباره همه چیز در زیر فیلم و موسیقی و آواز و … دفن شد…

بگذارید یک راز به شما بگویم

آیا می دانید تنها راز دوام جمهوری اسلامی ایران در فتنه های سال ۸۸ چه بود؟

شهدا و آنانی که خود را وارث آنان میدانستند…

و اکنون بگذاری گوشه چشمی از آینده به شما نشان دهم…

دردناک است.. خیلی دردناک… ایا آماده هستید؟

کمتر از چند سال طول میکشد…

دوباره همه چیز تحت رهبری خارجی ها و به احتمال زیاد دوباره تحت همان نام “سبز” اغاز خواهد شد…

تمام ورثای انقلاب اکنون مرده اند…

نه خبری از سرداران جنگ هست..

نه خبری از فرزندان شهیدان..

و نه خبری از آنان که خاک جبهه ها را با دستانشان لمس کرده اند…

فقط گروهی می مانند اندک ( بسیار اندک!) از آنان که خود را وارث شهدا میدانند

این گروه ها نیز به تریج دچار انحراف میشوند.. یا بسیار تند رو و یا بسیار کند رو…

هیچ مرز وسطی وجود نخواهد داشت..

و ان هنگام دیگر خبری از رهبری هم نیست .. یا بهتر بگویم.. از رهبری که خود آن روزگاران را درک کرده باشد نیست که وارثان شهدا را راهنمایی کند و آنان را به “صحیح روی” فرا بخواند…

آن روز دیگر خبری از اسلام و مسلمان واقعی هم نیست!

آن روز ها در تمام خانه ها ماهواره مثل مور و ملخ ریخته است!

آن روز ها آزادی زا به ازادگی فروخته اند…!

خیلی زود ارزش های اسلامی جای خود را با غرب زدگی عوض کردند…

در آن روز است که خارجی ها بر ما پیروزند…

آن روز وقتی است که ایران اسلامی؛ همه ی ارزش های خود را از دست داده .. وقتی که فقط ایران مانده…

به سادگی حکومت با اسم “آزادی” بر اندازی میشود.. آن هم نه با نفوذ هیچ نیروی خارجی ای!  بلکه توسط مردم!

پیام های تبریک و پشتیبانی است که از شرق و غرب می اید.. و اندک کسی هست که هنوز “استعمار” را باور دارد!

و آن روز است که خون آن ده ها و صد ها هزار شهیدی که جنگیدند تا آن یک وجب خاک را تحویل ندهند، به سادگی پایمال میشود….

کشور تقدیم آن کسانی که نباید میشود! آن هم دو دستی!

آن روز ایران تنها میشود.. بدون هیچ اسلامی…

متاسفانه چیز هایی که خواندید واقعیت بود…

به هر گونه ای که فکر می کنم می بینم تمام چیز ها حساب شده بود..

تک تک مارک ها.. تک تک آگهی ها… تک تک برنامه ها…تک تک کتاب ها…

ما اکنون هیچ گونه شانسی برای مقابله نداریم…

حتی تبلیغ هم نمیتوانیم بکنیم!

ولی نباید تسلیم شد..

می دانید چرا؟

چون برگ برنده به دست ماست…

ما آن روز را می بینیم و خواهیم ساخت…

آخرین امید جهانی..

و آخرین راه برای حفظ اسلام غیر تحریف شده…

——–

در همین افکارو احوالات بودم که زنگ خورد.. باید بر میگشتیم به کلاس…

کلاس؟! ببخشید!… من حواسم خیلی پرت است!

به سکولار… !

 

پ.ن: بد نیست اینها رو ببینید تا بفهمید وارث چه کسانی هستید…

postheadericon حقیقت

نظرتون راجع به مرگ چیه؟

سوالی بود که همیشه از خودم می پرسیدم….

مرگ.. دریچه ای رو به جهان دیگر

آیا از مرگ می ترسید؟

یا بهتر بگم:

آیا مرگ ترس داره؟

امروز برنامه ی “ماه عسل ” داشت.

افرادی رو در برنامه جمع کرده بود که از بدترین حوادث ممکن، بدون هیچگونه اسیبی نجات یافته بودند

یکی از این نجات یافتگان یک پیرمرد بود…

پیرمرد در راه سفر به سوریه بود که اتوبوس حامل اونها تصادف میکنه و واژگون میشه.. پیکر پیرمرد رو زنده در قسمت گلگیر اتوبوس پیدا کرده بودند… و او اکنون در برنامه بود..

پیرمرد زیاد تنومند نبود.. قسمت سمت راست صورتش پر چاله چوله بود… به نظر می اومد که مربوط به همون تصادف باشه… ریش و سبیل کم پشتی داشت.. ولی همونقدر هم سفید بود.. درست برخلاف موهای جوگندمیش…

وقتی مجری راجع به سانحه از اون پرسید کاملا میشد حادثه رو از درون چشم های اون خوند… اصلا میشد کامل دید.. پیرمرد با سکوت معنا داری شروع کرد.. انگار که داشت به سختی چیز هایی را به یاد می آورد…

عینکش روی نوک بینی اش اومده بود و ماجرا رو تعریف کرد..

از تصادف اتوبوس و ۸ دور غلتیدن اتوبوس می گفت… و از اینکه نمیدونست چرا باید در اون موقع اون رو در داخل گلگیر اتوبوس پیدا کنند.. از اینکه همسرش مجروح در جلوی چشمانش افتاده بود و از اینکه چطوری دوستان و همسفرانش کشته شده بودند… چشمان پیرمرد پر از خاطره بود… گویی دیگر در استدیو نیز حضور نداشت و سعی می کرد مغز خود را از این سوال که چرا من زنده ماندم پاک کند…

مجری از پیرمرد پرسید: ایا از مرگ می ترسی؟

پیر مرد نیشخندی بر لب داشت و چند لحظه مکث کرد.. انگار به فکر عمیقی فرو رفت…

بعد از چند دقیقه با قاطعیت پاسخ داد: نه!

مجری با تعجب پرسید: نه؟ چطوری؟

پیرمرد گفت: آقای مجری.. شما خودتون هم نمی ترسید.. به اعماقتون نگاه کنید!

ناگهان لبخند مجری از صورتش محو شد و گفت: من می ترسم.. از اون ادم هایی هم هستم که خیلی میترسم!

صحنه برام خیلی جالب بود… اینکه چرا باید یک پیرمرد از مرگ نترسد و یک جوان بترسد…

یا در واقع چرا باید از مرگ ترسید یا چرا باید نترسید…

تا چند وقت پیش اگر این سوال را از من نیز می پرسیدند به همان قاطعیت پیرمرد پاسخ می دادم: نه!

اما نمی دانم چرا این روز ها با درنگ به این سوال پاسخ میدهم… دیگر ته دلم به آن “نه” محکم و قرص نیست…. واقعا دلیلش رو نمی دونم…

فقط می دونم که نفس دیروز من از پیرمرد بودن به جوان بودن مسخ شده است…

و قطعا حکمت دیدن این برنامه برای من، یادآوری مجدد نفسم و آماده شدن برای برخورد با این حقیقت بود…

ترجیح می دم این مطلب کوتاه رو در همینجا تمام بکنم.. ولی دوست دارم این پرسش رو برای شما هم مطرح بکنم:

آیا از مرگ می ترسید؟ چرا؟