مشترک شوید!
Smiley face

جدیدترین مطالب را در ایمیل خود داشته باشید!

نکته: به یاد داشته باشید که ایمیل فعال سازی ارسال شده را، باز کنید. این ایمیل ممکن است در Spam های شما باشد.

آمار بازدید
Prev
Next
Play

Posts Tagged ‘خودکار’

postheadericon نماد پارچه ای (تحلیل کراوات)

سلام

این روز ها وقتی اسم لباس رسمی به گوش ما میخوره معمولا چندتا چیز خاص به نظرمون میاد:

کت ، شلوار ، جلیقه و کفش رسمی . و در این روزها تکه پارچه ای به نام کروات.

برخی اصالت این تکه پارچه را به زمان هخامنشیان ربط می دهند و می گویند در آن زمان معمول بوده که دوطرف شنل که بر بازوان قفل می شده را، به هم گره می زدند و قسمتی از اضافات گره بر روی سینه می افتاد.

صحت این ادعا معلوم نیست. اما چیزی که قطعیت دارد اینست که به مدت قرن ها جزئی از لباس ایرانیان و پارسیان نبوده و اکنون هم که وارد شده جکم غرب گرایی یا بهتر بگویم، غرب زدگی را دارد.

اما می خواهم پشت پرده هایی از کروات را برایتان بیان کنم تا اگر شما از آن دسته از افرادی هستید که کروات میزنید بدانید ک حامل چه پیام خطرناکی هستید!

سالهایی بسیار دور در مصر دو خدای وجود داشتند: اُسیریس و ایزیس( یا ایسیس).

ایزیس خانومه بود که با اسیریس ازدواج کرد. اسیریس یک برادر داشت به اسم ست(seth) ست برادری بسیار حیله گر بود.

دوران می گذشت و با گذشت زمان اسیریس به پادشاهی جهان رسید. همچنین در این مدت اسیری با ایسیس ازدواج کرد. ست( که مثه اینکه رقیب عشقی ایسیس بوده) از این کار او واقعا عصبانی میشه و در یک روز اسیریس رو می دزده…

اسیریس چند روز به خانه نمی ره و این موجب نگرانی ایسیس میشه. ایسیس شروع می کنه به گشتن به دنبال اسیریس و متوجه میشه که ست اون رو دزدیده. بچه هایی که کنار رودخانه بازی می کردند ست را با اسیریس دیده بودند و دیده بودند که او به کدام طرف میرود.ایسیس به دنبال ست و اسیریس حرکت می کند.

در طول این مدت ست اسیریس را کشت و بدن او را به ۱۴ تکه تقسیم کرد و در سراسر دنیا پخش کرد. ایسیس در محل قتل توانست یک تیکه از بدن اسیریس را پیدا کند.

به همین خاطر شروع کرد به سفر به تمام دنیا و یافتن قطعات بعدی بدن او.سرانجام او توانست ۱۳قطعه از ۱۴ قطعه را پیدا کنید. و حدس بزنید تنها تکه ی گم شده از بدن اسیریس چه بود: آلــت تناســلی مردانه ی اون.

داستان ادامه داره و کلی چیز دیگه اتفاق می افته ولی تا اینجاش برای من مهم بود(فکر بد نکنید!)

روزگار می گذره و این قسمت گمشده از بدن اسیریس تبدیل میشه به نمادی برای “ماسون ها”… بله! آلت تناسلی اسیری به عنوان نمادی به نام “اُبلیسک” مقدس و پرستیده میشه.

این نماد جدید هم نیست… از هزاران سال قبل از میلاد مسیح این نماد در مصر باستان که محل زاییده شده این افکار و تفکرات هست بوده و پرستیده میشده و الان هم این اتفاق هنوز هم هست.

بعنوان مثال این عکس ها رو ببینید:

به این میگت ابلیسک…. هرجا که ستونی به این شکل دیدید شک نکنید که نماد خالص فراماسونری هست

 

مصر باستان

در سمت چپ صفحه ابلیسک به وضوح دیده میشه

 

ابلیسک در یکی از پارک های آمریکا

 

 

ابلیسک در میدان اصلی واتیکان

نفوذ در این حد!

 

و فکر کنم حالا دیگه فهمیدید که چرا رمی جمرات قبلی( که خود ماسون ها عوضش کردن!) شکل ابلیسک بوده…

 

و این هم یک سنگ نوشته ی بسیار قدیمی

اثباتی بر ادعایی که در بالا داشتم

ابلیسک نماد آلت تناسلی مردانه

(عکسش یکم مورد داشت مجبور شدم سانسور کنم!)

 

خب دوستان عزیز من…

این نماد رو تا اینجا داشته باشید. حالا بیایید کمی مقایسه کنیم…

این یک کروات هست:

خب این دوست عزیزمونو(!) یکم می چرخونیم:

و به ابلیسک جدیدمون سلام می کنیم!

خب دوستان عزیز..

ممکنه بگید این هم یک نوع لباسه… مقه کت سلوار که از فرهنگ فرانسوی وارد شده… این هم همینطوری در خیلی از جاها استفاده م یکنیم و ما بعنوان نماد هم استفاده نمی کنیم که مشکل شرعی داشته باشه…

جواب شما اینه: ایا کت و شلوار نمادخالص شیطان پرستی ، آلت مردانه ، ماسونی و … هست؟ اگر کت و شلوار هم اینگونه نمادی هست من باز هم نمی پوشم چون نمی خواهم یک “نماد” و یک “وسیله ی سوء استفاده” باشم… ولی خدایی هر کس شما رو با کروات ببینه اول نمی گه : اااههه! مهندس باز خارجی شدی!!!

البته کروات ها در طول زمان در اثر استعمال دچار تغییر کوچکی شده اند. ولی این دلیل نمیشه که از نماد بودن خودشون بیفتن… مثل اینکه شما هرجا که باشید و علامت سیگاری که روش ضربدر کشیده شده رو ببینید می فهمید که یعنی استعمال دخانیات ممنوع… حالا چه شما سیگار برگ بکشید، چه سیگار عادی و چه پیپ فرقی نمی کنه!

حالا انتخاب با شماست:

آیا می خواهید نماد خالص ماسونری که می خواهن به وجودآورنده ی دجال و مبارزه کننده با امام زمان باشند، باشید؟

آیا می خواهد یک “آلــت مردانه” به گردنتان آویزان باشد؟

آیا می خواهید که در کمترین حالت، فرهنگ یک کشور بیگانه رو تبلیغ کنید؟

آیا می خواهید … و…

می دونم که بعد از نوشتن این پست مورد آماج تهمت ها و ناسزاهایی از قبیل “اُمّل” و “عقب مونده” قرار می گیرم.. ولی بشینید و بین خودتون و بین خدا قضاوت کنید…

و از ته دل به این سوال پاسخ بدید:

چرا کراوات میزنید؟

و اگر پاسخ هایی از قبیل ” برو بابا دلت خوشه” و یا اینکه ” من آدم روشنفکری ام… مثه تویه امل نمی مونم” و یا اینکه ” من کراوات رو فقط واسه قشنگیم میزنم و به اینا کار ندارم” دادید، مطمئن باشید یک جیزی این وسط اشتباهه…

قضاوت رو به عهده ی خودتون میذارم..

 

پ.ن۱: اصلا افسانه های مصری رو نخوندی! کلی توشون صحنه داره!!

پ.ن۲: ممنون میشم نظراتتون رو بنویسید تا من هم از نظراتتون استفاده کنم…

پ.ن۳: یکم وقتم به خاطر امتحانام گرفته است.. ببخشید دیر میام آپ کنم…

پ.۴: شرمنده که اسم بعضی از چیزایی رو که نباید می آوردم، آوردم….

postheadericon اولین مقاله ی بازی سازی من: پیاده سازی سیستم ذخیره و بارگذاری در یونیتی

سلام به همه

پیرو پست قبلیم که گفته بودم می خواهم کمی به صنعت بازی سازی کشور کمک کنم، یه مقاله ی آموزشی نوشتم…

همونطوری که می دونید سیستم ذخیره و بازیابی خودش مقوله ای جداگانه در هر بازی داره.

ولب خیلی از افراد هستن که سر این موضوع توی موتوری که من باهاش کار می کنم(یونیتی unity) مشکل دارن.

واسه همینم من این مقاله و نوشتم و فرستادم واسه یه سایت و اونها هم گذاشتنش تو سایتشون!

اینم لینک: دانلود

به امید آینده ای روشن!

 

postheadericon افتتاح قسمت جدید: “بازی و بازی سازی”

سلام

تصمیم گرفتم به وبلاگم یک قسمت جدید اضافه کنم

قسمت “بازی و بازی سازی”

فکر می کنم برای یک بازی ساز نبودن همچین قسمتی در وبلاگش مایه ی ننگه!

قراره توی این قسمت تجربه ای که از بازی سازی و بازی کردن هام به دست میارم رو برای شما هم بنویسم…

کی می دونه؟ شاید یک روزی به درد یکی خورد!

به هر حال!

موفق باشید

postheadericon نوجوان که بودم می خواستم جهان را تغییر بدهم….

روز ها و ساعت ها و دقایق پشت سر هم میگذرند…

صدای تیک تیک ثانیه ها گوشم را می آزارد…

و نشسته ام در اتوبوسی شلوغ

تیک تاک.. تیک تاک…

زمان اوج می گیرد و پیچ و تاب بر می دارد

تیک تاک.. تیک تاک…

گویی همه ی ساعت ها دست به دست هم داده اند تا مرا دیوانه کنند!

ثانیه ها به سرعت می گذرند.

به مردم می نگرم

هیچ یک خم به ابرو نمی آورند…

همه بی خیال!

خیلی ها می خندند، خیلی ها ابروان گره کرده اند و خیلی ها به افقی دور دست می نگرند

تعجب اینست که چگونه در این سروصدای بی نهایت در اتوبوس نشسته اند…

می دانم که این عادت این مردم است

از کودکی به یاد دارم همینگونه بوده…

و همینطور هم خواهد بود.

ولی من باید بسوزم و بسازم در این بیابان ظلمت

که تنها در آن قرار دارم و فقط می نگرم

به دایره ی طی شده ی شب و روز در آسمان

و اندوهگین منتظر آن نقطه ی سفید زندگانی ام هستم..

و مجبورم تا رسیدن آن نطه وقتی از من می پرسند حالت چطورست بگویم :خوب!

ولی کسی چه می داند که این خوب از صد ها هزار بد هم بدتر است…

و می کوبند بر سرم که چرا درس نمی خوانی! پس فردا کنکور داری!

من می شونم صدای تیک تیک را!

ولی آنان نمی شنوند…

تیک… تیک…

و الان هم که می نگارم مشغول برگزاری عزای ان دقایقی هستم که در نوشتن این مطلب از دست دادم…

یادم باشد که بگویم بالای قبرم بنویسند: ” نوجوان که بودم آرزو داشتم جهان را تغییر بدهم…”

تیک… تیک…

تیک… تیک…

postheadericon تخم مرغ رنگی سبز!

 

سال های متمادی است که خون و جان ایرانیان به رنگی به نام “سبز” آمیخته شده است.

در ابتدا ایران را پارس می گفتند.

پارس سرزمینی بود که نارنجیِ خورآسان (=محل طلوع خورشید) داشت؛ طلایی کویر داشت؛ سپیدی برف داشت؛ آبی دریا داشت؛ و از همه مهمتر، پارس رنگ “سبز” داشت.

چرا که جنگل های پارس به زیبایی و قلب های مردمش به لطافت و بخشندگی معروف بودند.

پارسیان رنگ سبز طبیعت را مقدس می شمردند و در هر بهار با برگذاری مراسمی به نام “نوروز” ورود دوباره ی “سبز” را به پارس جشن می گرفتند. به جرات می توان گفت بیشترین تکرار در رنگ های پرچم های قبلی ایران، رنگ سبز است.

این قصه ادامه یافت تا به ظهور اسلام رسید. در سیره ی پیامبر مکتوب است که به رنگ سبز علاقه ی خاصی داشت و نوه ی ایشان امام صادق دیده شده که با لباس سبز به احرام رفتند. و این در حالی است که بیشتر لباس سفید برای احرام توصیه شده و پوشیدن این رنگ توسط این بزرگوار حاکی از والا بودن مقام این رنگ نسبت به بقیه ی رنگ هاست. همچنین در تاریخ از زبان حکیمه خاتون، عمه ی امام حسن عسکری، نقل است که گهواره ی امام زمان روکشی داشت به رنگ سبز.

جالبتر آنکه که در قرآن کریم، از میان همه رنگها به رنگ سبز به عنوان رنگ لباس بهشتیان معرفی شده است: “ویلبسون شباباًَ خضراً من سندس و استبرق” لباسهای سبز حریر و دیبا بپوشند..

به همین خاطر، سبز رنگ سیادت و دیانت محسوب میشود و نمادی است بر بسیاری از چیزها. می توان سبز را نمادی دانست بر اسلام و اسلام مداری.به طور مثال تا چند صباحی پیش هرکس شالی سبز بر گردن می انداخت همه به او سلام می کردند و اگر جایی نام اورا نمی دانستند با پیشوند “آقا سید” او را صدا میزدند.

دشمن این نکته را به خوبی برداشت کرد. اسلام ستیزی در بیشتر کشور ها بالا گرفت. سعی بر این شد که حتی بانوان محجبه از خیابان ها جمع شوند تا دیگر حتی نامی از اسلام باقی نماند. چرا که مستکبران این درس را به خوبی فهمیده بودند که اسلام یعنی مقابله با زور و ستم و یعنی ایستادگی جلوی آنها. پس اسلام باید به هر نحوی در همه ی کشور ها خانه نشین می شد. و برای این کار چه چیزی بهتر از از بین بردن تمام نماد های اسلامی؟ چرا که هنگامی که چیزی دیده نشود به یغما می رود.

جمله ای در کتاب زبان پارسالمان بود که خوب آن را به یاد دارم: موضوعات سیاسی مبحث خوبی برای گفت و گو های دوستانه و دوست یابانه (!) نیست!

فکر می کنم مهمترین اصلی بود که مورد توجه دشمن قرار گرفت! چرا که فقط کافی بود یکی از نماد های اسلامی در قالب سیاست نفوذ کند و بتواند اتحاد مردم را چند شعبه کند.

به زیرکی هرچه تمام تر در دوران انتخابات ما این اتفاق افتاد. کاری شد که مثلا به اتفاق رنگی به یکی از کاندیدا های انتخابات می رسد. ولی چشم من آب نمی خورد که در همانجا هم نفوذ داشتند و برنامه ها سخت از قبل برنامه ریزی شده بود. رنگ سبز به اصلی ترین طرفدار ضد حکومت موجود می رسد. این رنگ در قالب انواع وسایل مانند دستبند، دفترچه یادداشت، ساعت و … به طرفداران توزیع شد.

به تدریج زمزمه ها مبنی بر تقلب قطعی در انتخابات شنیده می شد بطوریکه همه باور کرده بودند باید خود را برای جنگی بزرگ اماده کنند چرا که مجبورند برای اعاده ی حق خود به خیابان ها بروند…

دعواهای خیابانی بالا گرفت، دیگر مهم نبود شما طرفدار چه کسی بودید، اگر رنگ سبز یا قرمز بر دست داشتید مرتد بودید!

بادم هست که حتی در بسیاری از سایت ها آموزش ساخت تخم مرغ های رنگی سبز که موقع شکسته شدن رنگشان به اطراف می پاشد هم داده شده بود.. برای چه؟ برای اینکه آنهایی که تا دیروز با اسپری بر در کوچه و خیابان ها می نوشتند”یادگاری از فلانی” اینبار با تخم مرغ ها در و دیوار شهر را رنگ کنند و تازه حال بیشتری هم بکنند! حتی دیگر دور مِیّت ها هم پارچه ی سبز نمی بستند که اَنگ “شهدای سبز” به مِیّت بد بختشان نخورد!

و به همین سادگی حرمت رنگ سبز شکسته شد و نماد های اسلامی یکی یکی تبدیل به نماد ها و اسباب بازی های سیاسی شد.

دیگر سید ها حق نداشتند به گردنشان شال سبز بیاندازند… دیگر “اقا سید” گفتن ها در زیر خرباری از ترس و وحشت ها که ساخته ی دست خود مردم بود دفن شد… ودیگر اسلام به خانه ها محدود شد!

و دشمن در خیال آسوده که یکی از نماد های اصلی اسلام نا بود شد.. و مردم هم از هم پاشیدند…

اشتباه نکنید … قصدم از نوشتن این مطلب اصلا تهمت زدن به افراد یا دفاع از افراد دیگه نیست… بلکه فقط می خواستم بدونید که به چه زیبایی زیر آب اسلام و دین و کشور و هویت و همه چیمونو زدن! حالا حداقل بیایید کوکورانه و از روی دق و دلی از کسی حمایت یا با کسی مخالفت نکنیم… و همیشه این رو به یاد داشته باشیم که هر لخظه در هر طرف جبهه که باشید ممکنه ناخودآگاه برای دشمن خدمت کنید…

باور کنید انتقا کردن و بد و بیراه گفتن نسبت به هر چیزی خیلی سادست… اگر مرد عمل هستید، مردانه وارد شوید و سعی کنید به صورت منطقی تایید کنید و دفاع کنید و در راستای پیشرفت کمک کنید…

به امید روزی که حرمت همه ی رنگ ها به صاحبان اصلی آن باز گردد….

postheadericon اختتامیه ی جشنواره ی بازی های رایانه ای

سلام

طبق قولی که دادم اومدم تا یک عالمه در مورد سفر دیروزمون بگم!

رسیدن من به اختتامیه کار خدا بود!

بذارید از اول براتون بگم…

جشنواره روز۱۹ اردیبهشت ماه در ساعت۵:۳۰ دقیقه در محل تالار وحدت تهران برگذار میشد…

پرواز ما در ساعت ۲:۱۵ قرار بود انجام بشه… ما هم ساعت ۱ پاشدیم رفتیم فرودگان گفتن پروازتون تاخیر داره.. پرسیدیم چه قدر؟ گفتن معلوم نیست.. احتمالا ساعت ۴ انجام میشه!

خلاصه ما رو میگید دیگه کاملا نا امید شده بودیم… یعنی من و دوستم(محمدرضا) که نشده بودیم؛ بابا هامون کلی حرص و جوش می زدن و هی از این ور می رفتن اونور تا ببینن کسی پاسخگو هست یا نه…

هیچ کس نه می گفت چرا پرواز دیر میاد و نه حاضر بود جایگزینی به ما بده..حتی لیست های انتظار هم پر شده بود و هیچ کس حاضر نبود از اون ها هم به ما بده. خلاصه ما از ۱ تا ۳ توی فرودگاه علاف بودیم…

دیگه داشتیم بند و بساط جمع می کردیم که برگردیم خونه هامون.. اگه با پرواز ساعت ۴ می رفتیم دیگه اصلا به اختتامیه نمی رسیدیم چون تهران شهر ترافیک هست و پرواز هم۱:۱۵ دقیقه طول می کشید!

یکبار دیگه باباهامون رفتن دنبال بلیط.. یه بیست دقیقه ای گذشت که برگشتن و گفتن بدوید برم از پرواز جا می مونیم.. ما هم با تعجب گفتیم که مگه پرواز لغو نشد؟ گفتن چرا اون پرواز که کاملا لغوه ما تونستیم بلیط جدا بگیری واسه ساعت ۳:۱۵٫٫ گفتیم الان که ۳:۲۰ هست! گفتن اون پرواز هم تاخیر داره و ۳:۳۰ حرکت می کنه!

ما هم از خدا خواسته سریع رفتیم تو هواپیما و با ۳ ساعت تاخیر راس ساعت ۴ از فرودگاه شهید هاشمی نژاد مشهد حرکت کردیم!به فراز فرودگاه مهر اباد که رسیدیم به دلیل مشغول بودن باند تقریبا ۲۰ دقیقه رو هوا موندیم و بعد نشستیم. ساعت ۵:۳۰ دقیقه ما توی فرودگاه مهر اباد تاکسی گرفتیم و حرکت کردیم به سمت تالار وحدت.

وقتی داشتیم از خیابون ها رد میشدیم راننده غرق در این بود ک چرا امروز تهران اینقدر خلوته و هواش خوبه! معمولا تهران به این دوتا چیز خیلی معروفه!

و به خاطر لطف بی کران الهی ما راس ساعت ۶ در کمال نا باوری رسیدیم به سالن وحدت و باز هم دی کمال نا باوری در سالنی که پر بود از آدم تونستیم ۴ تا جا پیدا کنیم برای نشستن! و باز هم در کمال نا باوری هنوز مراسم شروع نشده بود!

خلاصه رفتیم و نشستیم و مراسم شروع شد… تمام کله گنده ها بودن! به قول محمد رضا تا حالا تو عمرمون این همه آدم کله گنده یه جا ندیده بودیم… از مسئول بنیاد؛ آقای مینایی گرفته تا مهدی بهرامی و وزیر ارتباطات و فناوری اطلاعات و وزیر ارشاد و… ولی مهم ترین فرد حاضر توی اختتامیه از دید تماشاچیان داور بخش هنری یعنی آقای رامبد جوان بود! (هرکی از خونشون فرار می کنه میاد داور میشه! وقتی صداش زدن باید روی سن بجای اینکه از پله ها بیاد از وسط راه پرید روی سن و به وزیر هم گفت که همینطوری بره بالا!!)

شاید رامبد جوان شناخته شده ترین داور در این جشنواره بود (نفر سوم سمت چپ)

 

خلاصه.. نوبت رسید به بخش افرینش های دانش آموزی.. اسم ما رو خوندن و ما رفتیم بالا و لوحمون رو گرفتیم و برگشتیم پایین! از حاضران هم هیچ کس تشویق نکرد! یعنی هیچ کس هیچ کس هم که نه! به ۴۰ و ۵۰ نفری تشویق کردن اصلا فکر نمی کردم به همین سادگی باشه!

خلاصه جشنواره ادامه پیدا کرد و رسید به بازی های اصلی! بازی گرشاسپ ۹۰ درصد جوایز رو به خودش اختصاص داد.. بعد بازی میرمهنا و بعد هم بازی سیاره ی میترا…

ولی جالب اینجا بود که بهترین بازی جشنواره اصلا در بین این سه بازی نبود! بلکه بهترین بازی جشنواره؛ بازی کوهنور ساخته ی فرهود فرمند به تهیه کنندگی تبیان بود.

خوب جشنواره تموم شد! اختتامیه هم به پایان رسید و نوبت به خوردن خوراکی بود! یه عالمه خوراکی به صورت بوفه ی آزاد! البته من و محمدرضا نه که رژیم داشتیم(!) واسه همین فقط آبمیوه خوردیم و به دنبال دوستای اینترنتیمون گشتیم!

که من موفق شدم فقط مهدی بهرامی رو اونجا از بین دوستام بیابم!

خلاصه ساعت ۸:۳۰ رفتیم به سمت فرودگاه و جاتون خالی یه بستنیه باحال هم زدیم تو رگ و مجددا با پروازی که ۱ ساعت تاخیر داشت به سمت خونه حرکن کردیم و ساعت۲بامداد منزل رسیدیم…

این هم از داستان جایزه گرفتن ما!

پ.ن۱: فکر می کنم لیاقت بازیمون بیشتر از اینا بود.. ولی چه کنیم دیگه…

پ.ن۲: سفر خوبی بود!

پ.ن۳: امیدوارم که محمدرضا دیروز ناراحت نشده باشه از اینکه فقط اسم منو واسه بالا رفتن خوندن.

postheadericon رسام: فصل اول- مقام دوم آفرینش های دانش آموزی

سلام!
بازی رسام در بخش آفرینش های دانش آموزی نخستین جشواره ی بین المللی بازی های رایانه ای مقام دوم رو بدست آورد!
یک عالمه عکی و فیلم واستون گرفتم! یکم استراحت کنم واستون میذارم!

لینک از خبرگزاری های مختلف:

نسیم آنلاین

پانا

فارس نیوز

رجا نیوز

postheadericon

سلام

فردا دارم واسه بازیم میرم تهران…

قول می دم با دستی پر از اختتامیه برگردم!

فعلا

التماس دعا

postheadericon والپیپر ویژه ی فاطمیه

سلام

توی پست قبلیم یه عکس گذاشته بودم.

اون یک والپیپر هست که خودم ساختم

امیدوارم ازش خوشتون بیاد….

 

برروی تصویر کلیک کنید تا بزرگ بشه(۱۰۲۴ * ۷۶۸)

postheadericon براستی ما را چه شد؟ (ویژه ی فاطمیه)

ای فاطمه؛

ای سیده ی زنان اهل بهشت؛

و ای پاره ی تن رسول خدا؛

ای همسر امیرمومنان؛

و ای “کوثر” اعطا شده از سوی خدا…

به راستی مردم ره چه شد که به این زودی این همه مناقب تورا از یاد بردند؟

و براستی ما را چه شد که تو را فراموش کردیم؟

چگونه فراموش کردند که پیامبر فرمود: هرکس تو را بیازارد، مرا آزرده است؟

و چگونه از یاد بردیم که ما هم می توانیم تورا بیزاریم؟

برایتی ما را با آنان که تورا شهید ساختند چه فرقی است؟

و الحق که ما همانانیم در تاریخی دیگر..

ولی اینبار به جای شکستن در منزلگان تو  و تازیانه زدن بر دست و صورت تو،

تازیانه می زینیم بر دل تو…

با بی مهری هایمان

و با بیعت شکنی هایمان…

همانا که ما با بدون اینکه بدانیم تو دشمنیم…

چرا که تو سعی کردی که از همسرت؛ امیرمومنان؛ دفاع کنی تا دست مشکرکان به او نرسد…

و ما امام بی پناهمان را می آزاریم و آگاهانه او را به دست ظالمان و دشمنان و ستمگران می سپاریم…

براستی ما را چه شده که به این زودی بیعت هایمان را فراموش کردیم، تورا فراموش کردیم، امامان را فراموش کردیم و مشغولیم به این زندگی نحص و شوم؟

و براستی ما را چه فرقی است با آنانکه تو را شهید کردند…

یا فاطمه الزهرا…

ای کسی که مهریه ات بخشیدن دوست داران علی است…

دعا کن تا ما هم در این زمان،

سلمان باشیم و مقداد و ابوذر

تا امامان تنها نماند…

و تاریخ غصب خلافت و تاریخ عاشورا تکرار نشود…

بی بی جان…

دعا کنید.