مشترک شوید!
Smiley face

جدیدترین مطالب را در ایمیل خود داشته باشید!

نکته: به یاد داشته باشید که ایمیل فعال سازی ارسال شده را، باز کنید. این ایمیل ممکن است در Spam های شما باشد.

آمار بازدید
Prev
Next
Play

Posts Tagged ‘حقیقت’

postheadericon حقیقت

نظرتون راجع به مرگ چیه؟

سوالی بود که همیشه از خودم می پرسیدم….

مرگ.. دریچه ای رو به جهان دیگر

آیا از مرگ می ترسید؟

یا بهتر بگم:

آیا مرگ ترس داره؟

امروز برنامه ی “ماه عسل ” داشت.

افرادی رو در برنامه جمع کرده بود که از بدترین حوادث ممکن، بدون هیچگونه اسیبی نجات یافته بودند

یکی از این نجات یافتگان یک پیرمرد بود…

پیرمرد در راه سفر به سوریه بود که اتوبوس حامل اونها تصادف میکنه و واژگون میشه.. پیکر پیرمرد رو زنده در قسمت گلگیر اتوبوس پیدا کرده بودند… و او اکنون در برنامه بود..

پیرمرد زیاد تنومند نبود.. قسمت سمت راست صورتش پر چاله چوله بود… به نظر می اومد که مربوط به همون تصادف باشه… ریش و سبیل کم پشتی داشت.. ولی همونقدر هم سفید بود.. درست برخلاف موهای جوگندمیش…

وقتی مجری راجع به سانحه از اون پرسید کاملا میشد حادثه رو از درون چشم های اون خوند… اصلا میشد کامل دید.. پیرمرد با سکوت معنا داری شروع کرد.. انگار که داشت به سختی چیز هایی را به یاد می آورد…

عینکش روی نوک بینی اش اومده بود و ماجرا رو تعریف کرد..

از تصادف اتوبوس و ۸ دور غلتیدن اتوبوس می گفت… و از اینکه نمیدونست چرا باید در اون موقع اون رو در داخل گلگیر اتوبوس پیدا کنند.. از اینکه همسرش مجروح در جلوی چشمانش افتاده بود و از اینکه چطوری دوستان و همسفرانش کشته شده بودند… چشمان پیرمرد پر از خاطره بود… گویی دیگر در استدیو نیز حضور نداشت و سعی می کرد مغز خود را از این سوال که چرا من زنده ماندم پاک کند…

مجری از پیرمرد پرسید: ایا از مرگ می ترسی؟

پیر مرد نیشخندی بر لب داشت و چند لحظه مکث کرد.. انگار به فکر عمیقی فرو رفت…

بعد از چند دقیقه با قاطعیت پاسخ داد: نه!

مجری با تعجب پرسید: نه؟ چطوری؟

پیرمرد گفت: آقای مجری.. شما خودتون هم نمی ترسید.. به اعماقتون نگاه کنید!

ناگهان لبخند مجری از صورتش محو شد و گفت: من می ترسم.. از اون ادم هایی هم هستم که خیلی میترسم!

صحنه برام خیلی جالب بود… اینکه چرا باید یک پیرمرد از مرگ نترسد و یک جوان بترسد…

یا در واقع چرا باید از مرگ ترسید یا چرا باید نترسید…

تا چند وقت پیش اگر این سوال را از من نیز می پرسیدند به همان قاطعیت پیرمرد پاسخ می دادم: نه!

اما نمی دانم چرا این روز ها با درنگ به این سوال پاسخ میدهم… دیگر ته دلم به آن “نه” محکم و قرص نیست…. واقعا دلیلش رو نمی دونم…

فقط می دونم که نفس دیروز من از پیرمرد بودن به جوان بودن مسخ شده است…

و قطعا حکمت دیدن این برنامه برای من، یادآوری مجدد نفسم و آماده شدن برای برخورد با این حقیقت بود…

ترجیح می دم این مطلب کوتاه رو در همینجا تمام بکنم.. ولی دوست دارم این پرسش رو برای شما هم مطرح بکنم:

آیا از مرگ می ترسید؟ چرا؟

postheadericon ناگفته های طبس — جنگ آمریکا در طبس

سلام

در بین حوادث پس از انقلاب، قطعا یکی از مهمترین و عجیب ترین حوادث، حمله ی آمریکا به ایران بود.

همیشه در کتب تاریخی خودمون از سال پنجم دبستان تا سال سوم دبیرستان به یک صفحه ی ابهام آمیز از کتاب تاریخ خودم می رسیدم : “حمله ی طبس

هیچکس به من نمی گفت که چه اتفاقی افتاده. در حقیقت هیچکس نمی دونست که چه اتفاقی افتاده. همه فقط چند خط داخل کتاب تاریخمون رو حفط بودند: “آمریکا به ایران حمله می کنه و در نهایت توی طوفان شن گیر می کنه و شکست می خوره”.

به نظر من این تمام ماجرا نبود.

چرا که به بسیاری از سوال های من از قبیل :

چرا حمله کردند؟

چطوری حمله کردند؟

چرا از طبس حمله کردند؟

آمریکا با این عظمت چطوری توی طوفان شن شکست خورده؟

و … به هیچ وجه جوابگو نبود.

این بود که پس از مدت ها این انگیزه ی من دوباره زنده شد و تصمیم گرفتم راجع به این موضوع بیشتر تحقیق کنم. لازم به ذکره تمام این تصاویری که در ادامه قرار خواهم داد مستند و واقعی و مربوط به همین حادثه است. یادتون هم باشه که وقتی به انتهای متن رسیدید قسمت هایی رو که با “توصیه ی اکید” علامت زدم حتماببینید. چرا که هرچی مستنداتی مثل فیلم  عکس  در رابطه با این جنگ هست اونجا جمع شده.

پیش زمینه های ذهنی:

تقریبا همه ی ما با روز دانش آموز و روز دانشجو اشنا هستیم. در ۱۳ ابان ۱۳۵۸ دانش آموزان و دانش جویان پیرو خط امام با حمله به سفارت آمریکا در تهران، اون رو به اختیار خودشون در آوردن و در طی این ماجرا حدود ۶۶ نفر از ماموران سفارت رو دستگیر (و یا به قول آمریکایی ها به گروگان) گرفتند. در طی این ماجرا ۷۰ سند فوق محرمانه ی آمریکایی به دست ایرانیان افتاد که بیشترشون مربوط به فعالیت سیا در ایران بود.

آمریکا با تسخیر مرکز جاسوسی خود به شدت احساس خطر می کرد. چرا که او به بُتی در منطقه تبدیل شده بود که شکستن آن از دست هیچکس ساخته نبود. و آمریکا هم از همین ترس غالب بر مردم استفاده می کرد تا سلطه ی خود را گسترش بدهد.

اما با گرفتن سفارت خانه اش در ایران ، این تفکر غالب بر کشور ها شکسته شد و آمریکا به شدت افت قدرت پیدا کرد چرا که بسیاری از مردم کشور ها بر علیه سلطه ی آمریکا در کشورشون قیام کردند.

حالا نوبت این بود که آمریکا سلطه ی از دست رفته ی خود را پس بگیرد و دوباره ضربه شستی نشان کشور ها بدهد تا همچنان بت بودن و پرستشش حفظ شود.

به همین منظور به فکر طراحی عملیاتی به نام “پنجه عقاب” یا “عقاب طبس” یا “کاسه ی برنج” یا “نور شب” افتاد (Operation Eagle Claw (or Operation Evening Light or Operation Rice Bowl). از اسم های زیاد این عملیات تعجب نکنید… واقعا این همه اسم دارد. البته معروف ترین اسم آن “نجات گروگان ها در ایران” بود (Hostage Rescue In Iran )

عملیاتی که نجات آبروی آمریکا در منطقه فقط بسته به ان بود…

 

طرح ریزی عملیات:

 یک ماه پس از فتح لانه جاسوسی، ۹۰ نفر از کماندوهای امریکایی به ایالت آریزونای امریکا اعزام شدند تا آخرین مرحله ی تمرین و آموزش خود را تحت شرایط موقعیت مشابه ایران بگذرانند. از سوی دیگر گروه های ویژه ی سری که برای پشتیبانی و تدارک وسایل تکمیلیِ طرح، در نظر گرفته شده بودند، مخفیانه وارد ایران شدند و با گروهک های ضد انقلاب تماس گرفتند.

طبق نقشه هواپیماها و هلی کوپترها باید در فرودگاه شماره ی ۱ واقع در صحرای طبس فرود آیند، سپس هلی کوپترها، کوماندوها را به اطراف تهران منتقل کنند تا از آنجا با کامیون ها و خودروهایی که از قبل توسط عمال داخلی و نفوذی امریکا آماده شده بود، به اطراف جاسوسخانه (ساختمان سفارت سابق امریکا) انتقال یابند.

نقشه ی حمله به ایران

نظامیان آموزش دیده امریکایی، در اواخر آذرماه ۱۳۵۸ عازم کشور مصر شدند و در پایگاهی در نزدیکی قاهره استقرار یافتند.

برژیسنکی می گوید:

«روز اول آوریل (۲۲ فروردین) جیمی کارتر از من خواستارتشکیل جلسه ی اضطراری شورای امنیت ملی شد وگفت که به نظر وی زمان اقدام فرا رسیده است.»

 کارتر جلسه یاد شده را با این سخنان آغاز کرد:

«به نظرم امکان خلاصی گروگان ها بسیار بعید به نظر می رسد و ما بایستی حاکمیت خود را اعمال کنیم و حالا وقت آن است که عمل مناسب انجام پذیرد و جدول زمانی آن هم تهیه شود.»

و ادامه داد:

«ما باید برای آزادی گروگان ها وارد عمل شویم و عملیات در اولین فرصت ممکن باید آغاز شود.»

رییس ستاد مشترک ارتش ژنرال جونز، تاریخ ۴ اردیبهشت را مناسب ترین زمان شروع عملیات اعلام کرد.

بدین ترتیب غروب روز پنج شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۵۹ تعداد شش فروند هواپیمای ۱۳۰-C  امریکایی، نود نفر کماندو از قاهره  به ناو هواپیمابر نیمیتز NIMITZ در دریای عمان و نزدیک آب های ایران منتقل کردند.

هلیکوپتر ها در ناو هواپیمابر NIMITZ

در ایران چه گذشت؟

نیمه شب پنجشنبه ۴ اردیبهشت شش فروند هواپیمای ۱۳۰-C و هشت فروند هلی کوپتر نفربر از عرشه ی ناو هواپیما بر NIMITZبرخاستند و با پرواز در ارتفاع کم، راهی ایران شدند.

پس از ورود به حریم ایران اسلامی، یکی از هلی کوپترها در ۱۲۰ کیلومتری شهر راور کرمان دچار نقص فنی شد و ناگزیر فرود آمد. سرنشینان این هلی کوپتر به هلی کوپتر دیگری منتقل شدند که پس از طی مسافتی دستگاه هیدرولیک این هلی کوپتر نیز از کار افتاد، اما توانست خود را به ناو هواپیمابر نیمیتز برساند.

در هر صورت، شش فروند هواپیمای ۱۳۰-C  و شش فروند هلی کوپتر در محل مورد نظر واقع در صحرای طبس در تاریکی شب فرود آمدند. یکی دیگر از هلی کوپترها در حال سوخت گیری برای اجرای مرحله ی بعدی عملیات، دچار نقص فنی شد. با از کار افتادن این هلی کوپتر، تمام برنامه های امریکایی ها به هم خورد زیرا با محاسباتی که انجام داده بودند، برای انجام مرحله بعدی عملیات حداقل به شش فروند هلی کوپتر نیاز داشتند.

موقعیت به ناو نیمیتز و از آنجا به کاخ سفید گزارش شد و از رییس جمهور کسب تکلیف شد. کارتر دستور توقف عملیات و عقب نشینی را صادر کرد؛ اما آن هنگام که امریکایی ها قصد بازگشت کردند، توفانی از شن برخاست، هواپیماها و هلی کوپترهای امریکایی، در حال برخاستن از زمین دچار مشکل شدند. یک هواپیما و یک فروند هلی کوپتر با هم برخورد کردند و هر دو آتش گرفتند.

جالبست بدانید که شبی که عملیات در آن به وقوع پیوست مهتابی بود و معمولاً در این شب ها از توفان و بادهای تند خبری نیست و افزون بر این، بر اساس پیش بینی های علمی اداره ی هواشناسی امریکا، در شب عملیات، هوای کویر توفانی نبوده است!

بازمانده ها:

بر اساس آمار ویکی پدیا، ۸ نفر دراثر این برخورد کشته شدند، ۴ نفر به اسارت گرفته شدند (که من تا لحظه ای که این مطلب را می نگارم هنوز به سرنوشت این ۴ نفر پی نبرده ام) ۱ هلیکوپتر و یک فروند هواپیمای C130  منفجر شده و هلیکوپتر هم منهدم شده اند.بر اساس این آمار اینگونه به نظر میاد که بقیه باز مانده ها با هواپیمار C130 دیگر گریخته اند. همینطور ۵ فروند هلیکوپتر دیگر به دلیل اینکه برای پرواز نیاز به “ایر تکسی” (air taxi ) داشته اند (به معنی اینکه باید مسافتی را روی زمین طی کنند تا بتوانند بلند شوند) در طوفن گیر کرده و سالم در سر جای خود مانده اند.

هشت نفر کشته شده ی این جنگ

دوباره خیانت داخلی:

پس از فرار امریکایی ها و صدور اعلامیه توسط کاخ سفید مبنی بر شکست عملیات و این که اسنادی سری و مهمی در درون هلی کوپترها به جای مانده است. به دستور مستقیم بنی صدر که در آن زمان سمت فرماندهی کل قوا را داشت، هلی کوپترهای به جا مانده بمباران شدند و اسناد سری و مهم باقی مانده در آتش سوختند و محمد منتظر قائم فرمانده سپاه پاسداران یزد که از هلی کوپترها حفاظت می کرد، به شهادت رسید.

بهانه ی بنی صدر برای انهدام هلی کوپترها این بود که امریکایی های جامانده، فرصت مجدد استفاده از آنها را به دست نیاورند! در حالی که حتی اگر چنین احتمالی می رفت، باز کردن وسایل و قطعات حساس پروازی کافی بود که آنها را از پرواز باز دارد.

از بین بردن اسناد و مدارک مربوط به ادامه ی طرح و برنامه های امریکایی ها پس از انجام مرحله ی اول عملیات و هم چنین اسامی عوامل مزدور داخلی و جاسوسانی که می بایست طی این عملیات با امریکایی ها همکاری کنند، خود امری مهم و قابل بررسی است.

جمع بندی:

با اینکه این مقاله را با بررسی بیش از ۲۰ سایت داخلی و خارجی نوشته ام، اما هنوز هم این موضوع برای من قابل هضم نیست…

واقعا چکونه ممکن است ماموریتی که توسط کارشناسان آمرسکایی احتمال موفقیت در آن ۹۰ % به بالا یاشد به این گونه و با فجاحت کامل شکست بخورد؟

در هر صورت این جنگ توسط بسیاری از سایت هایی که مطالعه می کردم “فجیع ترین شکست آمریکا” لقب گرفت…

و باز هم تکرار می کنم هنوز هم برای من چگونگی این شکست قابل هضم نیست. ایا هنوز هم افرادی هستند که بگویند این انقلاب اشتباه بود؟

در این رابطه حتما بخوانید و ببینید:

توصیه ی اکید : عکس هایی که صبح روز بعد از واقعه تهیه شده است (انگلیسی)

توصیه ی اکید: فیلمی که درست پس از این واقعه توسط خبرنگاران خارجی تهیه شده و در اون این حوادث شرح داده شده (انگلیسی)

توصیه ی اکید: دانلود فیلم بررسی منطقه ی عملیات پس از واقعه

نیروی هوایی حمهوری اسلامی ایران

توضیحات مفصل در ویکی پدیا انگلیسی

توضیحات مفصل در ویکی پدیا فارسی

سخنرانی امام خمینی در رابطه با این جنگ

پ.ن۱: همونطوری که گفتم منبع این نوشته ها بسیاری از سایت های خارجی بودن.. پس در صحیح بودن نوشته ها هیچ شکی به خودتون راه ندید…

پ.ن۲: حالا به جواب بسیاری از سوالاتم رسیدم.. اینکه چرا برای منتقدین عجیب بود که آمریکا چرا این جنگ رو به مدار ۳۳ درجه ی طبس کشوند…

postheadericon نماد پارچه ای (تحلیل کراوات)

سلام

این روز ها وقتی اسم لباس رسمی به گوش ما میخوره معمولا چندتا چیز خاص به نظرمون میاد:

کت ، شلوار ، جلیقه و کفش رسمی . و در این روزها تکه پارچه ای به نام کروات.

برخی اصالت این تکه پارچه را به زمان هخامنشیان ربط می دهند و می گویند در آن زمان معمول بوده که دوطرف شنل که بر بازوان قفل می شده را، به هم گره می زدند و قسمتی از اضافات گره بر روی سینه می افتاد.

صحت این ادعا معلوم نیست. اما چیزی که قطعیت دارد اینست که به مدت قرن ها جزئی از لباس ایرانیان و پارسیان نبوده و اکنون هم که وارد شده جکم غرب گرایی یا بهتر بگویم، غرب زدگی را دارد.

اما می خواهم پشت پرده هایی از کروات را برایتان بیان کنم تا اگر شما از آن دسته از افرادی هستید که کروات میزنید بدانید ک حامل چه پیام خطرناکی هستید!

سالهایی بسیار دور در مصر دو خدای وجود داشتند: اُسیریس و ایزیس( یا ایسیس).

ایزیس خانومه بود که با اسیریس ازدواج کرد. اسیریس یک برادر داشت به اسم ست(seth) ست برادری بسیار حیله گر بود.

دوران می گذشت و با گذشت زمان اسیریس به پادشاهی جهان رسید. همچنین در این مدت اسیری با ایسیس ازدواج کرد. ست( که مثه اینکه رقیب عشقی ایسیس بوده) از این کار او واقعا عصبانی میشه و در یک روز اسیریس رو می دزده…

اسیریس چند روز به خانه نمی ره و این موجب نگرانی ایسیس میشه. ایسیس شروع می کنه به گشتن به دنبال اسیریس و متوجه میشه که ست اون رو دزدیده. بچه هایی که کنار رودخانه بازی می کردند ست را با اسیریس دیده بودند و دیده بودند که او به کدام طرف میرود.ایسیس به دنبال ست و اسیریس حرکت می کند.

در طول این مدت ست اسیریس را کشت و بدن او را به ۱۴ تکه تقسیم کرد و در سراسر دنیا پخش کرد. ایسیس در محل قتل توانست یک تیکه از بدن اسیریس را پیدا کند.

به همین خاطر شروع کرد به سفر به تمام دنیا و یافتن قطعات بعدی بدن او.سرانجام او توانست ۱۳قطعه از ۱۴ قطعه را پیدا کنید. و حدس بزنید تنها تکه ی گم شده از بدن اسیریس چه بود: آلــت تناســلی مردانه ی اون.

داستان ادامه داره و کلی چیز دیگه اتفاق می افته ولی تا اینجاش برای من مهم بود(فکر بد نکنید!)

روزگار می گذره و این قسمت گمشده از بدن اسیریس تبدیل میشه به نمادی برای “ماسون ها”… بله! آلت تناسلی اسیری به عنوان نمادی به نام “اُبلیسک” مقدس و پرستیده میشه.

این نماد جدید هم نیست… از هزاران سال قبل از میلاد مسیح این نماد در مصر باستان که محل زاییده شده این افکار و تفکرات هست بوده و پرستیده میشده و الان هم این اتفاق هنوز هم هست.

بعنوان مثال این عکس ها رو ببینید:

به این میگت ابلیسک…. هرجا که ستونی به این شکل دیدید شک نکنید که نماد خالص فراماسونری هست

 

مصر باستان

در سمت چپ صفحه ابلیسک به وضوح دیده میشه

 

ابلیسک در یکی از پارک های آمریکا

 

 

ابلیسک در میدان اصلی واتیکان

نفوذ در این حد!

 

و فکر کنم حالا دیگه فهمیدید که چرا رمی جمرات قبلی( که خود ماسون ها عوضش کردن!) شکل ابلیسک بوده…

 

و این هم یک سنگ نوشته ی بسیار قدیمی

اثباتی بر ادعایی که در بالا داشتم

ابلیسک نماد آلت تناسلی مردانه

(عکسش یکم مورد داشت مجبور شدم سانسور کنم!)

 

خب دوستان عزیز من…

این نماد رو تا اینجا داشته باشید. حالا بیایید کمی مقایسه کنیم…

این یک کروات هست:

خب این دوست عزیزمونو(!) یکم می چرخونیم:

و به ابلیسک جدیدمون سلام می کنیم!

خب دوستان عزیز..

ممکنه بگید این هم یک نوع لباسه… مقه کت سلوار که از فرهنگ فرانسوی وارد شده… این هم همینطوری در خیلی از جاها استفاده م یکنیم و ما بعنوان نماد هم استفاده نمی کنیم که مشکل شرعی داشته باشه…

جواب شما اینه: ایا کت و شلوار نمادخالص شیطان پرستی ، آلت مردانه ، ماسونی و … هست؟ اگر کت و شلوار هم اینگونه نمادی هست من باز هم نمی پوشم چون نمی خواهم یک “نماد” و یک “وسیله ی سوء استفاده” باشم… ولی خدایی هر کس شما رو با کروات ببینه اول نمی گه : اااههه! مهندس باز خارجی شدی!!!

البته کروات ها در طول زمان در اثر استعمال دچار تغییر کوچکی شده اند. ولی این دلیل نمیشه که از نماد بودن خودشون بیفتن… مثل اینکه شما هرجا که باشید و علامت سیگاری که روش ضربدر کشیده شده رو ببینید می فهمید که یعنی استعمال دخانیات ممنوع… حالا چه شما سیگار برگ بکشید، چه سیگار عادی و چه پیپ فرقی نمی کنه!

حالا انتخاب با شماست:

آیا می خواهید نماد خالص ماسونری که می خواهن به وجودآورنده ی دجال و مبارزه کننده با امام زمان باشند، باشید؟

آیا می خواهد یک “آلــت مردانه” به گردنتان آویزان باشد؟

آیا می خواهید که در کمترین حالت، فرهنگ یک کشور بیگانه رو تبلیغ کنید؟

آیا می خواهید … و…

می دونم که بعد از نوشتن این پست مورد آماج تهمت ها و ناسزاهایی از قبیل “اُمّل” و “عقب مونده” قرار می گیرم.. ولی بشینید و بین خودتون و بین خدا قضاوت کنید…

و از ته دل به این سوال پاسخ بدید:

چرا کراوات میزنید؟

و اگر پاسخ هایی از قبیل ” برو بابا دلت خوشه” و یا اینکه ” من آدم روشنفکری ام… مثه تویه امل نمی مونم” و یا اینکه ” من کراوات رو فقط واسه قشنگیم میزنم و به اینا کار ندارم” دادید، مطمئن باشید یک جیزی این وسط اشتباهه…

قضاوت رو به عهده ی خودتون میذارم..

 

پ.ن۱: اصلا افسانه های مصری رو نخوندی! کلی توشون صحنه داره!!

پ.ن۲: ممنون میشم نظراتتون رو بنویسید تا من هم از نظراتتون استفاده کنم…

پ.ن۳: یکم وقتم به خاطر امتحانام گرفته است.. ببخشید دیر میام آپ کنم…

پ.۴: شرمنده که اسم بعضی از چیزایی رو که نباید می آوردم، آوردم….