مشترک شوید!
Smiley face

جدیدترین مطالب را در ایمیل خود داشته باشید!

نکته: به یاد داشته باشید که ایمیل فعال سازی ارسال شده را، باز کنید. این ایمیل ممکن است در Spam های شما باشد.

آمار بازدید
Prev
Next
Play

Archive for فوریه, 2011

postheadericon همه جیز یک نشانه هست!

سلام

امیدوارم که خوب باشید

امروز می خواهم مهم ترین بخثی رو که تا به حال مطرح نکرده ام رو مطرح کنم…

شاید یکمی طولانی شد..

ولی خواهش می کنم خوب بخونیدش….

خیلی وقت ها با خودمون فکر می کنیم که صحبت خدا با ما فقط به قرآن خواندن ختم میشود…

در صورتی که از نظر من این تفکر اشتباه است… چرا که اگر قرآن خواندن(
بهتر بگویم؛ فقط قرآن خواندن) یا به نوعی کتب آسمانی برای صحبت کردن با
خدا کافی بود، خداوند مبلغانی برای آن نمی فرستاد…

در خقیقت خداوند با تمام چیز هایی که در اطراف ماست با ما سخن می گوید…


“به راستى در آسمانها و زمین براى مؤمنان نشانه ‏هایى است” الجاثیة /۳


خداوند آسمانها و زمین و آنچه را که میان آن دو است جز به حق و تا هنگامى
معین نیافریده است و [با این همه] بسیارى از مردم لقاى پروردگارشان را سخت
منکرند”  الروم /۸

“قطعا در این [امور] براى مردمى که تفکر مى‏کنند نشانه ‏هایى وجود دارد.” الرعد /۳


با یک حساب سرانگشتی در قرآن (خدا پدر این پارس قرآن رو بیامرزه!) حدود ۵۵ بار کلمه ی “بینات” که به معنی نشانه ها هست تکرار شده…
آیا این تعداد فقط به این خاطر هست که فقط گفته شود در آسمان زمین تعقل کند؟
قطعا خیر…. نشانه ها با آسمان و زمین ختم نمی شوند… و همینطور تفکر بر اینها فقط خاص ایمان آوردن به خدا نخواهد بود.
زیرا اگر غیر از این بود  در این آیات:
و[لى] کسانى که کفر ورزیدند و نشانه‏هاى ما را دروغ انگاشتند آنانند که اهل آتشند و در آن ماندگار خواهند بود” بقره /۳۹

“و هیچ نشانه‏اى از نشانه‏هاى پروردگارشان به سویشان نمى‏آمد مگر آنکه از آن روى بر مى‏تافتند . آنان حق را هنگامى که به سویشان آمد تکذیب کردند پس به زودى [حقیقت] خبرهاى آنچه را که به ریشخند مى‏گرفتند به آنان خواهد رسید” انعام ۴/ و ۵

مشرکان به آیان خدا به عذاب گرفتار نمی شدند. و  عذاب الهی چیزی هم دنیایی و هم اخروی و به قول خودمون شوخی بردار نیست!

پس یکی از راه های شنیدن حرف های خدا نشانه هاست…
اما این نشانه ها چیستند؟
لطفا دوباره به آیات بالا و این صفحه یک نگاهی بیاندازید. به نص صریح قرآن آیات خدا در بین اسمان ها و زیمن پراکنده شده است. پس هرچیزی می تواند یک نشانه باشد. مثلا شاید تبلیغاتی که در بالای همین وبلاگ باز شده یک نشانه باشد!
شاید صداهایی که الان می شنوید یک نشانه باشد… شاید غلط های املایی متن من یک نشانه باشد!
اصلا چرا دور برویم…
به میز رو به رویتان نگاه کنید… تمام اجسام روی آن برای شما (و انجصاراَ شما) یک نشانه هست…
مطمئن باشد این نشانه ها فقط  برای شما آفریده شده اند و دیگران از درک کامل آن نشانه ها عاجز اند.
از دید یک بازی ساز ماجرا را نگاه کنید… شما همه چیز را طراحی می کنید برای اینکه دیده شود، عبرت گرفته شود و برای مراحل آتی بازی استفاده شوند.. آنگاه چطور انتظار دارید که هیچ نشانه ای در بزرگترین بازی جهان یعنی زندگی نبینید!
 
ولی سوالی دیگر:
این نشانه ها را از کجای می توان یافت؟ از کجا بفهمیم چه چیز هایی برای ما نشانه هستند؟
خداوند قادر و حکیم و داناست… پس اگر بگوییم شما هیچ چیزی را الکی و سرسری نمش نوید، نمیبینید و نمی فهمید بی راه نیست. مگر آنهایی که خودمان انتخاب می کنیم…
با این اوصاف تمام چیز هایی که شما احساس می کنید و … برای شما نشانه هستند و الکی نیستند… تک تک اجزاء …درشت ، ریز، ناخوآگاه، خوآگاه و …
مثلا تابلویی که هنگامی که سوار بر تاکسی هستید به چشمتان می خورد…
آدرسی که یک نفر رهگذر از شما می پرسد…
دعوای دونفر از دوستانتان با یکدیگر…
نوشته های عجق وجق دوستانتان بر روی تخته…
صدای موتور ماشین هایی که از اطرافتان عبور می کنند…
صدای بازی بچه های همسایه ….
و …….
 و اینجاست که وقتی می گوییم الله اکبر؛ می فهمیم بزرگتر بودن یعنی چه!

فرض کنیم این نشانه ها را فهمیدیم… چگونه آنها را به کار بگیریم؟
درو اقع این مسئولیت شماست و قرار نیست کسی این را به شما بگوید…
بگذارید مثالی بزنم تا ذهنتان روشنتر شود…
شما در بزرگراهی یک طرفه مشغول حرکت هستید… تا به حال وارد آن نشده بودید.. باسرعت خیلی زیادی می روید که به مقصد برسید… به تابلو های راهنمایی می رسید که اطراف جاده نصب شده اند.. ولی شما بدون هیچ توجهی می گذرید… کمی بالاتر جاده ی شما به دو قسمت تقسیم میشود. شما کدام مسیر را انتخاب می کنید؟
نمی دانید! چرا؟ چون تابلوی راهنمای را مشاهده نردید… شما مقصدتان را می دانید ولی راه چگونه رسیدن به آن را نه… و اینجاست که تابلو ها به کمک شما می آیند…
دوست عزیز قانون کلی ای برای به کار بستن نشانه ها وجود ندارد زیرا مقصد های هرکس در این راه و جاده متفاوت است… و شمایی که این مطلب را می خوانید در واقع جزو آن کسانی هستید که به تابلو ها اهمیت داده اید و گم نخواهید شد…

اهـــــه! کی حوصله ی این کار ها رو داره؟! ولمون کن بابا!به عقیده ی من نشانه ها مهم ترین عوامل ارتباط با خدا هستند… و درواقع مهم ترین سلاح
و عدم استفاده از سلاح در یک جنگ خطیر وقوع مرگ را حتمی میکند… این را بدانید که زندگی بی رحم ترین جنگ دنیاست… علاوه بر آن… اینها همه نعمتی از سروی خدا هستند.. و در صورت عدم استفاده از آنها و رفتن به راه نادرست شما مورد پرسش از سوی خدا قرار خواهید گرفت و اگر هم جوابی قانع کننده نداشته باشید… همانند گذشتگان مورد خشم خدا…

دوست عزیز من… با خدا حرف بزن و از او انتظار پاشخ داشته باش… ولی به پاسخ خدا دقت کن که ممکن است درک آن زیاد ساده نباشد…
امیدوارم که از این متن لذت برده باشید و از امروز نشانه ها رو در کارهایتان پیدا کنید…

پ.ن۱: صحبت کردن با ولی خدا هم دست کمی از خدا نداره!
پ.ن۲: هرکول پوآرو، شرلوک هلمز، کاراگاه علوی و …. که از معروفترین شخصیت های دنیا هستند از این روش استفاده می کنند.. میگین نه؟ یکبار رفتارهاشونو کامل زیر نظر بگیرید
پ.ن۳: با استفاده از این روش می تونید چیزهایی رو بشنوید که هیچ کس نمی شنود، چیزهایی رو ببینید که هیچ کس نمیبیند، و اشاراتی رو بهمید که هیچکس نمی فهمد… یکی از رمز های پیروزی در زندگی همین است..
پ.ن۴: این برای شما یک نشانه بود!

postheadericon یقین کنیم…

سلام

دیروز طبق رسم همیشگی امام جماعت وسط نماز ایستاد تا سخنرانی کوتاهی بکنه….

حکایت کوتاهی رو تعریف کرد:

         ” در زمان پیامبر، پیرمردی بود که به خاطر برخی از کارهاش یک دعای اجابت شده از پیامبر هدیه گرفت. (دعای اجابت شده به معنای دعایی است که هرچیزی باشد مستجاب می شود. چه دنیایی و چه عیر دنیایی) .. این پیر مرد یک روز را از پیامبر فرصت گرفت تا روی این موضوع خوب فکر کند… در همین روز به مشورت با امیرالمونین نیز پرداخت… صبح روز بعد به نزد پیامبر بازگشت و گفت : من دعای خود را انتخاب کردم… می خواهم در بهشت منزلی در کنار و همسایگی منزل شما داشته باشم…. پیامبر هم از دعای این پیر مرد خوش حال شدند و برای استجابت آن دعا کردند… ولی پیامبر دو شرط تعیین کردند : ۱- سجده هایت را طولانی گردان… ۲- بعد از مرگ من پیرو علی بن ابیطالب باش….”

من این داستان رو نقل به مضمون کردم… متنش کامل یادم نبود….

ولی می خواستم این سوال رو که در این دو روز داره مُخم رو می خوره باهاون در میون بذارم!

اگر به شما یک دعای مستجاب بدن، چی دعا می کنید؟

لطفا جواب این سوال رو با تفکر کامل بدید… نه با پیش ذهنیت هایی که دارید…

جواب دادن به این سوال نیاز به اعتقاد خیلی قوی نسبت به دعا تون دار…. چقدر به این دعا تون یقین و اعتقاد کامل دارید؟

در این دو روز میلیون ها پاسخ از ذهنم گذشت… ولی واقعا از ته قلب به هیچ کدومشون یقین نداشتم…

برای خودم خیلی جای تعجب داشت که قلبم هیچکدوم از این آرزو های دنیوی و اخروی رو قبول نکرده!

چرا یقین از قلبم گرفته شده؟

نمی دونم! 

 واقعا نمی دونم!

این همه رو نوشتم که بگم….

تا به چیزی یقین نداشته باشید هیچ چیزی در زندگیتون جلو نمیره

اینو از یک روباته ویوسی به یادگار داشته باشید..

postheadericon چرا ما اینقدر تنهاییم؟ (نشانه ی دوم)

سلام

امیدوارم که همگی خوب باشید…

روی دیوار اتاق خونمون یک عکس آویزون داریم به اسم “تصویر فرا ژرف هابل”….

فوق العاده ترین تصویری که می تونید در زندگیتون مشاهده کنید…

امروز صبح بعد از بیدار شدن از خواب و دیدن این تصویر خیلی دلم گرفت…

با خودم گفتم: اهههه! من چقدر کوچیکم!

در واقع من هیچی نیستم!

حتی یک نقطه هم در برابر این همه کهکشان حساب نمیشم!

اه… حالا می فهمم چرا اینقدر احساس تنهایی می کنم….

تازه تو این تصویر زمین دیده نمیشه…(یعنی اصلا توی زاویه ی عکس برداری نیست!)… میلیارد ها نفر آدم مثل من…

من قراره توی اینها چیکار بکنم؟!

اصلا چیکار می تونم بکنم؟!

و….

همه
ی این سوال ها و احساس ها دست به دست هم داد که بیام اینجا بشینم یک مطلب
واسه وبلاگم بنویسم… ولی موقع نوشتن این مطلب کاملا متونجه شدم که من
اشتباه می کنم…

لطفا تا هنگام لود شدن کامل صفحه منتظر بمونید!

لطفا نوشته های زیر هر عکس رو بدقت بخونید!

بله… همونطوری که گفتم همه چیز اینجا شروع میشه! از من…

این منم! یک نوجوان ۱۶ ساله! با قد ۱۸۰ سانتی متر…!

من دقیقا در صحن آزادی حرم مطهر امام رضا (ع) ایستادم…

مساحتی که من در زمین اشغال می کنم چیزی حدود ۲۰۰ سانتی متر مربع هست…

کمی می آیم عقب تر…

این هم منم.. در فاصله ی ۱۲۵ متر از زمین

همونطوری که میبینید کم کم مردم دارن مشخص میشن…

و عقب تر…

این تصویر از فاصله ی ۶۰۰ متری زمین گرفته شده…

حرم امام رضا کاملا داره دیده میشه… اههه! چه همه آدم!

عقب تر….

 ۳ کیلومتر فاصله از زمین… تقریبا نصف شهر زیر پامونه…

ولی من هنوز همون نقطه ی کوچولو هستنم…

۲۰ کیلومتر فاصله از زمین…

تمام مشهد زیر پامونه…

یک شهر با ۳۰۰۰۰۰۰( سه میلیون نفر) جمعیت…

 جداقل ۲میلیون نفر مثل من؛ و من هنوز هم همون یک نوجوان یا افکار به هم ریحته و احمقانه…

من قراره چه چیزی به این دنیا اضافه کنم؟

۹۴ کیلومتر بالای زمین…

تقریبا بیشتر استان خراسان رضوی دیده میشه…

الان شهر مشهد اندازه ی یک قطره جوهر بزرگ روی یک کاغذ بزرگ تره…

ولی من چقدر از این جوهر رو تشکیل میدم؟ هیچی!

باز هم عقب تر!

یکم سرعت رو بیشتر می کنیم!

۹۵۱ کیلومتر عقب تر از سطح زمین…

هر سه استان خراسان رضوی و شمالی و جنوبی دیده میشن…

جمعیتی حدود ۶۹۰۰۰۰۰ (شش میلیون و نهصد هزار) نفر…

اصلا عدد ۱ توی این همه صفر خنده داره!!

و سلام بر ایران عزیز!

در فاصله ی  ۳۵۷۱  کیلومتری از زمین هستیم و داریم به کشور بزرگ و عزیزمون ایران سلام می کنیم!

جمعیتی حدود ۷۰۰۰۰۰۰۰ (هفتاد میلیون) نفر…

و دیگر اصلا وجود من مهم نیست! حتی شهری هم که من در اون زندگی می کنم

توی این تصویر دیده نمیشه! واقعا برای خودم متاسفم…

باز هم عقب تر!

در فاصله ی ۷۸۶۰ کیلومتری از زمین هستیم و قاره ی آسیا کاملا در تصویر دیده میشه…

جمعیتی در حدود ۳٬۸۷۹٬۰۰۰٬۰۰۰ (سه میلیارد و هشتصد و هفتاد و نه میلیون) نفر!

اصلا جمعیت ۷ میلیونی سه استان خراسان به نظر نمیاد!

چه برسه به عدد۱ که من باشم! در واقع حداقل ۲ میلیارد نفر آدم در این قاره دیده میشن که عقایدی مهم تر از عقاید من داشته باشن!

دیگه اسم یک نوجوان ۱۶ ساله به نام مرد نقره ای مسخره است! چه برسه به توجه با عقایدش!

و در آخرین مرحله….

در فاصله ی  ۶۰۵۲۷  کیلومتری از زمین، تمام زمین رو میشه در یک پلک زدن دید….

۶۰۰۰۰۰۰۰۰۰ (شش میلیارد ) نفر جمعیت…

مساحت خشکی های سطح زمین بالغ بر ۱۳۲٫۵ کیلومتر مربع! ,که سطحی که من ازش  اشغال کردم به اندازه ی ۲۰۰ سانتی مربع هست… ۲۰۰ سانتی متر در برابر ۱۳۲٫۵ کیلومتر!

من هیچی نیستم! واقعا و به تمام معنا هیچی نیستم!

من می خواهم به کجا برسم…

ومن چه امیدی به زندگی دارم..

میلیارد ها نفر آدم بهتر و بدتر از من در جهان وجود دارند…. پس چه نیازی به جوش زدن و تلاش من هست؟

اصلا چرا خداوند مرا آفرید؟ مگر من چه کاری می توانم بکنم؟

من و  شش میلیارد نفر آدم….. برای چه تلاش می کنیم؟

و ….

اینها و تمام سوالاتی که ممکن است پیش بیاید، برای من پیش آمد….

 و من خسته تر از هر روز از جایم برخواستم و به مدرسه رفتم و باز گشتم…

دیگر زندیگ برایم معنایی نداشت…. چون واقعا من حتی اگر می خواستم هم نمی توانستم کاری بکنم…

تا اینکه چند دقیقه ی پیش وارد فضای اینترنت شدم….

لطفا به این موارد توجه کنید:

آدولف هیتلر

متولد
۲۰ آوریل ۱۸۸۹

طبق فرمان های حمله ی همین یک نفر ، تعداد تلفات جنگ جهانی دوم  به ۶۲۰۰۰۰۰۰ (شصت و دو میلیون) نفر رسید. او یک نفر بود و مساحتی حداکثر به اندازه ی ۱ متر مربع داشت.

صدام حسین

متولد
۲۸ آوریل ۱۹۳۷

با آغاز حمله به ایران باعث کشته شدن ۶۰۰۰۰۰ (ششصد هزار) نفر در این جنگ شد.

او یک نفر بود و مساحتی حداکثر به اندازه ی ۱ متر مربع داشت.

هاوارد فلوری

کشف کننده ی آنتی بیوتیک ها

تاکنون باعث حفظ جان میلیارد ها میلیار انسان شد…

او یک نفر بود و مساحتی حداکثر به اندازه ی ۱ متر مربع داشت.

توماس ادیسون

قرن هاست که نام این دانشمند به عنوان کاشف برق بر سر زبان هاست….

او یک نفر بود ولی یک تاریخ مدیون اوست…

او مساحتی حداکثر به اندازه ی ۱ متر مربع داشت.

زکریای رازی

یک ایرانی و کاشف الکل…

محال است که تا کنون کجبور به زدن آمپول نشده باشید! و آنوقت است که می فهمید اگر پوستتان به الکل آغشته نشده باشد چه بیماری ها می گیرید!

او یک نفر بود و مساحتی حداکثر به اندازه ی ۱ متر مربع داشت.

دوست عزیز من…

خواستن توانستن است…

من یک نفر هستم، شما یک نفر هستید،….

ولی ما می توانیم.. همانطور که خیلی ها توانستند…

همانطور کا برایتان شرح دادم…

زندگی کردن به معنای امید داشتن است.. بدون امید همه ی ما مرده های متجرکی بیش نیستیم

ما می توانیم به دوشرط: ۱- امید داشته باشیم

۲- به خدا توکل کنیم…

دوست عزی من…

باید هدفمان و چیزی که برای آن ساخته شده ایم را بیابیم تا بتوانیم به دنیا چیزی اضافه و یا از آن کم کنیم…

باید هدفمان بشناسیم…

باید هدفمان بشناسیم…

باید هدفمان بشناسیم…

باید هدفمان بشناسیم…


“و اینها همه نشانه ایست برای آنان که می اندیشند…”

پ.ن۱: توی لیستم یک فرد بسیار مهم رو جا انداختم… سلام و درود های خداوند بر منجی عالم بشریت؛ مهدی موعود… یعنی الان کجای این دنیای بزرگ غریبانه مشغول قدم ردن هست؟

پ.ن۲: یک جهان؛ ۶ میلیارد نفر جمعیت…. به خدا فقط ۳۱۳ نفر میخواد ها!

پ.ن۳: نشانه ی دوم! … این برای شما یک نشانه بود! پس از فردا به کار بگیریدش….

postheadericon آیینه ی وجودمان راپاک کنیم… (نشانه ی اول)

سلام

امروز و دیروز اصلا حالم خوب نبود…

همه چیزم متضاد شده بود!… توی یک لحظه هم عاشق یک چیزی بودم و هم از اون متنفر می شدم….

احساس خیلی غریب و در عین حال خیلی جالبیه!

معمولا عادت دارم هروقت اینطوری میشم می رم پیاده روی و تا می تونم قدم می زنم و نفس می کشم… ولی خوب این چند روز این روش هم عملی نشد….

بگذریم….

توی یکی از همین وقت ها رفتم توی دستشویی تا صورتم رو بشورم….

اعصابم خیلی خورد بود…

وارد شدم و در رو محکم بستم…

شیر آب سرد رو باز کردم و همین که خواستم آب رو بزنم به صورتم چشمم افتاد به آیینه و خودم رو توش دیدم…

نا خود آگاه نگاهم رفت سمت چشمام… من به چشم ها خیلی عقیده دارم … چشم ها خیلی از ذات و وجود انسان رو بازتاب می کنن

چشم هام مثل هیچ وقت نبود… مثل هیچ وقت… تا حالا خودم رو اینطوری ندیده بودم…. 

آیینه دقیقا رو به روم بود و من شروع کردم به نفس کشیدن… محکم و پی در پی … و با هر نفسم مقداری بخار روب آیینه مینشست….

به چشم هام نگاه کردم و به خاطراتم فرو رفتم…

این چشم ها همون چشم ها بود…

توی گوشم صدا هایی می پیچید که سال ها پیش شنیده بودمشون….

دوران دبستان….( از اون دوران متنفر بودم!)

و خاطراتم یکی یکی از جلوی چشمام می گذشتن… چه خوب و چه بد…

یک صدایی توی گوشم می گفت : تو انتخاب شدی… تو انتخاب شدی….

و خاطرات در پشت سر هم می گذشتن…. اولین روز دوران راهنماییم… اولین جشن نیمه ی شعبان زندگیم….

اولین خواسته ی محکم زندگیم…. اولین توکل و درخواست منصفانه…. اولین باری که واقعا خواستم تا حرم برم ….

اولین باری که…..

همش از جلوی چشمانم میگذشت و توی گوشم زمزمه می شد: تو انتخاب شدی….

بک لحظه با خودم گفتم: آره من انتخاب شدم! چون توی کار خودم بهترینم! من خواستم بعد انتخاب شدم! چون خواستم… من مثل هیچکس نیستم… من مرد نقره ای هستم… من یک روباتم بدون هیچ احسای… من مرد نقره ای هستم…..

و ناگهان همه چیز تمام شد… به خودم آمدم…

در همان دستشویی بودم و هنوز محکم نفس می کشیدم و شیر دستشویی باز بود….

تعجب کردم که چرا این صدا یکهو آمد و این خاطرات یکهو تکرار شد….

و از آن مهم تر؛ چرا به سرعت تمام شد…..

و همون لحظه بود که همه چیز رو فهمیدم….

آیینه ای که چند لحظه ی پیش مانند اسمان شفاف بود، حالا به قدری کدر بود که هیچ چیز روی آن دیده نمی شد…

آیینه به خاطر نفس های پی در پی گرمم بخار گرفته بود و  هیچ چیز توی آن معلوم نبود….

بله، جواب سوال من و نشانه ای که من باید آن را درک می کردم همین آیینه بود…

تا وقتی به خود فکر کردم و غرور من رو گرفت نفهمیدم که نفس های داخل آیینه باعث میشن که من عیب های خودمو نبینم….

بله دوستانم….

غرور مثل بخار های روی همون آیینه است… آیینه سالم است و به بهترین نحو بازتاب می کند ولی بخار روی اون نمی ذاره چیزی برگرده…

تا وقتی این بخار روی این شیشه باشه شما هیچ ارزشی ندارید و نمی فهمید چه نقص هایی دارید….

دیگه وقتشه بخار هامونو پاک کنیم…

پ.ن: باور کنید تمام چیزهایی که تعریف کردم عین واقعیت بود! می دونم که خیلی هاتون باور نمی کنید!… ولی به جان خودم همش راست بود!

پ.ن۲: من به نشانه ها اعتقاد عجیبی دارم… یک موقع روش مفصل صحبت می کنم…

پ.ن۳: این ماجرا فقط یکی از نشانه ها بود… داستان به این بزرگی حتما باید ابعاد مختلف بیشتری داشته باشه… دارم روشون فکر میکنم هنوز…

پ.ن۴: اگه شما این متن رو خوندید برای شما یک نشانه بود!… دقت کنید و ببینید کجای این متن در آینده با گذشته به دردتون می خوره!

postheadericon آیا صبح نزدیک نیست؟

به خداوند قسم که ظهور از طلوع یک آفتاب نیز به ما نزدیک تر است…

اگر ببینیم و اگر بخواهیم…

هر روز به امبد آمدنت چشم از خواب باز می کنم…

و هر شب به امید آمدنت چشم بر هم می گذارم….

هر عید به امید آمدنت خانه را مزین می کنم….

هر عزا به امید آمدنت تا صبح می گریم…

هر نماز، تو را یاد میکنم…

و هر سپیده تو را صدا میزنم….

پس کجایی آخر آقا جان…

خسته نشدی از این همه غربت و غیبت…

فکر می کنم و این ها را به تو می گویم و غمت را افزون می کنم…

غافل ار اینکه مشکل خود من هستم…

خیال کردم به یک تزیین و یا حسین گفتن؛ دیگر کار تمام است!

نفهمیدم که دیدن صبح و طلوع آفتابش، نیازمند بیداری و انتظار کشیدن است…

پ.ن: می تونید عکسی رو که بعنوان تیتر گذاشتم رو از اینجا دانلود کنید… به امید اینکه طلوع را هیچگاه از یاد نبریم…

postheadericon داره بارون میاد!

سلام

داره بارون میاد!

صداشو می شنوید!

داره بارون میاد….

بــــارون…

چق چق چق….

عاشق صدای بارونم….

بارون….

میاد…

با تمام زیباییش

عاشقانه

تمام نا پاکی و تباهی رو از زمین پاک می کنه

من میرم زیر بارون…

تا چشم هایم را پاک کنم…

تا جور دیگر ببینم….

من میروم زیر باران

تا شاید خدا مرا به پاکی این باران ببخشاید…

من می روم زیر باران

تا باران مرا با تمام عشقش در آغوش بکشد

من می روم زیر باران

تا……

تا شاید باران را باور کنم….

پ.ن: می گن موقع بارون تمام دعاهاتون مستجاب میشه…

پس زود باشید! شروع کنید: اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن….

postheadericon داستان پرونده

- نام؟

- بهش می گن نقره ای …. مرد نقره ای

- عجب! تاریخ تولد؟

- اینجا نوشته سری … دقیقا یعنی چی؟!

- ولش کن! اینا به ما چه… ما فقط وظیفمون پاک نویس کردن ایناست

- باشه! ادامه بدیم؟

- آره… حب راستی امروز چندم بود؟

- دهم بهمن هزار و سیصد و هشتاد و نه … احمق! هزار با “ح” نوشته میشه نه “هـ” !

- حالا سوتی دادم تحویل نگیر! داشتی می گفتی… امروز چی کارا کرده؟

- دوتا دروغ داشته…. سه تا غیبت…. نماز ظهرشم دیر خونده …. پنج تا فحش…. یه صدقه ….  و …. بابا این دیگه کیه… بالاخره مشخص کنه خوبه یا بده…. صدقه دادن و دروغ گویی؟

- هی هی هی…. این آدما حسابشون با خودشون هم مشخص نیست…. چه برسه به این روباته!

- می گم… بیا این پرونده رو گم و گور کنیم…. تو که بهتر می دونی…. اگه ارباب این پرونده رو ببینه حسابی دپرس میشه…. بیا اصلا بگیم امروز پروندش دیر رسید…

- یعنی ما هم دروغ بگیم؟ این که نمیشه…. ولی باید یک کاری بکنیم… ارباب اگه اینو ببینه خیلی ناراحت میشه و اونوقت حتما گریه می کنه…. ای خدا.. اینا دیگه کین…. هنوز هم نمی فهمم چرا اینقدر به اینا فرصت میدی….

- یه فکری…. بیا یک کاری کنیم که وقتی داریم پرونده ها رو می بریم این از روشون.. جوری که ارباب نفهمه…. اینطوری اگه از ما پرسید می گیم ما داشتیم واستون می آوردیم و دروغ هم نگفتیم… تازه آقا هم پرونده رو نمی بینه و درنتیجه ناراحت نمیشه….

- فکر خوبیه… بیا همین کار رو بکنیم….

- زود باش پس برو… الان وقته بردن پرونده هاست….

- باشه رفتم…

او حرکت کرد و رفت و طبق قرار پرونده را در کنار در اتاف انداخت و وارد شد… ارباب رو زمین کنار سجاده اش نشسته بود و مشغول خواندن دعایی بود… این عادت او بود… همیشه قبل از دیدن پرونده ها چند رکعت نماز اقامه می کرد و از خدا خواستار بخشش مریدانش میشد. اذن دخول گرفت و وارد شد. مانند همیشه پرونده ها را در کنار ارباب گذاشت و  از اتاق خارج شد… او همیشه در هنگام دادن پرونده ها نگران بود و از شرمساری هیچگاه به چشمان ارباب نگاه نمی کرد… می ترسید اندوه نگاهش ، غم ارباب را بیشتر کند… ولی همیشه هنگام خروج در پشت در مبنشست… همیشه نگران بود که مبادا ارباب از غصه ی زیاد آسیبی به خود رساند یا…. تاکنون چنین اتفاقی پیش نیامده بود.. چون ارباب دل محکمی داشت ولی به هر صورت دل خادم به تنها گذاشتن ارباب رضایت نمی داد… گرچه خیلی اوقات میشد که ارباب از شدت گریه به بیحالی می افتاد…. ولی خوب….

امروز نیز خادم پشت در نشست و به صدای ارباب گوش کرد…. بعضی وقت ها که صدای ورق زدن کاغذ پرونده ها می آمد صدای احسنت و مرحبا ی ارباب به گوش می رسید… بسیاری از اوقات هم صدای “لا اله الله” و “استغفرالله” و گریه بود که می آمد… و در این مواقع خادم هم بیصدا در پشت در گریه می کرد…. خادم هیچگاه نفهمید که ارباب چرا برای آنان می گرید؟ مگر آنان چقدر ارزش داشتند؟…. آنانی که همیشه این سخن که ” ما از احوال شما شبانه روز آگاهیم ” را از یاد برده اند، مگر کسیتند که اینقدر عزیز اند؟

در همین فکر ها بود که ارباب او را فراخواند…. خادم از جا پرید…. سریع اشک هایش را پاک کرد و داخل اتاق شد…

- بله ارباب… گوش به خدمتم

- یکی از پرونده ها نبود…. آن را ندیدی؟

- فدایتان شوم ، کم بود؟ …. من همه را به خدمتتان آوردم…

 ارباب لبخندی زد و خود از جای برخاست… با هیبتی عظیم… به کنار در اتاق رفت و پرونده را از زمین برداشت…

خادم داشت از خجالت آب میشد…. ارباب از کجا میدانست که پرونده  آنجاست؟ … خادم نشست.. دیگر از خجالت حتی نمی توانست بایستد…

ارباب به مکان اول خود بازگشت و نشست… همانند قبل… پرونده بپرا باز کرد و شروع کرد به خواندن…

قطره ای اشک از چشمش سرازیر شد و بر روی پرونده ریخت…. جوهر های کاغذ در هم خورد… ارباب به پایان صفحه رسید… رو کرد به آسمان و باخود زمزمه ای کرد… دوباره قطره ای اشک از چشمانش چکید… سپس سرش را به روی کاغذ برگرداند… خادم با کمال تعجب دبد که اینبار ارباب لبخند میزند.. لبخندی از ته دل…. ارباب قلم را از کنارش برداشت و شروع کرد به نوشتن روی پرونده:

“پسرک عزیزم؛ سلامت به ما رسید… امیدوارم سلامت باشی…”

پ.ن: امروز همش کار بد کردم… امیدوارم کارنامم اونقدر بد نباشه که آقا گریه کنه

پ.ن۲: فردا هم روز بار بینی پرونده هاست… چه کاری کردیم؟ هنوز  روز فرصت داریم.. بیاید این دوشنبه گریه ی آقا رو در نیاریم.

پ.ن۳: سلام و درود های خداوند برشما مولای من… در هر سرزمین و شهری که هستید…

postheadericon دفترچه ی سبز : آخرین نوشته

سلام

حتما یادتون میاد که راجع به پیدا کردن دفترچه ی سبزم همراه با دفتر انشام براتون گفتم….

از اون رو خیلی از دوستام راجع به این دفترچه از من پرسیدن و من به همشون این جواب رو دادم ” که اون فقط یک خاطره ی دفن شده است”…

دفترچه ای که سال دوم و سوم راهنمایی ام نوشته شد….

به خاطر این اسمش رو دفترچه ی سبز گذاشتم که رنگ جلدش سبز بود…

خیلی از دوستان معرفیم یک نیمچه خاطره ای از این به یاد دارن.. چون این دفترچه توی مدرسه خیلی معروف شده یود! به خاطر اینکه هیچ وقت نمی ذاشتم کسی بخونتشم! ( البته خیلی وقتا موفق نمی شدم ولی خوب کسی هم که می خوندنش… نمیشه گفت قابل اعتماد ولی چیزی رو زیاد لو نمی دادن!!)

به این خاطر واسم خیلی ارزش داشت که ….

 هیچی ولش کنید!

می خواهم براتون آخرین مطلب این دفترچه که مربوط به آخرین هفته ی دوران راهنمایی ام میشه و بنویسم…

                             کاش حداقل می فهمیدم چرا…

چرا آنگه که به او فکر میکردم ، او مرا می دید…

و وقتی من او را می دیدم می دانستم که شاید دیگر او نباشد….

چرا وقتی که فکر می کردم آیا من در این دنیا تنها رها شده ام ، ماه لبخند می زد و به او شاره می کرد…

چرا هنگامی که می دانستم او در آنجا نیست، او آنجا بود…

. چرا خود را با این یاد سرگرم می کردم که شاید او تماس گرفت با شاید لحظه ای به فکر من افتاد…

اگرچه می دانستم اینها همه یک بهانه است…

بهانه ای که حداقل می گفت حداقل او هست که تو را می خواهد…

اکنون چه؟

کاش هیچگاه این ماموریت به من واگذار نشده بود… کاش هیچگاه نمی گفتند این گوی و این میدان تا در آن پیش بروم…

کاش اصلا حضور من به او وابسته نبود تا حال که می گفت برو، راحت تر می رفتم…

تا حال که از من می خواست خاطراتش را فراموش کنم، راحت تر می کردم…

خاطره ی حرم را ، بهار آشنایی را، اشاره ی ماه را، خنده هایش را، تنهایی هایم را، با هم بودن هایمان را، بهانه هایمان را، گفت و گو هایمان را ، تولدش را، دریا و آسمان را، و شاید هزاران هزار چیز دیگر…

اکنون نیز باید بار بست و رفت، رفت و دیگر نیامد.

ولی رفتن بعد از انجام آخرین ماموریتم… به هرحال فرصت اندک است…

اما ابن دفترچه برای او و به خاطر وجود او ظاهر شد… در همه ی دوران دوستیم تنها خواستم خاطره ای خوش از خویش برجای بگذارم… وای آه حسرتم نشان دهنده ی این نیست… اما امیدوارم تنها برگی از دفترچه ی خاطرات او هم به من اختصاص پیدا کند… دفترچه ی خاطرات کسی که شاید حتی زندگی ام را هم مدیون او باشم…

و اکنون که دارم آخرین صفحه ی این دفترچه را می نگارمو در واقع آخرین خاطره ی خود را برجای می گذارم، مانند همیشه از خدای متعال و امام گرامی ام می خواهم که همیشه یار او باشند…

                                                                      آخرین دست نوشته ی دفترچه ی سبز

پ.ن۱: به قول پسر طلایی، خاطرات هرگز دفن نمیشن، بلکه از بین میرن…

پ.ن۲: از خاطرات متنفرم!

پ.ن۳: لطفا این نوع نوشته ها را نادید بگیرید!

postheadericon حدیث: یاوران مهدی

یاوران مهدی(ع) مردمانی پولاد دل، سرشار از یقین به خدا و محکم تر از صخره ها هستند؛
اگر به کوه ها روی آورند، آنها را متلاشی می کنند…

امام صادق(ع)                     

پ.ن:
من کحا و یاوران مهدی کجا…. دلمو به این خوش کردم که من یاورم…
ولی….
از دست خودم خسته شدم….
پس کی می خواهم بیدار شم و ببینم…
ببینم که کجا واستادم و کجا باید می بودم…
همه چیز به داده شده…
وفقط یک چیز ازم خواسته شده…
    ” تنهاش نذارم…”
افسوس که از پس همون یکی هم بر نمیام…

postheadericon دفتر انشام :دوباره عاشورا

سلام

فرا رسیدن اربعین روتسلیت می گم….

به همین مناسبت می خواهم یک تثر کوتاه رو از دفتر انشام که پیدا کرده بودم بنویسم….

 

“     دوباره عاشورا….

        نفس های خسته ی باد در صحرا….

              سلام فرات به لب های تشنه ی حسین(ع)….

       و خداحافظی مولایی از پیروانش به سمت بی نهایت…..

              ***********************************

      ودر این لحظه است که بوی خون تمام صحرا را فرا می  گیرد…

             بوی خون و عزا، فرق شکسته ی مولا علی را به یاد می آورد….

      و مظلومیت این پدر و پسر، “کُلُّهُم نور واحد” را….

              *********************************** 

      و به یاد می آورم….

            یک فرهنگ غنی را….

      فرهنگ آزادگی…

            فرهنگ غریبی…

                        و فرهنگ عاشورا ، را…

                                         و فرهنگی به نام.ِ…

                                                            فرهنگ شهادت….

              ***********************************

        و باید منتظر ماند تا قائم بیاید…

            تا انتقامشان را بگیرد…

        تا عاشورایی دیگر به را بیاندازد…

            تا عاشورا را تکرار کند…

        با این تفاوت که اوست همیشه بردنده و پیروز…

            پس خدایا ؛

            ما را جزو یارانش قرار ده…

            تا بوانیم انتقاممان را باز این کفار باز بگیریم…

            و دل آن پهلو شکسته را شاد کنیم…

            به یاد آنروز….                                                

 

پ.ن: ببخشید زیاد ربطی به اربعین نداشت!