مشترک شوید!
Smiley face

جدیدترین مطالب را در ایمیل خود داشته باشید!

نکته: به یاد داشته باشید که ایمیل فعال سازی ارسال شده را، باز کنید. این ایمیل ممکن است در Spam های شما باشد.

آمار بازدید
Prev
Next
Play

Archive for می, 2010

postheadericon تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی

سل المصانع رکبا تهیم فی الفلوات

                          تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی

شبم به روی تو روزست و دیده‌ها به تو روشن

                           و ان هجرت سواء عشیتی غداتی

اگر چه دیر بماندم امید برنگرفتم

                            مضی الزمان و قلبی یقول انک آتی

من آدمی به جمالت نه دیدم و نه شنیدم

                            اگر گلی به حقیقت عجین آب حیاتی

شبان تیره امیدم به صبح روی تو باشد

                            و قد تفتش عین الحیوه فی الظلمات

فکم تمرر عیشی و انت حامل شهد

                            جواب تلخ بدیعست از آن دهان نباتی

نه پنج روزه عمرست عشق روی تو ما را

                            وجدت رائحه الود ان شممت رفاتی

وصفت کل ملیح کما یحب و یرضی

                            محامد تو چه گویم که ماورای صفاتی

اخاف منک و ارجوا و استغیث و ادنو

                            که هم کمند بلایی و هم کلید نجاتی

ز چشم دوست فتادم به کامه دل دشمن

                             احبتی هجرونی کما تشاء عداتی

فراقنامه سعدی عجب که در تو نگیرد

                            و ان شکوت الی الطیر نحن فی الوکنات

postheadericon پروژه ای به نام Birthday!

سلام به همه

چه خبرا؟

قبلا یک نظر می نوشتین حداقل! باز ما یکم دلمون خوش می شد!

امروز برای سومین بار آمارمو خوندم! آخه فردا امتحانشو دارم…

راستشو بخواهید دیگه از هرچی امار و اعداد و ارقام و… اینا هست بدم میاد!

حالا بگذریم…

راستشو بخواهید من رسم دارم که هر سال واسه تولد یکی از دوستای صمیمیم یک نرم افزار می سازم و توش چیزای مختلف می ذارم…

امسال که گذشت زدم تو خط بازی و واسش یگ بازی ساختم!(تواناییم بالایه!!)

اما بین خودمون بمونه که بازی اصلا جالب در نیومد!گرچه خودش واسه اینکه دل من نشکنه کلی تعریف کرد!

البته خوب کار اول سه بعدی من بود!

اما از الان دارم واسه birthday بعدی(اسم پروژه های من Birthday هست!) تلاش میکنم.

یه چند تا عکس توی ادامه ی مطلب گذاشتم تا وبلاگ سنگین نشه…اگه میشه یک نگاهی بندازین و یک نظری بدین…

مرسی از همه!

مشاهده ی عکس ها از سرور قدرتمند مرد نقره ای!:

عکس شماره ۱

عکس شماره ۲

عکش شماره ۳

عکس شماره ۴

(سوتی داخل این عکس آخر رو می بخشید!!)

postheadericon مشکل ما هستیم!

سلام

یه چند وقتیه دستم به نوشتن نمیره

اصلا نمی دونم چرا…

دیروز یه جمله دیدم که با اینکه قبلا خونده بودمش ولی یادم رفته بودش

قسمتی از وصیت نامه ی حضرت زهرا بود که می فرمودند هیچ کس برای تشییع ایشان نیاید

پیش ما شیعیان ، اهل بیت عصمت و طهارت مهربان ترین افراد عالم اند…

آنان فرزندان و جانشینان همان پیامبری هستند مردم به او سنگ می زدند و او امت خد را دعا می کرد…

آنان فرزندان و جانشینان پیامبری بودند که بر سرش خاکستر می ریختند و او به عیادتشان می رفت…

و همانا آنان بخشنده ترین و بخشاینده ترین افراد عالم اند…

پس چرا باید دختر پیامبر “رحمت للعالمین” نفرین کند و بگوید در شب مرا غسل و کفن بده و تنها مرا تشییع کن؟

چرا؟…

آیا واقعا دلیلش به غیر از ظلم ها و ستم هایی بود که بر آنان زدند؟

همانا آنان ستم مردم حق نشناسی را تحمل کردند که نه به غدیرشان وفا کردند و نه به سفارشات پیامبر…

پیامبر کی فرمود که دخترم را بین در و دیوار قارا بدهید و پهلویش را بشکنید…

پیامبر کی فرمود که با غلاف شمشیر اینقدر به دست دخترم بزنید با مچش بشکند…

پیامبر کی فرمود با شلاق دخترم را بزنید…

پیامبر کی فرمود به خانه ی دخترم هجوم ببرید و او را بکشید…

ولی به خدا قسم پیامبر فرمودند:

“فاطمه پاره ی تن من است و هرکه اورا بیازارد مرا آزرده و هرکه مرا بیازارد خدا را آزرده است”

و حالا به غیر از این است که دختر پیامبر به شهادت رسید؟

وحال آیا به غیر از این است که مردم هیچ نکردند و آن ملعونین شیر خدا را کشان کشان به مسجد بردند؟

                      چرا اینگونه شد؟

من یک مطلب می گویم: 

مردم و یاورانشان بی معرفت بودند… زود محبت را با پول و قدرت و یا ترس فروختند…

حالا ما یک امام زمانی داریم که خود می فرماید :

“من از جدم امام حسین(ع) غریب ترم..”

و غریب تر از امام حسین دنیا دنیا حرف در دل دارد…

گویند که در هنگام در بستر بودن حضرت فاطمه ، حضرت آغوش خود را باز کرده و فرزندانشان را برای آخرین با در آغوش کشیدند… و دیگر خود می دانید خداحافظی با مادر چقدر سخت است…

و باز امام زمان می فرمایند که من غریب ترم…

گویند که فرزندان شاهد لحظه به لحظه ی حمله به خانه و پدر و مادر خود بودند.. و خود میدانید دیدن له شدن مادر بین در و دیوار چگونه است…

وباز حضرتش می فرماید من غریب ترم….

       من به فدای غربتت یابن الحسن.. 

       چه کنیم تا از غربت امامان کاسته شد؟

او را مانند گذشتگان تنها نگذاریم….

فقط ۳۱۳ نفر یر می خواهد…

postheadericon جانمان به فدای مظلوم ترین فرد عالم

دلم گرفته…

با خودم میگم ما کجای کاریم و اینها کجای کار بودند….

با
خودم میگم من الان اینجا شاد و شنگول نشستم و دارم وبلاگ می نویسم در حالی
که مولای من داره سر مزار مادرشون گریه می کنن و غصه می خورن…

جانم به فدایتان مولای من..

من که اینفدر بی ارزشم و شما رو از یاد بردم که حتی فکر نمی کنم صدامو بشنوید…

ولی اقا جان… کاش بودم و اشک هایتان را پاک می کردم…

کاش بودم و با شما همدردی می کردم..

کاش می شد مرهمی برایتان باشم…

جانم به فدایتان…یابن الحسن


postheadericon یک معادله

سلام به همه

امتحانامون داره از شنبه شروع میشه

با خیلی از دوستان که صحبت می کنم می گن که از یکی دو هفته ی پیش دارن همه ی درساشونو مرور می کنن!

با خودم می گم : بابا ما دیگه گیر عجب آدمای خرخونی افتادیم!!! فرض کنید طرف از دو هفته پیش یک کتاب دفاعی سال دوم رو که کلش ۹۰ صفحه است رو داره هی می خونه!!!

به قول بچه ها گفتنی احتمالا از کتاب فقط صفحه ی مقدمش مونده!!! حتی جلدشم طرف خورده!

ما که از صبح نشستیم سر خوندن! به دوساعت نصف کتاب تموم شد!!

ولی دفعهی دوم که خوندم هیچی حالیم نبود!! انگار نه انگار!

فقط تونستم جواب اولین سوال اولین صفحه ی کتاب رو بدم…اونم این بود که “عنوان کتاب چیه؟!”

(بعد با کلی اندیشیدن فهمیدم مشکل کجاست! فکر کنم که یکی از ترانزیستور های مغزم سوخته!! شایدم حافظه ی اکسترنالم در اثر کار زیاد سوخته!! باید یه سر به این تعمیرکار سر کوچمون بزنم!)

حوصله ام سر رفت و کتاب رو انداختم اونور و بعد فکر کردم که چی تو وبلاگم بنویسم!

در همین حین اذانم گفتن…

       حی علی الصلاه

       حی علی الفلاح

       حی علی خیرالعمل

به نظرم ووجود این سه تا جلمه پشت سر هم خیلی عجیب می اومد:

گر چه دفاعی می خوندم ولی یاد یک چیزی افتادم:

شتابیدن به نماز، شتابیدن به رستگاری و شتابیدن به بهترین کار

حالا از یک شتابیدن فاکتور می گیریم!(هنوز اول معادله است!! کجای کاریم!!!):

شتابیدن*(نماز،رستگاری،بهترین کار)

همینطور ما اعتقاد داریم که اگر ما کار نیک بکنیم و نماز بخوانیم خدا مارا دوست دارد. یعنی:

قَامَ الصَّلاةَ وَآتَى الزَّکَاةَ وَالْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذَا عَاهَدُواْ….ولَئِکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَأُولَئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ(سوره بقره آیه ی ۱۷۷)

إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ (سوره توبه، آیه ی ۴)

آیه ی ۱۷۷ سوره ی بقره رو بصورت کامل از اینجا بخونید(حتما).پس می شود:

نماز = تقوا

==> خدا تقوا داران را دوست دارد ==>  تقوا = دوستی خدا

خوب حالا اینو جایگزین می کنیم(فکر کنم یه مدار دیگمم سوخت!!):

شتابیدن * دوستی خدا

==> شتابیدن به سوی دوستی بیشتر با خدا

معادله ی خیلی جالبی در آمد نه؟!

همونطوری که دیدید اگر ما بخواهیم که خدا ما را دوست داشته باشد، باید تقوا داشته باشیم…

و برای سبقت در این دوستی، باید نماز را که همان بهترین کار است و مایه ی رستگاری ما، بر پا بداریم…

        خداوندا…نعمت دوست داشتنت را از ما مگیر…

             آمین

پ.ن: به قول یک نفر، یک نردبان، به تناسب هر ارتفاعی تعداد خیلی زیادی پله داره… اگه بخوای از این نردبون بری بالا باید از تک تک این پله ها بری.. گرچه ممکنه این پله ها برات خسته کننده یا تکراری بشن…

اگه به پایین هم نگاه کنی و بگی دمم گرم چه همه بالا امدم(!) صاف با مخ میای پایین!

postheadericon بچه ها!

سلامی به گرمی شعله ی شمع!

داشتم به یک چیزی فکر می کردم:

     بچه ها…

این یک ضمیر جمع نیست! بلکه این یک اسم هست!

داشتم به بچه ها و نی نی های مختلف فکر می کردم…

می گن فطرت بچه ها پاکه…

یعنی می تونن خدا رو با قلبشون از همون اول درک کنند…

من اینو باور نداشتم.

تا چند وقت پیش…

داستان از اونجا شروع شد که یکی از آشنا های دورمون اومد خونمون…

تازه بجه دار شده بودند… یک دختر خوشگل مامانی هم داشتند!(فکر بد نکنید! بچه همش ۱ ماهش بود!)

چون خیلی خوشگل بود ازش چندتا عکس گرفتم… ولی دیگه فرصت نشد زیاد نگاشون کنم تا چند وقت پیش…

عکسامو داشتم مرور می کردم؛ که چشمم افتاد به عکس بالا…

نگاه خیلی عجیبی داشت… خیلی عجیب…

تونستم برق حقیقت بینی رو چشماش ببینم…

یعنی اصلا حسش می کردم…

به هر چیزی که نگاه می کرد با کمال یقین و دقت بود…

آرامش عجیبی می داد…

جالب اینجا بود که خودشم وقتی توی بغل من می اومد از بقیه ی جاها ساکت تر بود! حتی از بغل مامانش!!

خلاصه سرتونو درد نیارم…

اینا رو گفتم که فقط چندتا چیز بگم:

این ما نیستیم که باید به بچه ها درس خداشناسی بدیم… بلکه ما باید از تک تک حرکات بچه ها درس بگیریم و مواظب باشیم که ما بچه ها رو آلوده نکنیم…

                 انشا الله

پ.ن: منظورم از درس گرفتن از همه چیزشون ؛ داشتن پوشک یا خیس کردن خودشون نبود!

یکم جنبه داشته باشین!!!

postheadericon یک سوال…

سلام به همه

می خواستم یه سوال مطرح کنم:

عشق چیه؟

اشتباه نکنید.. نمی خواهم مباحث کذایی عاشقی رو پیش بکشم… پیشنهاد می کنم تا آخر بخونید:

واقعا چیه؟

یه عمر همه می گن ما عمرا عاشق بشیم و بعد طرف با یک نگاه …..(این جا خالی بود یعنی خودتون ادامشو کامل کنید!)

یه عده می گن ما عاشق فلان کاریم و …..(اینم مثل بالا هست)

یه عده ازش فیلم می سازن…

یه عده می گن اینا فقط حرفه…

و یه عده هم مثل من نمی دونن واقعا چیه…

می گن عشق فقط مخصوص ازدواجه… وقتی  احساس قلقلک کردی عاشق شدی!

منم می گم که من عاشق خدام…  همیشه قلبم به خاطر اون تیک و تاک می کنه… ولی من که نمی خواهم با اون ازدواج کنم!

می گن عشق مخصوص اوسکول هاست!

منم می گم پیامبر عاشق خدا بود…دیگه بقیشو خودتون بخونید!

می گن عشق فقط مال دوستی های زمینی افراد غیر همجنس هست

منم می گم من عاشق یکی از دوستامم…. اونم پسره!… تازه از راه اونم به خدا می رسم… ولی ما هردو سک جنسیم!

می گن عشق چیه!؟!! بسوزه پدر عاشق….

و من می گم: خدا عاشق هست….

خدا عاشق منه….

خدا عاشقه توئه….

خدا عاشق همه ی ماست….

خدا منو آفرید…

تو رو آفرید…

ما رو آفرید…

به من راه زندگی کردن یاد داد و کلی واسم مسیر های پر پیچ و خم درست کرد…

به من حق انتخاب داد که اونو دوست داشته باشم یا نه.. در صورتی که اون عاشق ماست….

به من این نعمت رو داد که بتونم روی زبون حقیرم اسم بزرگش رو زمزمه کنم….

و عاشقش باشم….

آیا خداوند نادان و بی کار است؟! (یا به عبارت دیگر باید (ناعوذو بالله) پدر خدا بسوزد؟!)

ولی خدا عاشق ماست و مارا دوست می دارد…

               ان الله یحب التوابین و یجب المتطهرین

پس خداوندا!

عشقت نسبت به ما را کم نکن….

و راه عاشق شدنت را به ما بیاموز…

و این نعمت را که با عشق تو صبح را به شب و شب را به صبح برسانیم را از ما مگیر….

ای خالق عشق…

یا رب العالمین…

postheadericon همیشگی ترین

سنگین ترین غروب من لحظه بی تو بودن است

و سکوت تو خاموش ترین حجم لحظه هایم

و من تو را می سرایم ای سبز ترین دقایق زندگیم

تو خوش بو ترین قسمت زندگی منی

که با آمدنت سنگینی یخزده را میشکنی

تو رنگین کمان دلم بعد از این همه شب های بارانی و سردی

تو اوج فریاد من در سکوت سرد پاییزی

بیا و ببین که برای من همیشگی ترینی


postheadericon چرا…

سلام

امروز صبح داشتم از کنار ایستگاه اتوبوس جای مدرسمون می گذشتم…

مثل همیشه غرولند می کردم و غر می زدم که چرا امروز اینجوریه چرا امروز اونجوریه چرا در گنجه بازه و…!!

نگاهم افتاد به ایستگاه اتوبوس… دیدم که راننده داره از اتوبوس پیاده میشه و به طرف یک خانم میره و بلیط رو از دستش می گیره

به خودم گفتم که چرا راننده داره اینجوری میکته… بعد که دقت کردم دیدم دست خانم یک عصای بلند و سفید بود و خانم با زدن اون به زمین تشخیص می داد که چقدر از اتوبوس و راننده فاصله داره…

به خودم گفتم : تو اینجوری هستی و اینجوری میکنی و اون خانم اونجوری…

کجای کاری سیلور… داری به کجا میری و چیکار میکنی….

اصلا تا حالا فکر کردی که چرا خدا بهت نعمت سلامتی داده؟

می گن هرکه بامش بیش، برفش بیشتر….

تا حالا فکر کردی ماموریتت برای اومدن به این دنیا چی بوده؟

حالا هی غر بزن! حالا هی بگو چرا درست امروزم فلانه ،چرا معاون مدرسمون کچله، چرا….

تاحالا چقدر به انتخاب هدف مناسب فکر کردیم؟ اگه هدفمون رو درست انتخاب نکنیم مثل بارونی هستیم که به کویر می ریزیم…

                تا بعد…

پ.ن: به قول یکی از معلمای قدیمیم؛ چند بار شده بین نماز مغرب و عشامون چند رکعت نماز شکر سلامتی بخونیم؟ دیدن وضعیت امروز این خانم، حس ترحم منو تحریک نکرد.. بلکه من واقعا در شگفت موندم که آیا این خانوم محدودیتی داره یانه… البته رفتار راننده اتوبوس هم خیلی تحسین منو به سوی خودش جلب کرد.

postheadericon پدرجان…

امروز خسته تر از همیشه، بر صندلی اتاقم نشستم….

گویی خستگی نیز، خستگی اش را به من داده بود!

با خود فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم تا چیزی برای آرامش یافتن بکنم…

و مثل همیشه چیزی جز “او”نیافتم…

“او” همپای همیشگی زندگی ام بود و هست…

همیشه مرا راهنمایی می کند، همیشه مرا التیام می دهد، همیشه برایم دلسوزی می کند…

باید اینگونه باشد…چرا که “او” یک پدر است… نه تنها یک پدر برای من،بلکه یک پدر برای همه…

اندیشیدم و سخن گفتم:

سلامی به پاکی خداوند اقدس و به سلامتی خداوند سلام بر برترین پدران و سروران زمین و آسمان!

حال که بعد از این روز پر مشغله در کنار این صندلی راحت فرو نشسته ام، خواستم حالی بپرسم و احوالی بدانم و صحبتی بکنم…

پدر جان!

امروز صبح مدرسه ام را با دعای سلامتی برای شما آغاز کردم. همه ی بچه
ها زمزمه می کردند و من نمی دانم که شما می شنیدید یا خیر… قطعا می
شنیدید ولی چه می اندیشیدید خدا می داند…

نمی دانم چه حسی داشتید که می شنوید و نمی توانید پاسخ بدهید که”چه زود است لحظه ی موعود”

یعنی می توانستید ولی مگر می شود شما از فرمان بزرگ الهی سرپیچی کنید… فرمان واضح است: مهرت همه گستر و ظهورت معین…

پدر جان؛ امروز یکی از دوستانم به من گفت که شما وجود ندارید و من می
خواستم بگریم… زیرا که من در تمام عمرم چیزی واضح تر از وجود شما را بعد
از خداوند در قلب خود حس نکرده ام… و سپس با فکر به این پاسخ دادم که چرا شما هستید،چگونه هستید،چگونه آمدید و چرا آمدید…

ولی اگر این حرف ها را به کسی به جز او می گفتم می خندید… پدر جان ؛
این مردم چه زود فراموش می کنند و چه زود محبت از قلب هایشان می رود… در
جامعه ای که شناخت شما و دوست داشتن شما “اُمل ” بودن محسوب می شود باید
اینگونه باشد…

پدر جان؛ امروز نتایج امتحان فیریکمان راهم دادند… نمره ام خوب شد و این از بابت دعای خیر شما بود! ممنون!

راستی نمره ی آمارم هم در امتحان بعدی جبران می کنم! قول می دهم!

پدرجان؛ بعد از ظهر با چند تن از دوستان صمیمی ام به حرم  رفتیم و صحبت از شما شد…

هرکس خاطره ای از خاطره هایش با شما را تعریف می کرد و من فهمیدم که
شما خیلی مهربان تر از چیزی هستید که من حتی در خیال داشتم… امروز این
دومین باری بود که می خواستم گریه کنم! آخر من در برابر معرفت این دوستانم
احساس بی محبتی نسبت به شما را می کردم.

پدر جان؛ به حرم که رسیدیم کلی دلم گرفت.. آخر دوباره از جای مسجد
گوهرشاد رد شدیم و باز هم من آن منبر بلند و بزرگ را دیدیم که می گویند
وقتی بیایید بر آن سخنرانی می کنید… آن باز هم به من یاد آوری کرد که شما هنوز ظهور نکرده اید…

پدر جان؛ گاهی اوقات اینقدر در با شما بودن غرق می شوم که اصلا از یاد
می برم که ما ظهور نکرده اید.. گرچه می دانم “ظهور ” به معنای “حضور” نیست
ولی بالاخره…

پدر جان؛ و حال کهاینجا در آرامش نشسته ام فقط از خود سخن می گویم وباز هم شما را از یاد برده ام….

براستی شما کجا هستید و در چه وضعی صبح را به شب رسانید؟

آیا گلبرگ های زیبا و مظلومتان در این خارستان پر ظلمت صدمه ندیده است؟

و آیا غم هجران و دلتنگی برای مادر و پدر آزارتان نمی دهد؟

پدر جان؛ یا ابا صالح المهدی

به فدایتان شوم و کاش روحم که بیشترین دارایی من است به فدایتان می شد…

دوستتان دارم….پدر

و چشمانم را باز کردم و دیگر خسته نبودم.

و بار دیگر احساس حضور کردم…

سلام و دورو خدا برتو یا صاحب الزمان..در هر کجا و هر مکانی که هستی…