مشترک شوید!
Smiley face

جدیدترین مطالب را در ایمیل خود داشته باشید!

نکته: به یاد داشته باشید که ایمیل فعال سازی ارسال شده را، باز کنید. این ایمیل ممکن است در Spam های شما باشد.

آمار بازدید
Prev
Next
Play

Archive for the ‘اخبار نقره ای’ Category

postheadericon مواد مخدر – قسمت اول – شناخت مواد مخدر و راه های مقابله با آنها

برای نوشتن این پست تردید زیاد داشتم.

چرا که موضوع انتخابی من، علاوه بر اینکه از موضوعات مهم در بین جوانان است،ماهیتی مبهم دارد.

هم اکنون شما شاهد دو مقاله با عنوان موضوع مواد مخدر خواهید بود که در دو قسمت ارائه خواهد شد. لازم به ذکره که اطلاعات جمع آوری شده در این مقالات از سایت های متعددی است که در انتهای مطلب آمده اند.

همچنین مقوله ی مواد مخدر مقوله پیچیده ای است. خیلی از ما به شخصه آنان را تجربه نکردیم و نمی دانیم با چه احساس هایی همراه خواهند بود. پس لطفا از هرگونه پیش قضاوت و یا قضاوت همراه با شک و تردید ممناعت کنید؛ لطفا! :D

 

در سال های اخیر زندگی ام، از دو چیز بیشترین تنفر را داشتم: مشروبات الکلی، و مواد مخدر

و بدلیل سنی هم که در آن بودم، و محیط هایی مانند مدرسه و به طور کلی اجتماعی که در آن بودم با این دو مورد دست و پنجه زیاد نرم کرده ام!

می توانم بگویم که آسیب مواد مخدر بسیار از دیگر آسیب ها بیشتر خواهد بود. مواد مخدر چیز هایی هستند که استعاملشان نه تنها به روح و جسم، بلکه به جامعه ی موجود در ان صدمه می زنند.

سخت تر از آنها دیدن کودکان و نوجوانانی است که به آنها گرفتار شده اند. کودکانی که از برگ های گل نازک تر و پاک تر هستند و نوجوانانی که آینده ی خود را با این مواد می فروشند.. ولی چرا؟ احتمالا این چرا برای من ابدی خواهد ماند…

از دیدگاه من مواد مخدر، مواد مخدر هستند. فرقی ندارد سیگار باشد، آدامس باشد، پوردی باشد، قرصی باشد و یا خیلی حالات دیگر… من مواد مخدر را با آسیبش می شناسم؛ نه با شکل و طرح و رنگ و اسم. همچنین به این موضوع کاملا واقف هستم که مواد مخدر در برخی موارد به خاطر خاصیتشان نجات دهنده هستند. پس چیزی که می خوانید مربوط به اعتیاد و عدم استفاده ی صحیح از آنهاست…

به طور کلی مواد مخدر به سه دسته ی مواد سستى ‏زا ؛ مواد توهم‏ زا و مواد توان‏ افزا طبقه بندی میشوند. این طبقه بندی ها خود شامل دسته های طبیعی و مصنوعی هستند.

اگر بخواهیم تعریف کلی ای از این مواد داشته باشیم باید گفت که مواد سستی زا موادى هستند که مصرف آن بر روى سلسله اعصاب مصرف‏ کننده اثر گذاشته و در نتیجه فعالیت فکرى و بدنى او را سست نماید؛ مواد توهم زا که با مصرف این مواد فرد دچار اوهام حسى و بصرى می ‏شود و مواد توان افزا که همانطور که از نام آن مشخص است برای افزایش توان در امور مختلف مانند فعالیت های سخت بدنی یا طولانی مورد استفاده قرار میگیرد.

به دلیل گسترده بودن این مباحث ترجیح می دم از الان در این مقاله موادی رو معرفی کنم که یا تا به حال دیدمشون و یا راجع به اونها شنیده ام. ملاک قرار گیری این مواد در این لیست به خاطر دسترسی راحت، مورد استعمال قرار گرفتن فراوان و دیدن مصرف آنها در اماکن عمومی است. بهتون اطمینان میدم اینها الکی نیستن، از آسمون هم اینجا نوشته نشدن و اگه شما اسمشون رو اینجا می بینید یعنی به دفعات بسیار زیاد در مدارس هم استفاده شدن.

 


من مقام اول این لیست رو اختصاص میدم به بدترین و پر آسیب ترین، در دسترس ترین و کثیف ترین ماده ای که تا حالا دیدم…

ناس :

ناس یکی از کثیفترین و تهوع‌آورترین موادی است که در دسته مخدرهای توهم‌زا قرار می‌گیرد و هرچند پلیس کشورهای مختلف آن را مخدری مانند سیگار محسوب می‌کند و داشتن آن جرم محسوب نمی‌شود، اما این ماده به خاطر نوع استفاده آن، مواد سازنده‌اش و نوع مصرف‌کنندگانش، در ایران یکی از مفلوکترین و تو سری خورده‌ترین مخدرها به حساب می‌آید.
این ماده که تا همین چند سال قبل در بسته‌های پلاستیکی درب و داغان، شبیه حنا، وارد ایران می‌شد. باقیمانده ی آن را می توانید در پلاستیک های کوچک و دقیقا مانند پودر پسته مشاهده کنید…

ناس از برگ درختی به نام بتل به دست می‌آید که در اندونزی، مالزی، فیلیپین، چین، تایوان، کامبوج، ویتنام، لائوس، هند و پاکستان می‌روید. برگ‌هاى آن را اگر تازه باشد، می‌جوند ولی معمول‌ترین شیوه مصرف آن استفاده از خشک کرده آن است.

برگ‌های خشک شده درخت بتل را می‌کوبند، سپس آن را با کمی آشغال مثل خاک سیگار و آهک قاتی کرده و با انگشت می‌چپانند زیر لثه، پس از چند دقیقه مکیدن هم با یک تف غلیظ پرت می‌کنند بیرون… یا اگه طرف خیلی سوسول باشه توی یک دستمال کاغذی میپیچه و در پشت لبش قرار میده…

مصرف کوتاه‌ مدت آن عوارضی چون استفراغ و تهوع را در صورت حساس‌بودن فرد به دنبال دارد و افرادی که آن مصرف می‌کنند اثرات تخدیر آن را می‌خواهند اما عمده‌ترین اثر آن سرطان معده و مری است.

توصیه ی اکید مرد نقره ای: اگر کسی رو میشناسید که از اینماده استفاده می کنه سریعا یک کاری واسش بکنید!

 

مقام بعدی رو به ماده ای می دوم که اسمش رو بار ها شنیدید.. تقریبا بیشتر افراد سیگاری به این ماده هم اعتیاد دارن. بیشترین آسیب پذیری اون در روستا هاست.. در مسافرت که بودیم کمتر خانه ی روستایی ای بود که بوی این مواد را ندهد!! این ماده چیزی نیست بجز

تریاک

تاریخچه :
قدیمى ‏ترین و مشهورترین ماده مخدر است که از گیاه خشخاش به دست می‏ آید. این گیاه حدود ۲۵۰۰ ســــال قبل در منطقه مدیترانه کشت مى ‏شده است. سابقه این گیاه را    تا ۵۰۰۰ سال قـــــــبــل هم ذکر می ‏کنند. از آثارى که از سومریها باقـــى مانده اســــت، چــنین بــر می ‏آید، آنها این ماده را استعمال می ‏کرده اند و با آن گیاه شادى بخش می ‏گفتند. در نوشته‏ هاى هومر از تریاک نام برده شده است.
شکل ظاهرى :
تریاک شیره منعقد شده تخمدان کال بوته خشخاش است که از نظر علمى به پاپاور معروف است. تریاک آماده مصرف، ماده ‏اى است خمیرى به رنگ قهوه‏اى که بر حسب نوع و منطقه کشت خشخاش و آب و هواى منطقه پرورش از قهوه‏اى روشن تا تیره وجود دارد نامهاى دیگر آن افیون، اپیوم و تریاق می‏ باشد.
الکالویید :
تریاک داراى ترکیبات بسیارى است که تاکنون ۲۵ نوع موثر آن شناخته شده است. مهمترین آلکالوییدهاى تریاک عبارتند از مرفین، نارکوتین، پاپاورین، تبائین، کدئین و نارسئین.
نحوه مصرف :
- تدخین به وسیله وافور و یا با وسیلى مانند آن مثل قلیان، قلقلی، سیخ و سنگ
- استفاده به صورت قرص
- حل کردن در آب یا چاى و نوشیدن آن
عوارض :
- مغز: وابستگى (اعتیاد)، بی‏خوابى هنگام شب، خواب الودگى در طى روز
- تغییرات شخصیتی:
۱-کاهش علائق و انگیزه‏ها
۲-کاهش احساس مسئولیت
۳-کاهش توجه به تحصیل، شغل و خانواده
۴-افسردگى و بی قراری، پرخاشگری، اغماء به دنبال مصرف زیاد
- گوارش: تهوع و استفراغ، کاهش اسید معده و اختلال در هضم غذا، کاهش فعالیت روده ‏ها و یبوست مزمن، بی‏ اشتهایى و کاهش وزن، سوء تغذیه، خشکى دهان، اختلال در کبد
- پوست: خارش، تیره شدن رنگ پوست، تیرگى لبها، کهیر
- بیضه و تخمدان: کاهش توان و میل جنسی، بهم خوردن دوره ‏هاى قاعدگى در زنان
- تضعیف دفاع بدن علیه بیماریها: بی ‏حسى و عدم تعادل بدنی‏، عفونت ریه، یست تنفسى به دنبال مصرف زیاد، انقباض مردمک چشم

 

کامل بودن مطلب رو حال کردید؟! حتی روش استفاده هم نوشته بود!

 

ماده ی بعدی زیاد با اسمش شناخته شده نیست. این ماده از محصولات تریاکه… به نسبت بدست آوردنش ساده است ولی تاثیر فوق العاده بالایی داره .. بی نهایت بیشتر از خود تریاک..

شیره تریاک:

پس از تیغ زدن گرز خشخاش، ماده ‏اى شیرى رنگ از آن خارج می ‏شود که به آن شیره تریاک گویند. این شیره در مجاورت هوا تیره شده به رنگ قهوه ‏اى تبدیل می ‏گردد. روش ساخت دیگرش هم اینست که با یکسری تغییر و تحولات در خود تریاک بعد از کشت، اون رو با مقدار زیادی آب می جوشونن تا یک شیره ی سیاه رنگ و غلیظ ازش خارج بشه..

پس اگر روزی یک کاسه ی فلزی نسبتا سیاه دیدید که بوی خیلی تلخی میداد بدونید که مربوط به شیره ی تریاکه..

برای استعمال این ماده به یک منبع گرمایی (معمولا منقل) است. این شیره در مجاورت این حرارت تبدیل به بخار میشه.. سپس بخار این ماده مورد استشمام قرار میگیره.. به خاطر همین عوارض پزشکی اش دو چندان است!

توصیه ی مرد نقره ای: به این دو ماده حتی نگاه هم نکنید! ول یمعتادین به این مواد خیلی تابلو هستن. به دلیل استعمال این مواد از مجاری تنفسی معمولا دچار آبریزش بینی هستن. همچنین بدنشون به محرکه های ریوی و فعالیت های بدنی به شدت عکس العمل نشون میده… دهنشون هم اکثر اوقات بوی بدی میده!

استعمال این ماده بیشتر مربوط به نواحی کرد نشین میشه… البته این یکی دیگه از مواد رایج در روستا هاست… دیگه چیز بیشتری راحع به اینا نمیدونم!

 

ماده ی بعدی رو بیشتر داخل فیلم ها دیدیم.. یا بهتره بگم اسمش رو فقط داخل فیلم ها شنیدیم. این ماده به اسامی مختلفی منتشر میشه و اسمش در بازار به این با کلاسی نیست!

مارى ‏جوانا :

در آمریکا برگها و گلهاى شاهدانه آمریکایى را خشک می‏کنند و از آن توتون سبز رنگى به دست می‏ آورند که همان ماری‏ جواناست. چون این توتون خیلى زبر است براى پیچیدن آن از چندین دور کاغذهاى سفید یا قهوه ‏اى رنگ استفاده می‏کنند و آن را ریفر مى ‏نامند. مشتاقان آن را به صورت دسته‏ جمعى در محل هایى به نام تی‏پاد تدخین می‏کنند. این سیگار به کندى می‏سوزد و خیلى زود خاموش می‏گردد، به همین علت معتادان با پکهاى سریع و دسته‏ جمعى مانع خاموش شدن آن می ‏شوند و براى این که از این سیگار استفاده کامل بشود در اماکن سر بسته استعمال می‏گردد.

 

ماده ی بعدی به نظر من مخرب ترین ماده ی دست ساز بشر است…

کراک :

مشتقى از کوکائین است که جنبه اعتیادآورى آن بسیار زیاد و اثرات جانبى آن دهشتناک است. در واقع کراک، کوکائینى است که دستکارى شده و غالبا با پیپ هاى شیشه‏اى دود می‏شود. براى معتاد شدن به کراک فقط چند پیپ کراک کفایت می‏کند. من این ماده رو از نزدیک ندیدم. ولی چیزی که راجع به آسیبش می دونم اینه که سیستم دفاعی بدن رو کلا از کار می اندازه. این به این معنیه که بدن شما از داخل توسط میکرب ها و باکتری ها احاطه میشه و یعنی از داخل میگندید(تصورش هم وحشتناکه!) به همین دلیله که می شنوید فلانی بدنش کرم داشت یا مثلا گوشش کنده شد بعد کلی کرم ریخت بیرون!

 

انواع آدامس های مخدر:

تنوع این آدامس ها فوق العاده بالاست. من راجع به توزیع این آدامس ها در مدارس از دوستانم حرف های زیادی شنیده ام. بر طبق اطلاعات من بیشترین آدامس خدر توزیع شده، توعی آدامس با درصد خاصی الکل(فکر می کنم ۵%) است. گرچه این درصد کار خاصی نمی تواند انجام دهد ولی من فکر می کنم فراهم کردن زمینه برای اعتیاد به سیگار است. نوع معروف دیگر این آدامس ها پان پراگ است که خود مشتق شده از ناس است.این ادامس ها با عنوان خوش بو کننده ی دهان با طعم نعنا وارد ایران شد. ولی حقیقتا با ناس هیچ تفاوتی ندارد! شاید کمی خوشمزه تر!

 

قرص اکس:

قرص های روانگردان مباحث طول و درازی دارند. مدت ها پیش راحع به این قرص ها و توضیع اون در بین مدارس مطالب زیادی شنیده بودم. اما الان با قرار گیری در احتماع اثری از آن نمی بینم. فکر میکنم در حال به خاطر خطرات هنگام مصرف، این قررص به پارتی ها محدود شده است. در عین حال فقط به خاطر خطرناک بودنش در این لیست آوردمش و من مدتهاست نه راجع به آن شنیده ام و نه دیده ام!

 

در پایان لطف کنید به این حقیر برچسب عمله بودن را نزنید! خدا رو خوش نمیاد! خوب حالا یکم تجربه ام بالاست دیگه!

امیدوارم این زمینه رو فراهم بکنه برای این که هیچکس به سراغ این مواد نره… دردناک ترین چیز اینه که ببینی دوستت در دامن اعتیاد افتاده و تو هیچ کاری نمی تونی بکنید

اگر دیدی دوستتون داره سیگار میکشه، کمکش کنید و قانعش کنید که این کار رو نکنه… سیگار یک پله.. یک پل بدون انتها…

منتظر مقاله ی دوم من در این مورد باشید…

 

پ.ن۱: نرید سوء استفاده کنید! به من ربطی نداره ها اگه رفتید این کارو کردید!

منابع:

پایگاه پزشکان بدون مرز

راسخون

ستاد مبارزه با مواد مخدر

 

postheadericon آوای زیارت را اینجا بشنوید! – بررسی نقاره در حرم رضوی

سلام

بیشترین عکس العملی که از زائران و دیگران چه در داخل حرم مطهر رضوی و چه در خارج اون میبینم مربوطه به یک چیزه:

صدای نقاره خانه

اگر متوجه نشدید چه صدایی رو میگم، از اینجا می تونید دانلود کنیدش!

همان شیپور ها و طبل هایی که در ظاهر بدون هیچ وزن خاصی فقط یک سری نوای بی معنا رو پخش می کنن… و همان صدایی که اینروز ها بعنوان نماتدی از حرم رضوی برای ما شناخته میشه و هرجا این ساز رو میشنویم بی اختیار به یاد حرم می افتیم….

خیلی ها این صدا رو به تمسخر می گرفتند؛

خیلی ها با بی توجهی رد میشدند…

خیلی ها فقط صدا را ضبط می کردند چون نمادی از حرم بود…

خیلی ها فقط به دنبال منبع صدا بودند و به خود صدا توجهی نمی کردند..

و…

می دونستم که باید حکمتی پشت این ساز باشه.. اون هم سازی که در حرم زده میشه.. و بعد از مدتی جست و جو تونستم به جواب سوالم برسم.. و الان من به تمام کسانی که این ساز رو مسخره می کنند می خندم!

بذارید اول یک تاریخچه بگم:

مجموعه‌ای از چند طبل را نقاره می‌گویند، این طبل از جنس مس یا سفال است. کاسه صوتی یکی از آنها بزرگتر از دیگران است. بر دهانه این طبلها پوست بز کشیده شده و دو «ترکه» که به آن چوب می‌گویند کوبه‌های این ساز را تشکیل می‌دهند.  به همراه طبل ها صدایی شبیه به صدای شیپور هم شنیده میشود… به این ساز شیپور گونه، “کرنا” می گویند. کرنا سازی است که هفت، هشت پا طول دارد و دهانش خیلی گشاد است و صدای آن تقریباً ت چهار کیلومتر می‌رسید. اما وسایل نقاره‌زنی آستان قدس عبارت از کرنا و طبل است، بعلاوه هر طبالی دو چوب ساده به طول تقریباً بیست سانتیمتر دارد.

نقارخانه چیزی نیست که منحصر به سال، قرن و یا حتی قرون اخیر باشد.. بلکه این چیزی است که پیشینه ای باستانی در ایران دارد. نقارخانه پیش از اینکه در حرم رضوی مورد استفاده بوده باشد، در پایتخت ها و ضهر های والی نشین و بزرگ نشین مورد استفاده قرار میگرفت. در واقع این امتیازی خاص بود که به هروالی ای داده نمی شدو برای استفاده از نقار خانه در شهر والی، والی باید حتما اجازه ی رسمی و کتبی خود شاه را دارا میبود.

روش کار بدین صورت بود که در طلوع و غروب آفتاب گردهی نوازنده در محل بلندی گرد می‌آمدند و نقاره می‌نواختند و در واقع با نواختن نقاره، خورشید مظهر حیات و روشنائی و «مهر» را استقبال و یا بدرقه می‌کردند.

 در ایران ، نواختن طبل و نقاره ، تا زمان قاجاریه ادامه داشت و حاکمان هم در مراکز استان ها به هنگام معینى از آن استفاده مى کردند و در مناطق شرقى کشور حتى تا اوایل قرن حاضر نیز معمول بود.
در میدان جنگ نقاره‌چیان با نواختن نقاره سربازان را به رشادت و مردانگی تشویق و ترغیب میکر در سفر و حضر، نقاره وسیله سرگرمی مناسبی برای سربازان به حساب می‌آمد ولی در زمان ناصرالدین شاه که آلات موسیقی اروپائی متداول شد نقاره‌خانه از اعتبار افتاد و جنبه تجملاتی و تشریفاتی به خود گرفت و در اعباد و صبح و عصر طبق معمول نقاره می‌نواختند و نقاره فقط اختصاص ه پایتخت حکومت داشت و اولین نشانه تغییر حکومت، تصرف نقاره‌خانه بود بطوریکه «عبدالله مستوفی» گوید: «رضاشاه هم اولین حمله‌ای که به اساس سلطنت قاجاریه وارد آورد تصرف نقاره‌خانه بود که بوسیله انتقال محل آن از سر در ارک بر در تازه‌ساز میدان مشق (همان سردری که اکنون در خیابان سپه واقع می‌باشد) این تصرف را عملی کرد و در حقیقت این علامت سلطنت را از مقر قدیم خود کند و به دسترس خود و تحت امر خویش گذاشت که توجه عامه را نیبت به اقتدار خود بیشتر جلب نماید.

 

برج نقاره خانه  یا برج یزید – مکان: شمال شهر ری

قدمت: دوران سلجوقیان ( تقریبا ۱۰۰۰ سال پیش)

سر در باغ ملی تهران

(بله تعحب نکنید! اینجا را بخوانید!)

نقاره در حرم مطهر رضوی:

بر اساس اسناد موجود در در مرکز اسناد کتاب خانه ی آستان قدس رضوی، نقاره از سال ۱۰۱۲ هجری قمری ( تقریبا سال ۹۸۲ شمسی) یافت شده است. چرا که در یکی از این اسناد می خوانیم:

   فضل بن روزبهان خنجى در کتاب مهمان نامه بخارا، در حالات محمدخان شیبانى ، سلطان ماوراءالنهر که مشهد مقدس و ناحیه طوس را تصرف کرده بود ، مى نویسد:
سلطان تصمیم گرفت به زیارت حضرت رضا علیه السلام برود ، از این رو، با اعیان لشکر خود و قاضیان و محتشمان عازم مشهد گردید. من با گروهى قبلاً به مشهد رفتیم و در آن جا مراسم استقبال را فراهم کردیم. بر فوق بارگاه حضرت ، محلّى که نقاره نوبت حضرت امام مى زنند ، جماعت نقاره چیان اردوى همایون و نفیرچیان ایستاده ، مترصّد آن که چون موکب همایون برسد نقاره بکوبند و نفیر نوازند. آن حضرت امر فرمودند که دم نزنند و نفیرنوازى را به فقیرنوازى بدل فرمودند ، و چون به درگاه بارگاه رسیدند ، فرود آمده به پیشگاه برآمدند و از آن جا به روضه ی مقدس قدم گشاده بقیه درآمدند و آداب زیارت تقدیم نمودند و اندکى نشسته از قبه بیرون فرمودند.

(گفتم شاید یکی بخواد بدونه خوب!)

جالبست بدانید که نقاره زنان هفت نفر هستند که سه نفرشان بر طبل مى کوبند و چهار نفر در شیپور مى دمند.

خلاصه! می رسیم به مهم ترین مطلب!

 

معنای این نقاره که میگن چیه؟!

در واقع نقاره پرمعنا ترین چیزی هست که می تونه یک ساز داشته باشه… تمام حرکات حساب شده اند.. تمام نفس ها حساب شده اند.. تمام نت ها، “تِپ تِپ ” طبل ها(!) و … همه از روی محسابه و معنا هست…

و همین معنا باعث شد تا مطلبی رو که در پیش رو دارید به رشته ی تحریر در آورم .. (چیکاره؟! )

خود نقاره (= همون طبل هایی که با ریتم خاص زده میشن) تا اونجایی که من گشتم فقط یک معنا پیدا کردم… البته تفکر شخصی خودم این هست که این شعر در اعیاد و مناسبت های مختلف فرق می کنه .. ولی چیزی که من پیدا کردم این بیت شعر بود:

     چو  دریای  رحمت  تلاطم کند              گنه صاحب  خویش  را  گم کند

اما کرنا ها هم ، شعر و حرکات مخصوص به خود را دارند.. هر حرکت نمادی و هر فوتی، مفهومی دارد. متنی که من در سایت آستان قدس رضوی در این مورد پیدا کردم این بود:

        کرنا با دمیدن به صدا درمی‌اید و دارای ذکری است که سینه به سینه نقل میشود و هر شخصی از این ذکر مطابق ذوق و اعتقادش تعابیری

       دست اول:
«سرنواز» دسته کرنازن‌ها، کرنا را به طرف گنبد مطلای حضرت به عنوان سلام میگیرد و شروع میکند:
«سلطان دنیا و عقبی علی‌موسی‌الرضا».
پس‌نوازان که تعداد آنان چهار نفر میباشد با کرنا جواب میدهند …
«امام رضا».
سرنواز مجدداً با سر کرنا، به طرف گنبد حضرت اشاره می‌کند و چنین می‌نوازد:
«امام رضا».
پس‌نوازان جواب میدهند:
«غریب».

        دست دوم:
کرنای سرنواز ذکر میکند:
در این موقع طبالها به عنوان شادی، طبل‌های خود را بصدا درمی‌آورند، این طبل بنام «کوی شادیانه» معروفیت دارد.
مجدداً سرنواز ذکر میکند:
«دور دوران امام رضاست».
«دادرس بیچارگان».
پس‌نوازان پاسخ می‌دهند:
«ای دادرس درماندگان».
موقعی که پس‌نوازان می‌خواهند کرناهای خود را به زمین بگذارند سرنواز می‌گوید:
«فریادرس».
سرنواز بعنوان دعا به مؤسسین نقاره‌خانه مقدسه رضویه که سلاطین وقت بودند ذکر می‌کند:
«یا فتاح یا فتح».
«مولی، مولی، مولی  مولی علی‌بن موسی‌الرضا».
پس‌نوازن جواب می‌گویند:
«رضا جان».
سرنواز، سر کرنا را به طرف گنبد مطلای مضرت میگیرد و ذکر می‌کند:
«یا امام غریب یا امام رضا».

        دست سوم:
کرنای سرنواز ذکر میکند:
«دور دوران امام رضاست».
در این موقع طبال ها به عنوان شادی طبل های خود را به صدا در می آورند . این طبل به « کوس شادمانه » معروف است .
مجدداً سرنواز شذکر می کند : « دوران دوران امام رضا دادرس بیچارگان »
پس نوازان پاسخ می دهند : « ای دادرس درماندگان »
موقعی که پس نوازان می خواهند کرنای خود را بر زمین بگذارند ، سرنواز می گوید : « فریاد رس »

این همان هماهنگی فرهنگ با سیر آفرینش و دلیل معروفیت فرهنگ ایرانی در تمام مجامعت است.. توجه به کوچکترین جزئیات… دقیقا همان چیز هایی که روح می بیند و عقل می فهمد ولی برای ما قابل فهم نیست…

متاسفانه عدم اطلاع رسانی در مورد این سنت ها یدیرین همان چیزی است که دشمن می خواهم و همان عامل اصلی ایست که فرهنگ ما را به نابودی سوق میدهد…

انشالله در مطالب بعدیم در مورد فرهنگ های غنی ایران د رمورد مجسمه سازی، معماری با شکوه اسلامی و .. خیلی خیلی خیلی بیشتر توضیح میدم..

پ.ن۱: منبع بیشتر صحبت هام این نوشته از سایت آستان قدس رضوی است

پ.ن۲: ایشالا چشم هرچی رَپر و راک خونه (از جمله مریض مورد نظر، آقای مرلین منسون!) کور بشه و بترکه و از حدقه درآد!

پ.ن۳: حالا آدم میخواهم بیاد به سنت های دیرین ما گیر بده و بگه” برو بابا این فرهنگ فرهنگی که کردید توی بوق چی بود”!!

postheadericon شما چه می کنید؟

سلام

می گن رسمه هرموقعی که میرید به یک تولد حداقل دست خالی نرید!

وقتی میرید تولد حداقل یک دسته گل میخرید و با خودتون مییرید..

اگه خیلی باهاش صمیمی باشید یک کادوی خوب براش می خرید

اگر خیلی خیلی صمیمی باشید یک هدیه ی خوب میدید..

یک هدیه ای که در شان اون باشه…

به پدرتون چی؟ روز پدر به اون چی میدید؟

. همینطور به مادرتون؟

قطعا هدایایی می دید که در خور شان اونها باشه

یا حداقل هدیه ای میدید که ممکنه ارزش مادی نداشته باشه، ولی قطعا ارزش معنوی بالایی داشته باشه..

یک هدیه از تمام عشق

یک هدیه از تمام شور،

و یک هدیه از تمام قلب!

دوستان خوبم؛

یکشنبه تولده…

تولد یک دوست خیلی خیلی صمیمی و یک دوست خیلی خیلی مهربان…

تولد یک پدر دلسوز…

و تولد کسی که مهربانی، فداماری و محبتش برای ما از مادر بیشتر است…

یکشنبه تولد اوست

چه هدیه ای گرفتید؟

و سعی کردید چه چیزی به اون بدید که گرچه ارزش مادی نداشته باشه ولی ارزش معنوی بالایی داشته باشه؟

می خواهید چیکار کنید؟

پس فردا تولده.. آیا برایش جشن میگیرید تا اونو سورپرایز کنید؟

آیا اصلا براتون جشن تولدش مهمه؟

پس یا علی…

همه از همین لحظه کهاین متن رو می خوندی به دنبال یک هدیه ی تولد باشید

نگید که : برو بابا؛ هدیه از کجا بیارم؛ من که نمی تونم چیزی بگیرم؛ من جز گناه و شرمساری چیزی ندارم؛….

از الان شروع کنید

برید بیرون و به نیت این که می خواهید یک جشن تولد برای امام زمان بگیرید، توی مغازه ها بگردید و واقعا یک چیزی بگیرید و دست خالی بیرون نیاید…

یا یک پیشنها بهتر، همه ی فامیلاتونو دعوت کنید و وقتی همه جمع شدن بگید که مجلس امروز یک مهمونی نیست، بلکه یک تولده و همونجا هم یک کیک بیارید با نام حضرت و اون کیک رو به نیابت ببرید….

فقط بی کار نباشید

خواهش می کنم بی کار نباشید…

قطعا امام زمان به جشنی که ما میگیریم نیازی نداره، ولی ما می خواهیم با شادی ایشون شادو با غمگینی ایشون غمگین باشیم.. یا حداقل می خواهیم جبران قسمت کوچک و ناچیزی از زحمات ایشون رو بکنیم…

شما چه می کنید؟

خوش حال میشم در قسمت نظرات در جریان برنامه های شما قرار بگیرم…

 

پ.ن۱: این نیمه با همه ی نیسمه ها فرق داره.. تمام تلاشمون رو بکنیم تا حداقل بتونیم توی چشمای اقا نیگا کنیم

پ.ن۲: یابن الحسن.. به کدامین سرزمین سکنی گزیده ای؟ جانمب ه فدایت ای مهربانترین پدر دنیا… چرا در سکوت؟ آیا نمیبینی که چگونه همه برای شما شادند؟ چرا نمی آیید تا با ما باشید؟… سلام بر شما و خاندان پاکتان…

postheadericon رویایی بر یک واقعیت – نقد سری Assassin’s Creed از دیدگاه تاریخی

سلام
داشتم Assassin’s Creed: Brotherhood می زدم!
الان هم کاملا می خواهم برم خودکشی!
مگه یه بازی اینقدر با کیفیت هم میشه؟!!
خوب به نظرم رسید که یک مقداری راجع به این بازی بنویسم ولی نه نقدش رو.. نقدش رو بعدا میشینم کلی با محمدرضا فکر می کنم و بعد میگم!

الان می خواهم تاریخچه ای از اساسین ها رو بررسی بکنم . البته نه اون متن تکراری همیشگی که توی همه ی سایت ها خوندیم .. ایندفعه می خواهم واقعیت ها رو بگم.. واقعیت هایی که  به فراموشی سپرده شدند تا معلوم نشه اتزیو اساسین یا بهتر بگم” حشاشین” نبوده.

خوب.
می خواهم راجع به اساسین ها صحبت بکنم و کلا دور این همه شایعه ای که راجع به ضد ایرانی بودن بازی و .. هست یک خط درشت بکشم!
بهتره اول در مورد ریشه ی کلمه ی اساسین صحبت بکنم. اساسین در حقیقت همان “حشاشین” هست که از زبان فارسی به انگلیسی رفته. در کتاب “خداوند الموت” نوشته شده که در آن زمان یعنی حسن صباح، نفوذ خارجی ها و انگلیسی زبان ها در ایران گسترش پیدا نکرده بود و مردم هنوز تحت فرهنگ عرب ها زندگی میکردند. به همین سبب این کلمه از زبان فارسی به انگلیسی راه پیدا کرده و به کلمه ی اساسین Assassin تبدیل شده است.
باید این رو بدونید در زبان فارسی حشاشین به معنی آدم کش نیست!
در این کتاب آورده شده:

“در قلعه ی الموت بازاری وجود داشت به نام حشاش. البته این کلمه نباید با کلیمه ی “حشیش ” که نوعی مواد مخدر هست اشتباه گرفته شود. حسن صباح این بازار را تاسیس کرد و دارو ها را با قیمت فوق العاده ارزان در احتیار مردم قرار میداد . چرا که معتقد بود اصلا درمان باید مجانی و رایگان باشد.
در این بازار به دلیل وجود تعداد زیادی دارو فروش به آن بازار حشاشین می گفتند.”

پس اصلا حشاشین به معنای قاتل نیست! اما چگونه این کلمه به معنای قاتل در زبان انگلیسی در آمد؟

با گذشت زمان و با اوج گرفتن جنگ های مختلف، نیاز به نیرویی نفوذی احساس می شد.

نیروهایی که بتوانند ضربتی عمل کنند و بکشند و یا کشته شوند.

به همین دلیل حسن صباح تصمیم به تشکیل چنین نیرویی گرفت. به تدریج این نیرو ها چون منصوب به الموت بودند و چون شغل الموتی ها دارو فروشی بود، به حشاشین معروق شدند که تقریبا به معنای “منصوب به الموت” است.

این نیرو ها در خود الموت اصلا بعنوان “حشاشین” شناخته نمی شدند.. بلکه از دو دسته ی “فدائی” (نیرو های در حال آموزش زیر نظر “دایی” ها ) و “فدائی مطلق” (نیرو هایی که مخصوص قتل آموزش داده شده بودند) تشکیل شده بودند.

اولین حشاشین ها که به مقام “فدائی مطلق” رسیدند و برای ماموریت عازم شدند دونفر بودند: “خورشید کلاه دیلمی” جلال الدوله فرمانده ی سپاه خواجه نظام الملک(وزیر پادشاه وقت، سلطان ملک شاه سلجوقی) و “محمد طبسی” برای قتل شیخ یوسف بن صباغ.

در اثر همین قتل ها سپاه حسن صباح توانست در جنگی که شکست خورده ی اصلی محسوب میشد پیروز باشد. این داستان ها بسیار پیچیده است و داستان های بسیار زیبایی دارد.

فدائی ها افراد بسیار مومن و معتقدی بودند. آن ها “اسماعیلیه” بودند و به تقیه و .. اعتقاد داشتند. ولی بر عقیده ی فرمانده ی خود یعنی “حسن صبح” بودند. آنها معتقد بودند که بعد از امام جعفر صادق باید فرزند دیگر امام یعنی اسماعیل به امامت می رسید و آن را موعود آخرالزمان می دانستند.

جالب اینست که بدانید هیچکدام از فدائی ها در هیچ وقت از زمان گیر نیافتادند. زیرا حتی در صورتی که آنها گیر می افتادند همیشه قرصی به همراه داشتند کهدر آن تریاک بود و با خوردن آن بلافاصله می مردند! همچنین دلیل اینکه هیچکدام از آنها به زندگی عادی خود باز نمیگشتند این بود که آنها توسط دایی ها عقیم می شدند و به همین جهت نمی توانستند خانه و زندگی برای خود داشته باشند و درنتیجه هیچ دلبستگی ای نداشتند. همچنین در آخرین جلسه ای که قبل از انجام ماموریت ها برای آنها گذاشته می شد به آنها دستور اکید می دادند که شما اکنون یک حشاشین هستید.. دیگر هیچ دوستی ندارید و دیگر هیچ کسی را نمی شناسید. فقط به هدف خود بیاندیشید… ولی بر خلاف عقاید عامه و بر خلاف سری بازی های اساسین هیچ انگشتی از آنها به نشانه ی وفاداری به رهبر خود قطع نمیشد… همینطور هیچ اثری مثل انگشتر بر دستان آنها زده نمی شد.

همچنین در ماموریت ها آنها هیچگاه از خنجر و زهر استفاده نمی کردند و هیچگاه از پشت به کسی خنجر نمیزدند و این مرام جنگاوری آنها بود.

خوب حالا با این زمینه چینی می خواهم یک مقایسه بین اتزیو (قهرمان بازی اساسین: برادری) بپردازیم.

اولین تفاوت بارز بین اتزیو و فدائی ها این بود که فدایی ها افراد بسیار مومن و با ایمان به دینی بودند که به آن اعتقاد داشتند. حشاشین ها مسلمان بودند. اما نه اتزیو و نه پدرش(که در قسمت قبل مرد) و نه الطیر ( قهرمان اساسین ۱ که یک صحنه ی غیراخلاقی از اون در اساسین۲ دیده شد) هیچکدام کوچکترین شباهتی به حشاشین ها نداشتند. چون دست به هرکاری که بگید می زدند!

از این گذشته، سلاح اصلی اتزیو و الطیر خنجر های پرتابی و تیر های زهرآلود است. همینطور ماموریت های شما باید در کمال سکوت و معمولا با خنجر زدن از پشت باشد. و این کاملا خلاف سیره ی حشاشین ها یود.

علاوه بر اینها اتزیو،پدرش و الطیر هیچگاه دست به خودکشی نزدند. چراکه در اساسین ۲ هنگامی که پدر و برادران اتزیو دیتگیر شدند آنها هیچ اقدامی برای خودکشی نکردند و در نهایت اعدام شدند. حتی ماریو عموی اتزیو هم که یک اساسین قدیمی بود قبل از صحنه ی قتلش در اساسین ۳ هیچ کاری مبنی بر خودکشی انجام نداد!

 

نماد اساسین ها موجود در بازی تماما انگلیسی و تشکیل شده از حرف A ابدای کلمه ی Assassin است که این کلمه انگلیسی است و باید از H اول کلمه ی Hashashin استفاده میشد.البته خیلی ها این علامت رو نماد “علی” می دانند که اشاره به امیرالمومنین دارد. ولی من این را بعید می دانم چون حسن صباح بر روی تفاوت فرقه ی خود با سایر فرق مسلمانان تاکید داشت و اینکه این نمادی بر :علی” باشد به نظر غیر معقول است.

 

خواهر اتزیو نیر یک حشاشین بود. اما زن ها هیچ جایی در فدائیان نداشتند. چون حشاشین ها پیرو اسماعیلیه یعنی یک فرقه ی خشک مذهبی بودند.

اما در آخر اگه بخواهم نتیجه ی کلی بگیرم..

چیزی که واضحه اینه که اینا حشاشین های واقعا نیستن. شاید شباهتی داشته باشند و شاید اسم هاشون مثل هم باشه، ولی اینا حشاشین نیستن… خیلی از این شخصیت ها و اداب و رسوم ها همانند خیلی از اعتقاداتی که توی بازی گفته میشه من درآوردی هست.(مثل قضیه ی Apple) و اگر قرار باشه اتزیو واقعا حشاشین باشه، بازی ساز ها خیلی بی دقتی کرده اند و خیلی چیزها رو به فراموشی سپرده اند.

ولی سوال اساسی اینجاست که اگه اینا هیچ شباهتی ندارن، پس چرا یوبی سافت تصمیم زنده کردن مجدد حشاشین ها و استفاده از اونها گرفته؟ آیا نظرشون فقط تخریب ایرانیت، شیعیت، مسلمانیت و .. بوده؟ یا نه ..

به نظر من چیزی که در پایان احمقانه است اینتس که به این بازی، فقط به چشم یک بازی نگاه شود.. مخصوصا با پایان قسمت سوم بر این قضیه مطمئن تر شدم…

و این ها همه سوالاتی که در نقد بازی اساسین در آینده پاسخ خواهم داد.

موفق باشید.

 

پ.ن: با تشکر از پدرم که در نوشتن این مطلب کمکم کرد.

پ.ن۲: حتما کتاب خداوند الموت رو بخونید! به ایرانی بودن خودمون افتخار می کنیم!

پ.ن۳: اتزیو یک دیالوگ گفت که من هنوز تو کفشم! : We work in thr Dark , to save the Light

postheadericon قهرمان خاموش – سیری بر زندگانی ادواردو آنیلی

سلام

داشتم یک عکس رو مربوط به اول انتقلاب می دیدم…

اما یک چیز عجیب توجه من رو به خودش جلب کرد… یک چهره ی فوق العاده آشنا…

نفر سمت راست تصویر..

فضولیم خیلی گل کرده بود! به همین خاطر دست به کار شدم و با کمک افزونه ی جست و جوی تصویر TinyEye که ماله فایرفاکسه تونستم عکسای بیشتری از اون صحنه پیدا کنم…

ولی نوشته ای که زیر یکی از عکسا بود از ته قلب منو لرزوند: ادوارد آنیلی

ادواردو آنیلی، فرزند سناتور جیووانی آنیلی ثروتمند ایتالیایی و مالک کارخانجات اتومبیل سازی فیات، فراری، لامبورگینی، لانچیا، آلفارمو، ایویکو، به همراه چندین کارخانه تولید قطعات صنعتی، چند بانک خصوصی، شرکتهای طراحی مد و لباس، روزنامه‌های پرتیراژ لاستامپا و کوریره دلاسرا، باشگاه اتومبیل‌رانی فراری و باشگاه فوتبال یوونتوس بود. افزون بر این‌ها چندین شرکت ساختمان‌سازی، راه‌سازی، تولید لوازم پزشکی و بالگردسازی هم وجود دارد که خانواده آنیلی جزء سهام‌داران اصلی آن‌ها می‌باشند. در آمد این خانواده سالانه ۶۰ میلیون دلار (۶۰ میلیارد تومن!) بود.

او تنها فرزند جیووانی انیلی بود که بعد از مرگ پدرش تمام ارث پدر به او می رسید.

یک میلیاردر به تمام معنا!

ولی سوال اساسی برای من این بود که اون در این عکس ها چیکار می کنه؟ یک ایتالیایی رو چه به ایران و اصلا چه به نماز جمعه ی تهران؟

برای فهمیدن یان موضوع تنها یک راه وجود داشت: تفضل ردن به حاج آقای ویکی پدیا!

نتیجه فوق العاده جالب بود… او در کتاب خاطراتش می نویسد:

در نیویورک که بودم یک روز در کتابخانه قدم می‌زدم و کتاب‌ها را نگاه می‌کردم چشمم افتاد به قرآن. کنجکاو شدم که ببینم در قرآن چه چیزی آمده‌است. آنرا برداشتم و شروع کردم به ورق زدن و آیاتش را به انگلیسی خواندم، احساس کردم که این کلمات، کلمات نورانی است و نمی‌تواند گفته بشر باشد. خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم، آن را امانت گرفتم و بیشتر مطالعه کردم و احساس کردم که آن را می‌فهمم و قبول دارم

بله! اون مسلمون شد.. خانواده و تمام دارائی هاش رو رها کرد.. از ارث محروم شد… مورد طرد قرار گرفت و …

اما همه ی ماجرا به اینجا ختم نشد.

او با رایزنی هایی با دکتر قدیری ( رایزن مطبوعاتی سفارت ایران در ایتالیا) به تشیع گروید! و بعد از صحبت های مختلف او نام هشام عزیز که توسط مسلمانان مقیم ایتالیا برای او انتخاب شده بود را به مهدی تغییر داد.

پس از این مدت ادواردو همواره به دنبال این بود که دوستان و بستگانش را با اسلام آشنا کند. به دعوت او دوستش، لوکا گائتانی لاواتلی اسلام آورد و مسلمان شد. او مدتی در ایتالیا منزوی بود و در یک آپارتمان در شهر رم زندگی می‌کرد.

سپس بعد از مدتی چندین سفر به ایران داشت که در طی اون با  روح‌الله خمینی و سیدعلی خامنه‌ای دیدار کرده و به زیارت علی ابن موسی رضا، امام هشتم شیعیان رفت.

عکس هم که در ابتدا گذاشتم مربوط به ۷ فروردین ۱۳۶۰ است. نماز جمعه ی تهران…

اما سرانجام ادوارد آنیلی بسیار جالب تر است.. بد نیست بدانید ادوارد آنیلی (حالا دیگر مهدی) شهید شد… بله شهید شد…

ساعت ۱۰ صبح پانزدهم نوامبر سال ۲۰۰۰ بود که معاون شبکه حمل و نقل تورینو ساوونا در حین گشت زنی به اتومبیلی که بر روی پل ژنرال فرانکو رومانو پارک شده بود مظنون می شود و خود را با سرعت به آن می رساند و می بیند که هیچ سرنشینی داخل ماشین فیات متوقف شده نیست. به همین خاطر کمی به اطراف سرک می کشد. بعد از مدتی جسد مردی را می بیند که از بالای پل به پایین افتاده. با ورود پلیس به صحنه و تحقیقات اولیه معلوم می گردد که صاحب جنازه شخصی نیست جز ادواردوی معروف که پسر سناتور جیووانی آنیلی است.
با انتشار خبر مرگ ادواردو موجی از غم سراسر ایتالیا را می گیرد و بسیاری از سران و مقامات ایتالیایی پیام های تسلیت خویش را به خانواده آنیلی تقدیم می کنند اما آن چیزی که برای خانواده ادواردو اهمیت داشته این بوده که آنان سعی داشتند تا به هر وجه ممکن نگذارند کسی از مسلمان شدن مهدی و نحوه قتل او باخبر شود. به همین دلیل به رسانه های در دست خویش مأموریت می دهند تا ادواردو را شخصی گوشه گیر، بیمار روانی و یک معتاد معرفی کنند که به خاطر همین مشکلات خودش را از بالای پل به پایین انداخته و خودکشی کرده است! اوج مظلومیت مهدی جایی است که پیکرش را بدون کالبد شکافی و تحقیقات پزشکی قانونی سریعاً بدون اتلاف وقت در همان کلیسای روستای ویلار روزا و در تابوتی مسیحی به سینه خاک می سپارند.
در این میان و با وجود هجمه سنگین تبلیغاتی تنها یک خبر آن هم از سوی انجمن فارغ التحصیلان مسلمان ایتالیا بر روی سایت شان درج می شود که هیچ رسانه ای در این کشور مافیایی به آن اهمیت نمی دهد. خبری که برای جستجوگران حقیقت بسیار تکان دهده بود: «ادواردو یک مسلمان بود که به دست صهیونیست ها به شهادت رسید». همان طور که اشاره شد نه تنها به این خبر توجهی نشد بلکه بایکوت نیز شد.
همه چیز آن طور که صهیونیست ها می خواستند پیش رفت و حالا جاکوب الکان یهودی به راحتی می توانست مالک ثروت آنیلی ها شود. جوانی که پیشبینی ادواردو مبنی بر فاسد بودن او نیز به سرعت به تحقق پیوست و همین پنج سال پیش رسانه های ایتالیایی از رسوایی های اخلاقی او پرده برداشتند.
پل ژنرال فرانکو رومانو

جسد او زیر پل ژنرال فرانکو رومانو  یافت شد در حالی که از ارتفاع بسیار بلندی پرت شده بود….

بله.. ادوارد آنیلی ، پولدار تزین فرد ایتالیا، امروز همه چیزش را از دست داد، برای یک چیز وآن هم خدایش! ما کجا هستیم و او کجا بود….

روحش شاد و یادش گرامی

 

پ.ن۱: من دوست دارم نام اون رو بذارم : قهرمان خاموش… چون مانند یک قهرمان زندگی کرد و مانند یک قهرمان مرد.. ولی به قدری زندگی اون رو در خفا نگه داشتن که…

 

پ.ن۲: نمی دنم چرا.. ولی از وقتی مطالبی راجع بهش خوندم خیلی بهش ارادت قلبی پیدا کردم… کاش واسه ما هم یک جا کنارش بگیره…

 

پ.۳: توی چشماش یک چیز خاص میبینم.. یک احساس خیلی عجیب… چشم ها هیچوقت دروغ نمی گن

 

پون۴: محمدرضا توی نوشتن پایان مطلب خیلی بهم کمک کرد… در حقیقت این مطلب رو اون باید می نوشت…. دستش درد نکنه!!

postheadericon تخم مرغ رنگی سبز!

 

سال های متمادی است که خون و جان ایرانیان به رنگی به نام “سبز” آمیخته شده است.

در ابتدا ایران را پارس می گفتند.

پارس سرزمینی بود که نارنجیِ خورآسان (=محل طلوع خورشید) داشت؛ طلایی کویر داشت؛ سپیدی برف داشت؛ آبی دریا داشت؛ و از همه مهمتر، پارس رنگ “سبز” داشت.

چرا که جنگل های پارس به زیبایی و قلب های مردمش به لطافت و بخشندگی معروف بودند.

پارسیان رنگ سبز طبیعت را مقدس می شمردند و در هر بهار با برگذاری مراسمی به نام “نوروز” ورود دوباره ی “سبز” را به پارس جشن می گرفتند. به جرات می توان گفت بیشترین تکرار در رنگ های پرچم های قبلی ایران، رنگ سبز است.

این قصه ادامه یافت تا به ظهور اسلام رسید. در سیره ی پیامبر مکتوب است که به رنگ سبز علاقه ی خاصی داشت و نوه ی ایشان امام صادق دیده شده که با لباس سبز به احرام رفتند. و این در حالی است که بیشتر لباس سفید برای احرام توصیه شده و پوشیدن این رنگ توسط این بزرگوار حاکی از والا بودن مقام این رنگ نسبت به بقیه ی رنگ هاست. همچنین در تاریخ از زبان حکیمه خاتون، عمه ی امام حسن عسکری، نقل است که گهواره ی امام زمان روکشی داشت به رنگ سبز.

جالبتر آنکه که در قرآن کریم، از میان همه رنگها به رنگ سبز به عنوان رنگ لباس بهشتیان معرفی شده است: “ویلبسون شباباًَ خضراً من سندس و استبرق” لباسهای سبز حریر و دیبا بپوشند..

به همین خاطر، سبز رنگ سیادت و دیانت محسوب میشود و نمادی است بر بسیاری از چیزها. می توان سبز را نمادی دانست بر اسلام و اسلام مداری.به طور مثال تا چند صباحی پیش هرکس شالی سبز بر گردن می انداخت همه به او سلام می کردند و اگر جایی نام اورا نمی دانستند با پیشوند “آقا سید” او را صدا میزدند.

دشمن این نکته را به خوبی برداشت کرد. اسلام ستیزی در بیشتر کشور ها بالا گرفت. سعی بر این شد که حتی بانوان محجبه از خیابان ها جمع شوند تا دیگر حتی نامی از اسلام باقی نماند. چرا که مستکبران این درس را به خوبی فهمیده بودند که اسلام یعنی مقابله با زور و ستم و یعنی ایستادگی جلوی آنها. پس اسلام باید به هر نحوی در همه ی کشور ها خانه نشین می شد. و برای این کار چه چیزی بهتر از از بین بردن تمام نماد های اسلامی؟ چرا که هنگامی که چیزی دیده نشود به یغما می رود.

جمله ای در کتاب زبان پارسالمان بود که خوب آن را به یاد دارم: موضوعات سیاسی مبحث خوبی برای گفت و گو های دوستانه و دوست یابانه (!) نیست!

فکر می کنم مهمترین اصلی بود که مورد توجه دشمن قرار گرفت! چرا که فقط کافی بود یکی از نماد های اسلامی در قالب سیاست نفوذ کند و بتواند اتحاد مردم را چند شعبه کند.

به زیرکی هرچه تمام تر در دوران انتخابات ما این اتفاق افتاد. کاری شد که مثلا به اتفاق رنگی به یکی از کاندیدا های انتخابات می رسد. ولی چشم من آب نمی خورد که در همانجا هم نفوذ داشتند و برنامه ها سخت از قبل برنامه ریزی شده بود. رنگ سبز به اصلی ترین طرفدار ضد حکومت موجود می رسد. این رنگ در قالب انواع وسایل مانند دستبند، دفترچه یادداشت، ساعت و … به طرفداران توزیع شد.

به تدریج زمزمه ها مبنی بر تقلب قطعی در انتخابات شنیده می شد بطوریکه همه باور کرده بودند باید خود را برای جنگی بزرگ اماده کنند چرا که مجبورند برای اعاده ی حق خود به خیابان ها بروند…

دعواهای خیابانی بالا گرفت، دیگر مهم نبود شما طرفدار چه کسی بودید، اگر رنگ سبز یا قرمز بر دست داشتید مرتد بودید!

بادم هست که حتی در بسیاری از سایت ها آموزش ساخت تخم مرغ های رنگی سبز که موقع شکسته شدن رنگشان به اطراف می پاشد هم داده شده بود.. برای چه؟ برای اینکه آنهایی که تا دیروز با اسپری بر در کوچه و خیابان ها می نوشتند”یادگاری از فلانی” اینبار با تخم مرغ ها در و دیوار شهر را رنگ کنند و تازه حال بیشتری هم بکنند! حتی دیگر دور مِیّت ها هم پارچه ی سبز نمی بستند که اَنگ “شهدای سبز” به مِیّت بد بختشان نخورد!

و به همین سادگی حرمت رنگ سبز شکسته شد و نماد های اسلامی یکی یکی تبدیل به نماد ها و اسباب بازی های سیاسی شد.

دیگر سید ها حق نداشتند به گردنشان شال سبز بیاندازند… دیگر “اقا سید” گفتن ها در زیر خرباری از ترس و وحشت ها که ساخته ی دست خود مردم بود دفن شد… ودیگر اسلام به خانه ها محدود شد!

و دشمن در خیال آسوده که یکی از نماد های اصلی اسلام نا بود شد.. و مردم هم از هم پاشیدند…

اشتباه نکنید … قصدم از نوشتن این مطلب اصلا تهمت زدن به افراد یا دفاع از افراد دیگه نیست… بلکه فقط می خواستم بدونید که به چه زیبایی زیر آب اسلام و دین و کشور و هویت و همه چیمونو زدن! حالا حداقل بیایید کوکورانه و از روی دق و دلی از کسی حمایت یا با کسی مخالفت نکنیم… و همیشه این رو به یاد داشته باشیم که هر لخظه در هر طرف جبهه که باشید ممکنه ناخودآگاه برای دشمن خدمت کنید…

باور کنید انتقا کردن و بد و بیراه گفتن نسبت به هر چیزی خیلی سادست… اگر مرد عمل هستید، مردانه وارد شوید و سعی کنید به صورت منطقی تایید کنید و دفاع کنید و در راستای پیشرفت کمک کنید…

به امید روزی که حرمت همه ی رنگ ها به صاحبان اصلی آن باز گردد….

postheadericon اختتامیه ی جشنواره ی بازی های رایانه ای

سلام

طبق قولی که دادم اومدم تا یک عالمه در مورد سفر دیروزمون بگم!

رسیدن من به اختتامیه کار خدا بود!

بذارید از اول براتون بگم…

جشنواره روز۱۹ اردیبهشت ماه در ساعت۵:۳۰ دقیقه در محل تالار وحدت تهران برگذار میشد…

پرواز ما در ساعت ۲:۱۵ قرار بود انجام بشه… ما هم ساعت ۱ پاشدیم رفتیم فرودگان گفتن پروازتون تاخیر داره.. پرسیدیم چه قدر؟ گفتن معلوم نیست.. احتمالا ساعت ۴ انجام میشه!

خلاصه ما رو میگید دیگه کاملا نا امید شده بودیم… یعنی من و دوستم(محمدرضا) که نشده بودیم؛ بابا هامون کلی حرص و جوش می زدن و هی از این ور می رفتن اونور تا ببینن کسی پاسخگو هست یا نه…

هیچ کس نه می گفت چرا پرواز دیر میاد و نه حاضر بود جایگزینی به ما بده..حتی لیست های انتظار هم پر شده بود و هیچ کس حاضر نبود از اون ها هم به ما بده. خلاصه ما از ۱ تا ۳ توی فرودگاه علاف بودیم…

دیگه داشتیم بند و بساط جمع می کردیم که برگردیم خونه هامون.. اگه با پرواز ساعت ۴ می رفتیم دیگه اصلا به اختتامیه نمی رسیدیم چون تهران شهر ترافیک هست و پرواز هم۱:۱۵ دقیقه طول می کشید!

یکبار دیگه باباهامون رفتن دنبال بلیط.. یه بیست دقیقه ای گذشت که برگشتن و گفتن بدوید برم از پرواز جا می مونیم.. ما هم با تعجب گفتیم که مگه پرواز لغو نشد؟ گفتن چرا اون پرواز که کاملا لغوه ما تونستیم بلیط جدا بگیری واسه ساعت ۳:۱۵٫٫ گفتیم الان که ۳:۲۰ هست! گفتن اون پرواز هم تاخیر داره و ۳:۳۰ حرکت می کنه!

ما هم از خدا خواسته سریع رفتیم تو هواپیما و با ۳ ساعت تاخیر راس ساعت ۴ از فرودگاه شهید هاشمی نژاد مشهد حرکت کردیم!به فراز فرودگاه مهر اباد که رسیدیم به دلیل مشغول بودن باند تقریبا ۲۰ دقیقه رو هوا موندیم و بعد نشستیم. ساعت ۵:۳۰ دقیقه ما توی فرودگاه مهر اباد تاکسی گرفتیم و حرکت کردیم به سمت تالار وحدت.

وقتی داشتیم از خیابون ها رد میشدیم راننده غرق در این بود ک چرا امروز تهران اینقدر خلوته و هواش خوبه! معمولا تهران به این دوتا چیز خیلی معروفه!

و به خاطر لطف بی کران الهی ما راس ساعت ۶ در کمال نا باوری رسیدیم به سالن وحدت و باز هم دی کمال نا باوری در سالنی که پر بود از آدم تونستیم ۴ تا جا پیدا کنیم برای نشستن! و باز هم در کمال نا باوری هنوز مراسم شروع نشده بود!

خلاصه رفتیم و نشستیم و مراسم شروع شد… تمام کله گنده ها بودن! به قول محمد رضا تا حالا تو عمرمون این همه آدم کله گنده یه جا ندیده بودیم… از مسئول بنیاد؛ آقای مینایی گرفته تا مهدی بهرامی و وزیر ارتباطات و فناوری اطلاعات و وزیر ارشاد و… ولی مهم ترین فرد حاضر توی اختتامیه از دید تماشاچیان داور بخش هنری یعنی آقای رامبد جوان بود! (هرکی از خونشون فرار می کنه میاد داور میشه! وقتی صداش زدن باید روی سن بجای اینکه از پله ها بیاد از وسط راه پرید روی سن و به وزیر هم گفت که همینطوری بره بالا!!)

شاید رامبد جوان شناخته شده ترین داور در این جشنواره بود (نفر سوم سمت چپ)

 

خلاصه.. نوبت رسید به بخش افرینش های دانش آموزی.. اسم ما رو خوندن و ما رفتیم بالا و لوحمون رو گرفتیم و برگشتیم پایین! از حاضران هم هیچ کس تشویق نکرد! یعنی هیچ کس هیچ کس هم که نه! به ۴۰ و ۵۰ نفری تشویق کردن اصلا فکر نمی کردم به همین سادگی باشه!

خلاصه جشنواره ادامه پیدا کرد و رسید به بازی های اصلی! بازی گرشاسپ ۹۰ درصد جوایز رو به خودش اختصاص داد.. بعد بازی میرمهنا و بعد هم بازی سیاره ی میترا…

ولی جالب اینجا بود که بهترین بازی جشنواره اصلا در بین این سه بازی نبود! بلکه بهترین بازی جشنواره؛ بازی کوهنور ساخته ی فرهود فرمند به تهیه کنندگی تبیان بود.

خوب جشنواره تموم شد! اختتامیه هم به پایان رسید و نوبت به خوردن خوراکی بود! یه عالمه خوراکی به صورت بوفه ی آزاد! البته من و محمدرضا نه که رژیم داشتیم(!) واسه همین فقط آبمیوه خوردیم و به دنبال دوستای اینترنتیمون گشتیم!

که من موفق شدم فقط مهدی بهرامی رو اونجا از بین دوستام بیابم!

خلاصه ساعت ۸:۳۰ رفتیم به سمت فرودگاه و جاتون خالی یه بستنیه باحال هم زدیم تو رگ و مجددا با پروازی که ۱ ساعت تاخیر داشت به سمت خونه حرکن کردیم و ساعت۲بامداد منزل رسیدیم…

این هم از داستان جایزه گرفتن ما!

پ.ن۱: فکر می کنم لیاقت بازیمون بیشتر از اینا بود.. ولی چه کنیم دیگه…

پ.ن۲: سفر خوبی بود!

پ.ن۳: امیدوارم که محمدرضا دیروز ناراحت نشده باشه از اینکه فقط اسم منو واسه بالا رفتن خوندن.

postheadericon شبگرد ؛ بازگشت به اصالت شبکه های اجتماعی

سلام

چند وقتیه که بازار شبکه های اجتماعی توی ایران خیلی داغ شده!

اگه یادتون باشه قبلا هم فیس بکس رو بهتون معرفی کرده بودم.

امروز می خواهم یکی دیگه از این شبکه ها رو بهتون معرفی بکنم.

اگر نمی دونید شبکه ی اجتماعی چیه اینجا رو بحونید(+)

خوب سایتی که می خواهم امروز بهتون معرفی کنم اسمش “شبگرد” هست.

 

 

اشتباه نکنید! ساعت کاری نداره! هر وقتی بیای توش کار میکنه! فقط اوج کارش توی شب هاست!

حتما شده که تا حالا شب ها خوابتون نبره..

احساس کنید به چیزی کمه…

می خواهید با چند نفر صحبت کنید بدون اینکه هویتتون لو بره!

خوب در این موقع بهترین انتخاب ؛ یک شبکه ی اجتماعیه که توش دوستانی داشته باشید که شما رو درک کنند. و مطمئن باشید محیطی سالم تر و بهتر از شبگرد پیدا نمی کنید.

این موضوع به صورت کاملا آشکاری در صفحه ی اول سایت به رخ کشیده میشه:

 

امام علی (علیه السلام) می فرمایند: صبحگاهان، رهروان شب، ستایش می شوند.

و این موضوع نشون می ده که صاحبان شبگرد دقیقا می دونن که مخاطب ازشون چی می خواهد.

“یک شبکه ی اجتماعی”

شاید به نظرتون بیاد که شبگرد هیچ مزیتی نسبت به بقیه ی شبکه های اجتماعی دوبله شده نداره. ولی من مزیت شبگرد رو به همین سادگی نهفته ی توش می دونم.

چرا که برای من مهمه که عقایدم رو بدون هیچ نگرانی با دوستان در میون بذارم و نظرشون رو بدونم. پس دیگه ظاهر ۳۰۰ کیلوبایتی و شکلک های محدود و قیافه ی تکراری چه اهمیتی می تونه داشته باشه؟

از اینها گذشته شبگرد هنوز در ابتدای راه قرار داره و من این شبکه رو تنها شبکه ای میبینم که به افکار من احترام گذاشته و من رو توی ظاهر دل فریب و پر زرق و برقش دفن و حل نکرده .. بلکه این عقاید من بوده که تا به حال به این سایت شکل داده.

و باز هم نشون دهنده ی این ادعا نوشته ی خود صاحبان سایت هست:

 

ساعات بی حوصلگی خود را در «شبگرد» بگذرانید. در آن جستجو کنید و به گشت و گذار بپردازید؛ فقط حواستان به گذر زمان نیز باشد.

 

خب عضویت در این سایت خیلی سادست:

به اینجا برید ، دوست پیدا کنید و عقاید خودتون رو به اشتراک بذارید!

می تونید من رو هم به لیست دوستانتون اضافه کنید!

در انتها و برای اختتامیه؛ شبگرد سایت بی نقصی نیست، ولی آینده ای درخشان در پیش روی خواهد داشت.

 

postheadericon خدا رو شکر!

سلام

امیدوارم که مطلب قبلی من راجع به فرقه ی برادری رو خونده باشید

بعد از نوشتن این مطلب دارم روز به روز بیشتر به حرفام یقین پیدا می کنم…

حیفم اومد اینو نگم…

ولی خدا رو شکر که بهترین دوستان دنیا از آنِ من هستن…

ولی سوال اینجاست…

حالا که برگی از دفترچه ی نوشته های شخصی من به نام هر کدوم از اونها رقم خورده، آیا اونها هم برگی از دفترچشونو به اسم من می نویسن یا نه…

یعنی من اصلا اینقدر خوب هستم که لیاقت حروم کردن یک برگه از یک دفترچه رو داشته باشم؟!

انشا الله…

 

پ.ن۱: به نظرتون اگه یه روزی یک برگه داشته باشید و بخواهید در مورد یکی از دوستاتون چیزی بنویسید کی رو انتخاب می کنید؟ خوشا به حال اون فرد!

postheadericon هورا! رسام در گیم ایمج!

سلام دوستان!

بله! به لطف خدا و به دعای آقا گروه ما داره موفق میشه!

و بالاخره رسام در معروف ترین سایت تریلر بازی های رایانه ای در ایران!

اینم لینک

البته این تازه اول راهه و یک شروع خوب!

دعا کنید توی جسنواره ی ملی بازی های رایانه ای هم یه مقامی بیاریم

ایشالا

ممنون از همه ی شمادوستان گلم!