مشترک شوید!
Smiley face

جدیدترین مطالب را در ایمیل خود داشته باشید!

نکته: به یاد داشته باشید که ایمیل فعال سازی ارسال شده را، باز کنید. این ایمیل ممکن است در Spam های شما باشد.

آمار بازدید
Prev
Next
Play

Archive for the ‘مقالات’ Category

postheadericon آیا لیبی آزاد می شود؟

 

آخرین تیتر اخبار امروز صبح این بود: لیبی ازاد شد!

خیلی جالب بود!

زمانی این خبر برای خیلی ها تنها یک رویا به نظر می رسید. و برانداختن “قذافی” سخت تر از تصرف لیبی به چشم می امد!

اما اکنون می خواهیم به این موضوع بپردازیم که آیا لیبی واقعا آزاد شده و حکومت در آن سرنگون شده است یا خیر…

چیزی که واضح است اینست که قطعا در این زمان لیبی جکم یک گوشت تازه و بدون محافظ را برای تمامی سود جو ها دارد.

اجازه بدید تاریخ انقلاب لیبی رو بررسی دقیق تری بکنیم…

انقلاب لیبی در ۱۷ فوریه ۲۰۱۱ آغاز شد.. گرچه زمزمه های اعتراضات از سه روز پیش یعنی ۱۴ فوریه آغاز شده بود… از همان ابتدا معلوم بود که مردم به خاطر سلطه ی ۴ دهه ای “سرهنگ معتمر قذافی”  دست به اعتراض برداشته بودند. و قطعا خواسته ای که در این میان مطرح بود، از کار برداشتن قذافی بود. طبیعی بود که قذافی مثه بچه های خوب نمی پذیرفت و رسما اعلام حنگ به مخالفان داخلی داد. بعد از آغاز درگیری ها و گذشت چندین ماه نیرو های ناتو در حمایت از مخالفان وارد صحنه ی نبرد های خونین نظامی شدند. البته ورود ناتو بسیار گمراه کننده بود. چراکه با سیاست دوگانه ی ناتو مبنی بر کشتار زیاد مردم عادی و بیگناه و از طرفی حمایت از مخالفین هیچکدام از طرفین انقلاب به او اعتماد نمی کردند. البته کارشناسان معتقد هستند که در این هنگام حضور ناتو فقط به خاطر تسلط بر چاه های نفت لیبی بود.
بعد از شروع ماه رمضان، موج جدیدی از پیروزی های مخالفین شروع شد. آنان هر روز و هرروز به پایگاه و دژ نظامی قذافی در لیبی نزدیک تر میشدند. در این هنگام جدلی بین کشور های غربی پیش آمد. انگلیس و فرانسه معتقد به استفاده از نیروی نظامی در لیبی بودند در حالیکه روسیه به شدت با این موضوع مخالفت می کرد . هزینه سنگین حضور نظامی در یک کشور دیگر از جمله عواملی بود که موجب می‌شد، ناتو و کشورهای عضو آن دیگر تمایلی به ادامه اوضاع حاکم بر لیبی نباشند و بخواهند کار قذافی را یکسره کنند،‌ بویژه آن که غرب مدت‌ها درگیر بحران اقتصادی شده و بحران اقتصادی این کشورها با احتمال از هم فروپاشیدن اقتصاد آمریکا تشدید شده است و بالطبع در چنین شرایطی تامین هزینه‌های حضور نظامی در یک کشور دیگر بسیار سخت می‌نماید. گرچه مدت ۴ ماهه ی حضور ناتو در لیبی به سر آمد ولی ناتو همچنان به حضور خود در لیبی ادامه داد.

سرانجام در شب گذشته مخالفان موفق به شکستن دژ نظامی طرابلس و ورود به آن شدند. در این هنگام آنان توانستند سیف السلام و محمد دو پسر قذافی را دستگیر کنند. همچنین بنا بر آخرین اخبار مخالفان پسر رئیس سازمان اطلاعات قذافی را نیز ر درگیری ها کشته شده است. جالب است بدانید نام سیف الاسلام و رئیس سازمان اطلاعات لیبی در لیست جنایتکاران جنگی لیبی است.

منابع خبری از طرابلس گزارش دادند که هم اکنون درگیری‌های خونینی در این شهر درجریان است و نبرد خانه به خانه در طرابلس همچنان ادامه دارد. شدیدترین درگیری‌ها در منطقه سیدی خلیفه گزارش شده، جایی که تانک‌های قذافی به مناطق مسکونی شلیک می‌کنند و قصد درهم شکستن محاصره مخالفان را دارند. همچنین تبادل آتش سنگین در محله‌های “سراج”، “جنذور” در جریان است و همچنان بازمانده‌های قذافی در حال مبارزه با مخالفان هستند، با این حال مخالفان توانستند مناطق “زواره” و “الجمل” را از نیروهای قذافی پاکسازی کنند و در حال حرکت به سمت “راس جدیر” در غرب لیبی هستند.
شورای نظامی انقلابیون اعلام کرده که درگیری‌های شدیدی بین مخالفان و گردان‌های قذافی در باب العزیزیه محل اقامت دیکتاتور لیبی در جریان است.
و البته هنوز نیسز از سرگذشت قذافی هیچ خبری در دست نیست. آخرین تماس های رادیویی قذافی مربوط به سه تماس رادیویی صبح بود که در آن از تمامی طرفداران خود درخواست کمک کرده بود.

 

اکنون مخالفان در پایتخت لیبی یعنی طرابلس مشغول پایکوبی و جشن گرفتن هستند!

دنیای عجیبی است یکروز در اوجی و یک روز در قعر!

اما بحث اساسی ما اینجاست که آیا لیبی همان گوشت تازه ی آماده برای شکار است؟

اینگونه به نظر می رسد که غرب از همان ابتدا حامی قدافی بود. اسناد منتشر شده از دیدار قذافی با اوباما و قرار داد های نفتی قدافی با کشور های غربی حاکی از این بود که غرب فقط نقت را می خواست حال برایش فرقی نمی کرد “قذافی با نفت” یا فقط “نفت”!

به همین دلیل بود که حضور ناتو در لیبی بسیار بیشتر از ۴ ماه تعیین شده طول کشید.

جالب اینجاست که نیکلاس سارکوزی رویس جمهور وقت فرانسه اعلام کرده که مخالفان از حمایت کامل دولت فرانسه برخوردارند.

همچنین به گفته یک سخنگوی پنتاگون، این وزارتخانه به دقت به بررسی اوضاع لیبی ادامه می دهد. او همچنین بر ادامه حمایت آمریکا از عملیات ناتو در لیبی تاکید کرد.

دیشب جیمز کامرون نخست وزیر وقت انگلیس، سفر تفریحی خود را نیمه تمام گذاشته و به ساعت ۹ به دفتر خود بازگردد. او این کار را دو هفته ی پیش با تاخیری بسیار زیاد به خاطر آشوب های خیابانی لندن انجام داده بود.

همچنین بر طبق آخرین اخبار، شرکت های نفتی ایتالیا ، انگلیس و .. با فرستادن نمایندگان خود به لیبی قصد ماهی گرفتن از این آب گل آلود را دارند…

به نظر می رسد که این همه تغییرات فقط به خاطر منافع بشر دوستانه و تغییر کشور های حوزوی نیست.

چیزی که عیان است اینست که غربی ها با موفقیت تمام از این آب گل آلود ماهی گرفتند و با قذافی یا بدون قذافی وضعیت لیبی ها بهتر نخواهد شد.

در واقع غربی ها بر امواج انقلاب سوار شدند تا پرچم خود را در ساحل پیروزی آن بزنند.

حتی اینکه چرا و چگونه با اینکه خانه ی قذافی از ساعت ۱۲ دیشب محاصره شده او هنوز زنده است و یا دست مخالفین نیافتاده، جای بحث و تفکر زیادی دارد

اما راه حل چیست؟

قطعی ترین راه حل بیداری مردم است.

چرا که انقلابی که توسط خود آنان شکل گرفته تنها در صورتی مجدد و همانند قبل به انحراف نمی رود که شخصا از آن مواظبت کنند. و البته وجو یک رهبر مقتدر و قابل اعتماد هم حرف اول را میزند.

در غیر اینصورت ورق بر می گردد و همانند تونس که همچنان تکلیفش با خود مشخص نیست و فقط مرداریست برای تغذیه ی لاشخورانی همچون غربی ها، به خود وا می مانند.

در یک نتیجه گیری کلی، پایه های هر انقلاب دو چیز هستند: مردم و رهبری

اگر هرکدام از ای پایه ها بلغزد، نتیجه اش سقوط نظام است… گرچه هزاران خون برای حفظ آن نظام ریخته شده باشد.

postheadericon ناگفته های طبس — جنگ آمریکا در طبس

سلام

در بین حوادث پس از انقلاب، قطعا یکی از مهمترین و عجیب ترین حوادث، حمله ی آمریکا به ایران بود.

همیشه در کتب تاریخی خودمون از سال پنجم دبستان تا سال سوم دبیرستان به یک صفحه ی ابهام آمیز از کتاب تاریخ خودم می رسیدم : “حمله ی طبس

هیچکس به من نمی گفت که چه اتفاقی افتاده. در حقیقت هیچکس نمی دونست که چه اتفاقی افتاده. همه فقط چند خط داخل کتاب تاریخمون رو حفط بودند: “آمریکا به ایران حمله می کنه و در نهایت توی طوفان شن گیر می کنه و شکست می خوره”.

به نظر من این تمام ماجرا نبود.

چرا که به بسیاری از سوال های من از قبیل :

چرا حمله کردند؟

چطوری حمله کردند؟

چرا از طبس حمله کردند؟

آمریکا با این عظمت چطوری توی طوفان شن شکست خورده؟

و … به هیچ وجه جوابگو نبود.

این بود که پس از مدت ها این انگیزه ی من دوباره زنده شد و تصمیم گرفتم راجع به این موضوع بیشتر تحقیق کنم. لازم به ذکره تمام این تصاویری که در ادامه قرار خواهم داد مستند و واقعی و مربوط به همین حادثه است. یادتون هم باشه که وقتی به انتهای متن رسیدید قسمت هایی رو که با “توصیه ی اکید” علامت زدم حتماببینید. چرا که هرچی مستنداتی مثل فیلم  عکس  در رابطه با این جنگ هست اونجا جمع شده.

پیش زمینه های ذهنی:

تقریبا همه ی ما با روز دانش آموز و روز دانشجو اشنا هستیم. در ۱۳ ابان ۱۳۵۸ دانش آموزان و دانش جویان پیرو خط امام با حمله به سفارت آمریکا در تهران، اون رو به اختیار خودشون در آوردن و در طی این ماجرا حدود ۶۶ نفر از ماموران سفارت رو دستگیر (و یا به قول آمریکایی ها به گروگان) گرفتند. در طی این ماجرا ۷۰ سند فوق محرمانه ی آمریکایی به دست ایرانیان افتاد که بیشترشون مربوط به فعالیت سیا در ایران بود.

آمریکا با تسخیر مرکز جاسوسی خود به شدت احساس خطر می کرد. چرا که او به بُتی در منطقه تبدیل شده بود که شکستن آن از دست هیچکس ساخته نبود. و آمریکا هم از همین ترس غالب بر مردم استفاده می کرد تا سلطه ی خود را گسترش بدهد.

اما با گرفتن سفارت خانه اش در ایران ، این تفکر غالب بر کشور ها شکسته شد و آمریکا به شدت افت قدرت پیدا کرد چرا که بسیاری از مردم کشور ها بر علیه سلطه ی آمریکا در کشورشون قیام کردند.

حالا نوبت این بود که آمریکا سلطه ی از دست رفته ی خود را پس بگیرد و دوباره ضربه شستی نشان کشور ها بدهد تا همچنان بت بودن و پرستشش حفظ شود.

به همین منظور به فکر طراحی عملیاتی به نام “پنجه عقاب” یا “عقاب طبس” یا “کاسه ی برنج” یا “نور شب” افتاد (Operation Eagle Claw (or Operation Evening Light or Operation Rice Bowl). از اسم های زیاد این عملیات تعجب نکنید… واقعا این همه اسم دارد. البته معروف ترین اسم آن “نجات گروگان ها در ایران” بود (Hostage Rescue In Iran )

عملیاتی که نجات آبروی آمریکا در منطقه فقط بسته به ان بود…

 

طرح ریزی عملیات:

 یک ماه پس از فتح لانه جاسوسی، ۹۰ نفر از کماندوهای امریکایی به ایالت آریزونای امریکا اعزام شدند تا آخرین مرحله ی تمرین و آموزش خود را تحت شرایط موقعیت مشابه ایران بگذرانند. از سوی دیگر گروه های ویژه ی سری که برای پشتیبانی و تدارک وسایل تکمیلیِ طرح، در نظر گرفته شده بودند، مخفیانه وارد ایران شدند و با گروهک های ضد انقلاب تماس گرفتند.

طبق نقشه هواپیماها و هلی کوپترها باید در فرودگاه شماره ی ۱ واقع در صحرای طبس فرود آیند، سپس هلی کوپترها، کوماندوها را به اطراف تهران منتقل کنند تا از آنجا با کامیون ها و خودروهایی که از قبل توسط عمال داخلی و نفوذی امریکا آماده شده بود، به اطراف جاسوسخانه (ساختمان سفارت سابق امریکا) انتقال یابند.

نقشه ی حمله به ایران

نظامیان آموزش دیده امریکایی، در اواخر آذرماه ۱۳۵۸ عازم کشور مصر شدند و در پایگاهی در نزدیکی قاهره استقرار یافتند.

برژیسنکی می گوید:

«روز اول آوریل (۲۲ فروردین) جیمی کارتر از من خواستارتشکیل جلسه ی اضطراری شورای امنیت ملی شد وگفت که به نظر وی زمان اقدام فرا رسیده است.»

 کارتر جلسه یاد شده را با این سخنان آغاز کرد:

«به نظرم امکان خلاصی گروگان ها بسیار بعید به نظر می رسد و ما بایستی حاکمیت خود را اعمال کنیم و حالا وقت آن است که عمل مناسب انجام پذیرد و جدول زمانی آن هم تهیه شود.»

و ادامه داد:

«ما باید برای آزادی گروگان ها وارد عمل شویم و عملیات در اولین فرصت ممکن باید آغاز شود.»

رییس ستاد مشترک ارتش ژنرال جونز، تاریخ ۴ اردیبهشت را مناسب ترین زمان شروع عملیات اعلام کرد.

بدین ترتیب غروب روز پنج شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۵۹ تعداد شش فروند هواپیمای ۱۳۰-C  امریکایی، نود نفر کماندو از قاهره  به ناو هواپیمابر نیمیتز NIMITZ در دریای عمان و نزدیک آب های ایران منتقل کردند.

هلیکوپتر ها در ناو هواپیمابر NIMITZ

در ایران چه گذشت؟

نیمه شب پنجشنبه ۴ اردیبهشت شش فروند هواپیمای ۱۳۰-C و هشت فروند هلی کوپتر نفربر از عرشه ی ناو هواپیما بر NIMITZبرخاستند و با پرواز در ارتفاع کم، راهی ایران شدند.

پس از ورود به حریم ایران اسلامی، یکی از هلی کوپترها در ۱۲۰ کیلومتری شهر راور کرمان دچار نقص فنی شد و ناگزیر فرود آمد. سرنشینان این هلی کوپتر به هلی کوپتر دیگری منتقل شدند که پس از طی مسافتی دستگاه هیدرولیک این هلی کوپتر نیز از کار افتاد، اما توانست خود را به ناو هواپیمابر نیمیتز برساند.

در هر صورت، شش فروند هواپیمای ۱۳۰-C  و شش فروند هلی کوپتر در محل مورد نظر واقع در صحرای طبس در تاریکی شب فرود آمدند. یکی دیگر از هلی کوپترها در حال سوخت گیری برای اجرای مرحله ی بعدی عملیات، دچار نقص فنی شد. با از کار افتادن این هلی کوپتر، تمام برنامه های امریکایی ها به هم خورد زیرا با محاسباتی که انجام داده بودند، برای انجام مرحله بعدی عملیات حداقل به شش فروند هلی کوپتر نیاز داشتند.

موقعیت به ناو نیمیتز و از آنجا به کاخ سفید گزارش شد و از رییس جمهور کسب تکلیف شد. کارتر دستور توقف عملیات و عقب نشینی را صادر کرد؛ اما آن هنگام که امریکایی ها قصد بازگشت کردند، توفانی از شن برخاست، هواپیماها و هلی کوپترهای امریکایی، در حال برخاستن از زمین دچار مشکل شدند. یک هواپیما و یک فروند هلی کوپتر با هم برخورد کردند و هر دو آتش گرفتند.

جالبست بدانید که شبی که عملیات در آن به وقوع پیوست مهتابی بود و معمولاً در این شب ها از توفان و بادهای تند خبری نیست و افزون بر این، بر اساس پیش بینی های علمی اداره ی هواشناسی امریکا، در شب عملیات، هوای کویر توفانی نبوده است!

بازمانده ها:

بر اساس آمار ویکی پدیا، ۸ نفر دراثر این برخورد کشته شدند، ۴ نفر به اسارت گرفته شدند (که من تا لحظه ای که این مطلب را می نگارم هنوز به سرنوشت این ۴ نفر پی نبرده ام) ۱ هلیکوپتر و یک فروند هواپیمای C130  منفجر شده و هلیکوپتر هم منهدم شده اند.بر اساس این آمار اینگونه به نظر میاد که بقیه باز مانده ها با هواپیمار C130 دیگر گریخته اند. همینطور ۵ فروند هلیکوپتر دیگر به دلیل اینکه برای پرواز نیاز به “ایر تکسی” (air taxi ) داشته اند (به معنی اینکه باید مسافتی را روی زمین طی کنند تا بتوانند بلند شوند) در طوفن گیر کرده و سالم در سر جای خود مانده اند.

هشت نفر کشته شده ی این جنگ

دوباره خیانت داخلی:

پس از فرار امریکایی ها و صدور اعلامیه توسط کاخ سفید مبنی بر شکست عملیات و این که اسنادی سری و مهمی در درون هلی کوپترها به جای مانده است. به دستور مستقیم بنی صدر که در آن زمان سمت فرماندهی کل قوا را داشت، هلی کوپترهای به جا مانده بمباران شدند و اسناد سری و مهم باقی مانده در آتش سوختند و محمد منتظر قائم فرمانده سپاه پاسداران یزد که از هلی کوپترها حفاظت می کرد، به شهادت رسید.

بهانه ی بنی صدر برای انهدام هلی کوپترها این بود که امریکایی های جامانده، فرصت مجدد استفاده از آنها را به دست نیاورند! در حالی که حتی اگر چنین احتمالی می رفت، باز کردن وسایل و قطعات حساس پروازی کافی بود که آنها را از پرواز باز دارد.

از بین بردن اسناد و مدارک مربوط به ادامه ی طرح و برنامه های امریکایی ها پس از انجام مرحله ی اول عملیات و هم چنین اسامی عوامل مزدور داخلی و جاسوسانی که می بایست طی این عملیات با امریکایی ها همکاری کنند، خود امری مهم و قابل بررسی است.

جمع بندی:

با اینکه این مقاله را با بررسی بیش از ۲۰ سایت داخلی و خارجی نوشته ام، اما هنوز هم این موضوع برای من قابل هضم نیست…

واقعا چکونه ممکن است ماموریتی که توسط کارشناسان آمرسکایی احتمال موفقیت در آن ۹۰ % به بالا یاشد به این گونه و با فجاحت کامل شکست بخورد؟

در هر صورت این جنگ توسط بسیاری از سایت هایی که مطالعه می کردم “فجیع ترین شکست آمریکا” لقب گرفت…

و باز هم تکرار می کنم هنوز هم برای من چگونگی این شکست قابل هضم نیست. ایا هنوز هم افرادی هستند که بگویند این انقلاب اشتباه بود؟

در این رابطه حتما بخوانید و ببینید:

توصیه ی اکید : عکس هایی که صبح روز بعد از واقعه تهیه شده است (انگلیسی)

توصیه ی اکید: فیلمی که درست پس از این واقعه توسط خبرنگاران خارجی تهیه شده و در اون این حوادث شرح داده شده (انگلیسی)

توصیه ی اکید: دانلود فیلم بررسی منطقه ی عملیات پس از واقعه

نیروی هوایی حمهوری اسلامی ایران

توضیحات مفصل در ویکی پدیا انگلیسی

توضیحات مفصل در ویکی پدیا فارسی

سخنرانی امام خمینی در رابطه با این جنگ

پ.ن۱: همونطوری که گفتم منبع این نوشته ها بسیاری از سایت های خارجی بودن.. پس در صحیح بودن نوشته ها هیچ شکی به خودتون راه ندید…

پ.ن۲: حالا به جواب بسیاری از سوالاتم رسیدم.. اینکه چرا برای منتقدین عجیب بود که آمریکا چرا این جنگ رو به مدار ۳۳ درجه ی طبس کشوند…

postheadericon آوای زیارت را اینجا بشنوید! – بررسی نقاره در حرم رضوی

سلام

بیشترین عکس العملی که از زائران و دیگران چه در داخل حرم مطهر رضوی و چه در خارج اون میبینم مربوطه به یک چیزه:

صدای نقاره خانه

اگر متوجه نشدید چه صدایی رو میگم، از اینجا می تونید دانلود کنیدش!

همان شیپور ها و طبل هایی که در ظاهر بدون هیچ وزن خاصی فقط یک سری نوای بی معنا رو پخش می کنن… و همان صدایی که اینروز ها بعنوان نماتدی از حرم رضوی برای ما شناخته میشه و هرجا این ساز رو میشنویم بی اختیار به یاد حرم می افتیم….

خیلی ها این صدا رو به تمسخر می گرفتند؛

خیلی ها با بی توجهی رد میشدند…

خیلی ها فقط صدا را ضبط می کردند چون نمادی از حرم بود…

خیلی ها فقط به دنبال منبع صدا بودند و به خود صدا توجهی نمی کردند..

و…

می دونستم که باید حکمتی پشت این ساز باشه.. اون هم سازی که در حرم زده میشه.. و بعد از مدتی جست و جو تونستم به جواب سوالم برسم.. و الان من به تمام کسانی که این ساز رو مسخره می کنند می خندم!

بذارید اول یک تاریخچه بگم:

مجموعه‌ای از چند طبل را نقاره می‌گویند، این طبل از جنس مس یا سفال است. کاسه صوتی یکی از آنها بزرگتر از دیگران است. بر دهانه این طبلها پوست بز کشیده شده و دو «ترکه» که به آن چوب می‌گویند کوبه‌های این ساز را تشکیل می‌دهند.  به همراه طبل ها صدایی شبیه به صدای شیپور هم شنیده میشود… به این ساز شیپور گونه، “کرنا” می گویند. کرنا سازی است که هفت، هشت پا طول دارد و دهانش خیلی گشاد است و صدای آن تقریباً ت چهار کیلومتر می‌رسید. اما وسایل نقاره‌زنی آستان قدس عبارت از کرنا و طبل است، بعلاوه هر طبالی دو چوب ساده به طول تقریباً بیست سانتیمتر دارد.

نقارخانه چیزی نیست که منحصر به سال، قرن و یا حتی قرون اخیر باشد.. بلکه این چیزی است که پیشینه ای باستانی در ایران دارد. نقارخانه پیش از اینکه در حرم رضوی مورد استفاده بوده باشد، در پایتخت ها و ضهر های والی نشین و بزرگ نشین مورد استفاده قرار میگرفت. در واقع این امتیازی خاص بود که به هروالی ای داده نمی شدو برای استفاده از نقار خانه در شهر والی، والی باید حتما اجازه ی رسمی و کتبی خود شاه را دارا میبود.

روش کار بدین صورت بود که در طلوع و غروب آفتاب گردهی نوازنده در محل بلندی گرد می‌آمدند و نقاره می‌نواختند و در واقع با نواختن نقاره، خورشید مظهر حیات و روشنائی و «مهر» را استقبال و یا بدرقه می‌کردند.

 در ایران ، نواختن طبل و نقاره ، تا زمان قاجاریه ادامه داشت و حاکمان هم در مراکز استان ها به هنگام معینى از آن استفاده مى کردند و در مناطق شرقى کشور حتى تا اوایل قرن حاضر نیز معمول بود.
در میدان جنگ نقاره‌چیان با نواختن نقاره سربازان را به رشادت و مردانگی تشویق و ترغیب میکر در سفر و حضر، نقاره وسیله سرگرمی مناسبی برای سربازان به حساب می‌آمد ولی در زمان ناصرالدین شاه که آلات موسیقی اروپائی متداول شد نقاره‌خانه از اعتبار افتاد و جنبه تجملاتی و تشریفاتی به خود گرفت و در اعباد و صبح و عصر طبق معمول نقاره می‌نواختند و نقاره فقط اختصاص ه پایتخت حکومت داشت و اولین نشانه تغییر حکومت، تصرف نقاره‌خانه بود بطوریکه «عبدالله مستوفی» گوید: «رضاشاه هم اولین حمله‌ای که به اساس سلطنت قاجاریه وارد آورد تصرف نقاره‌خانه بود که بوسیله انتقال محل آن از سر در ارک بر در تازه‌ساز میدان مشق (همان سردری که اکنون در خیابان سپه واقع می‌باشد) این تصرف را عملی کرد و در حقیقت این علامت سلطنت را از مقر قدیم خود کند و به دسترس خود و تحت امر خویش گذاشت که توجه عامه را نیبت به اقتدار خود بیشتر جلب نماید.

 

برج نقاره خانه  یا برج یزید – مکان: شمال شهر ری

قدمت: دوران سلجوقیان ( تقریبا ۱۰۰۰ سال پیش)

سر در باغ ملی تهران

(بله تعحب نکنید! اینجا را بخوانید!)

نقاره در حرم مطهر رضوی:

بر اساس اسناد موجود در در مرکز اسناد کتاب خانه ی آستان قدس رضوی، نقاره از سال ۱۰۱۲ هجری قمری ( تقریبا سال ۹۸۲ شمسی) یافت شده است. چرا که در یکی از این اسناد می خوانیم:

   فضل بن روزبهان خنجى در کتاب مهمان نامه بخارا، در حالات محمدخان شیبانى ، سلطان ماوراءالنهر که مشهد مقدس و ناحیه طوس را تصرف کرده بود ، مى نویسد:
سلطان تصمیم گرفت به زیارت حضرت رضا علیه السلام برود ، از این رو، با اعیان لشکر خود و قاضیان و محتشمان عازم مشهد گردید. من با گروهى قبلاً به مشهد رفتیم و در آن جا مراسم استقبال را فراهم کردیم. بر فوق بارگاه حضرت ، محلّى که نقاره نوبت حضرت امام مى زنند ، جماعت نقاره چیان اردوى همایون و نفیرچیان ایستاده ، مترصّد آن که چون موکب همایون برسد نقاره بکوبند و نفیر نوازند. آن حضرت امر فرمودند که دم نزنند و نفیرنوازى را به فقیرنوازى بدل فرمودند ، و چون به درگاه بارگاه رسیدند ، فرود آمده به پیشگاه برآمدند و از آن جا به روضه ی مقدس قدم گشاده بقیه درآمدند و آداب زیارت تقدیم نمودند و اندکى نشسته از قبه بیرون فرمودند.

(گفتم شاید یکی بخواد بدونه خوب!)

جالبست بدانید که نقاره زنان هفت نفر هستند که سه نفرشان بر طبل مى کوبند و چهار نفر در شیپور مى دمند.

خلاصه! می رسیم به مهم ترین مطلب!

 

معنای این نقاره که میگن چیه؟!

در واقع نقاره پرمعنا ترین چیزی هست که می تونه یک ساز داشته باشه… تمام حرکات حساب شده اند.. تمام نفس ها حساب شده اند.. تمام نت ها، “تِپ تِپ ” طبل ها(!) و … همه از روی محسابه و معنا هست…

و همین معنا باعث شد تا مطلبی رو که در پیش رو دارید به رشته ی تحریر در آورم .. (چیکاره؟! )

خود نقاره (= همون طبل هایی که با ریتم خاص زده میشن) تا اونجایی که من گشتم فقط یک معنا پیدا کردم… البته تفکر شخصی خودم این هست که این شعر در اعیاد و مناسبت های مختلف فرق می کنه .. ولی چیزی که من پیدا کردم این بیت شعر بود:

     چو  دریای  رحمت  تلاطم کند              گنه صاحب  خویش  را  گم کند

اما کرنا ها هم ، شعر و حرکات مخصوص به خود را دارند.. هر حرکت نمادی و هر فوتی، مفهومی دارد. متنی که من در سایت آستان قدس رضوی در این مورد پیدا کردم این بود:

        کرنا با دمیدن به صدا درمی‌اید و دارای ذکری است که سینه به سینه نقل میشود و هر شخصی از این ذکر مطابق ذوق و اعتقادش تعابیری

       دست اول:
«سرنواز» دسته کرنازن‌ها، کرنا را به طرف گنبد مطلای حضرت به عنوان سلام میگیرد و شروع میکند:
«سلطان دنیا و عقبی علی‌موسی‌الرضا».
پس‌نوازان که تعداد آنان چهار نفر میباشد با کرنا جواب میدهند …
«امام رضا».
سرنواز مجدداً با سر کرنا، به طرف گنبد حضرت اشاره می‌کند و چنین می‌نوازد:
«امام رضا».
پس‌نوازان جواب میدهند:
«غریب».

        دست دوم:
کرنای سرنواز ذکر میکند:
در این موقع طبالها به عنوان شادی، طبل‌های خود را بصدا درمی‌آورند، این طبل بنام «کوی شادیانه» معروفیت دارد.
مجدداً سرنواز ذکر میکند:
«دور دوران امام رضاست».
«دادرس بیچارگان».
پس‌نوازان پاسخ می‌دهند:
«ای دادرس درماندگان».
موقعی که پس‌نوازان می‌خواهند کرناهای خود را به زمین بگذارند سرنواز می‌گوید:
«فریادرس».
سرنواز بعنوان دعا به مؤسسین نقاره‌خانه مقدسه رضویه که سلاطین وقت بودند ذکر می‌کند:
«یا فتاح یا فتح».
«مولی، مولی، مولی  مولی علی‌بن موسی‌الرضا».
پس‌نوازن جواب می‌گویند:
«رضا جان».
سرنواز، سر کرنا را به طرف گنبد مطلای مضرت میگیرد و ذکر می‌کند:
«یا امام غریب یا امام رضا».

        دست سوم:
کرنای سرنواز ذکر میکند:
«دور دوران امام رضاست».
در این موقع طبال ها به عنوان شادی طبل های خود را به صدا در می آورند . این طبل به « کوس شادمانه » معروف است .
مجدداً سرنواز شذکر می کند : « دوران دوران امام رضا دادرس بیچارگان »
پس نوازان پاسخ می دهند : « ای دادرس درماندگان »
موقعی که پس نوازان می خواهند کرنای خود را بر زمین بگذارند ، سرنواز می گوید : « فریاد رس »

این همان هماهنگی فرهنگ با سیر آفرینش و دلیل معروفیت فرهنگ ایرانی در تمام مجامعت است.. توجه به کوچکترین جزئیات… دقیقا همان چیز هایی که روح می بیند و عقل می فهمد ولی برای ما قابل فهم نیست…

متاسفانه عدم اطلاع رسانی در مورد این سنت ها یدیرین همان چیزی است که دشمن می خواهم و همان عامل اصلی ایست که فرهنگ ما را به نابودی سوق میدهد…

انشالله در مطالب بعدیم در مورد فرهنگ های غنی ایران د رمورد مجسمه سازی، معماری با شکوه اسلامی و .. خیلی خیلی خیلی بیشتر توضیح میدم..

پ.ن۱: منبع بیشتر صحبت هام این نوشته از سایت آستان قدس رضوی است

پ.ن۲: ایشالا چشم هرچی رَپر و راک خونه (از جمله مریض مورد نظر، آقای مرلین منسون!) کور بشه و بترکه و از حدقه درآد!

پ.ن۳: حالا آدم میخواهم بیاد به سنت های دیرین ما گیر بده و بگه” برو بابا این فرهنگ فرهنگی که کردید توی بوق چی بود”!!

postheadericon رویایی بر یک واقعیت – نقد سری Assassin’s Creed از دیدگاه تاریخی

سلام
داشتم Assassin’s Creed: Brotherhood می زدم!
الان هم کاملا می خواهم برم خودکشی!
مگه یه بازی اینقدر با کیفیت هم میشه؟!!
خوب به نظرم رسید که یک مقداری راجع به این بازی بنویسم ولی نه نقدش رو.. نقدش رو بعدا میشینم کلی با محمدرضا فکر می کنم و بعد میگم!

الان می خواهم تاریخچه ای از اساسین ها رو بررسی بکنم . البته نه اون متن تکراری همیشگی که توی همه ی سایت ها خوندیم .. ایندفعه می خواهم واقعیت ها رو بگم.. واقعیت هایی که  به فراموشی سپرده شدند تا معلوم نشه اتزیو اساسین یا بهتر بگم” حشاشین” نبوده.

خوب.
می خواهم راجع به اساسین ها صحبت بکنم و کلا دور این همه شایعه ای که راجع به ضد ایرانی بودن بازی و .. هست یک خط درشت بکشم!
بهتره اول در مورد ریشه ی کلمه ی اساسین صحبت بکنم. اساسین در حقیقت همان “حشاشین” هست که از زبان فارسی به انگلیسی رفته. در کتاب “خداوند الموت” نوشته شده که در آن زمان یعنی حسن صباح، نفوذ خارجی ها و انگلیسی زبان ها در ایران گسترش پیدا نکرده بود و مردم هنوز تحت فرهنگ عرب ها زندگی میکردند. به همین سبب این کلمه از زبان فارسی به انگلیسی راه پیدا کرده و به کلمه ی اساسین Assassin تبدیل شده است.
باید این رو بدونید در زبان فارسی حشاشین به معنی آدم کش نیست!
در این کتاب آورده شده:

“در قلعه ی الموت بازاری وجود داشت به نام حشاش. البته این کلمه نباید با کلیمه ی “حشیش ” که نوعی مواد مخدر هست اشتباه گرفته شود. حسن صباح این بازار را تاسیس کرد و دارو ها را با قیمت فوق العاده ارزان در احتیار مردم قرار میداد . چرا که معتقد بود اصلا درمان باید مجانی و رایگان باشد.
در این بازار به دلیل وجود تعداد زیادی دارو فروش به آن بازار حشاشین می گفتند.”

پس اصلا حشاشین به معنای قاتل نیست! اما چگونه این کلمه به معنای قاتل در زبان انگلیسی در آمد؟

با گذشت زمان و با اوج گرفتن جنگ های مختلف، نیاز به نیرویی نفوذی احساس می شد.

نیروهایی که بتوانند ضربتی عمل کنند و بکشند و یا کشته شوند.

به همین دلیل حسن صباح تصمیم به تشکیل چنین نیرویی گرفت. به تدریج این نیرو ها چون منصوب به الموت بودند و چون شغل الموتی ها دارو فروشی بود، به حشاشین معروق شدند که تقریبا به معنای “منصوب به الموت” است.

این نیرو ها در خود الموت اصلا بعنوان “حشاشین” شناخته نمی شدند.. بلکه از دو دسته ی “فدائی” (نیرو های در حال آموزش زیر نظر “دایی” ها ) و “فدائی مطلق” (نیرو هایی که مخصوص قتل آموزش داده شده بودند) تشکیل شده بودند.

اولین حشاشین ها که به مقام “فدائی مطلق” رسیدند و برای ماموریت عازم شدند دونفر بودند: “خورشید کلاه دیلمی” جلال الدوله فرمانده ی سپاه خواجه نظام الملک(وزیر پادشاه وقت، سلطان ملک شاه سلجوقی) و “محمد طبسی” برای قتل شیخ یوسف بن صباغ.

در اثر همین قتل ها سپاه حسن صباح توانست در جنگی که شکست خورده ی اصلی محسوب میشد پیروز باشد. این داستان ها بسیار پیچیده است و داستان های بسیار زیبایی دارد.

فدائی ها افراد بسیار مومن و معتقدی بودند. آن ها “اسماعیلیه” بودند و به تقیه و .. اعتقاد داشتند. ولی بر عقیده ی فرمانده ی خود یعنی “حسن صبح” بودند. آنها معتقد بودند که بعد از امام جعفر صادق باید فرزند دیگر امام یعنی اسماعیل به امامت می رسید و آن را موعود آخرالزمان می دانستند.

جالب اینست که بدانید هیچکدام از فدائی ها در هیچ وقت از زمان گیر نیافتادند. زیرا حتی در صورتی که آنها گیر می افتادند همیشه قرصی به همراه داشتند کهدر آن تریاک بود و با خوردن آن بلافاصله می مردند! همچنین دلیل اینکه هیچکدام از آنها به زندگی عادی خود باز نمیگشتند این بود که آنها توسط دایی ها عقیم می شدند و به همین جهت نمی توانستند خانه و زندگی برای خود داشته باشند و درنتیجه هیچ دلبستگی ای نداشتند. همچنین در آخرین جلسه ای که قبل از انجام ماموریت ها برای آنها گذاشته می شد به آنها دستور اکید می دادند که شما اکنون یک حشاشین هستید.. دیگر هیچ دوستی ندارید و دیگر هیچ کسی را نمی شناسید. فقط به هدف خود بیاندیشید… ولی بر خلاف عقاید عامه و بر خلاف سری بازی های اساسین هیچ انگشتی از آنها به نشانه ی وفاداری به رهبر خود قطع نمیشد… همینطور هیچ اثری مثل انگشتر بر دستان آنها زده نمی شد.

همچنین در ماموریت ها آنها هیچگاه از خنجر و زهر استفاده نمی کردند و هیچگاه از پشت به کسی خنجر نمیزدند و این مرام جنگاوری آنها بود.

خوب حالا با این زمینه چینی می خواهم یک مقایسه بین اتزیو (قهرمان بازی اساسین: برادری) بپردازیم.

اولین تفاوت بارز بین اتزیو و فدائی ها این بود که فدایی ها افراد بسیار مومن و با ایمان به دینی بودند که به آن اعتقاد داشتند. حشاشین ها مسلمان بودند. اما نه اتزیو و نه پدرش(که در قسمت قبل مرد) و نه الطیر ( قهرمان اساسین ۱ که یک صحنه ی غیراخلاقی از اون در اساسین۲ دیده شد) هیچکدام کوچکترین شباهتی به حشاشین ها نداشتند. چون دست به هرکاری که بگید می زدند!

از این گذشته، سلاح اصلی اتزیو و الطیر خنجر های پرتابی و تیر های زهرآلود است. همینطور ماموریت های شما باید در کمال سکوت و معمولا با خنجر زدن از پشت باشد. و این کاملا خلاف سیره ی حشاشین ها یود.

علاوه بر اینها اتزیو،پدرش و الطیر هیچگاه دست به خودکشی نزدند. چراکه در اساسین ۲ هنگامی که پدر و برادران اتزیو دیتگیر شدند آنها هیچ اقدامی برای خودکشی نکردند و در نهایت اعدام شدند. حتی ماریو عموی اتزیو هم که یک اساسین قدیمی بود قبل از صحنه ی قتلش در اساسین ۳ هیچ کاری مبنی بر خودکشی انجام نداد!

 

نماد اساسین ها موجود در بازی تماما انگلیسی و تشکیل شده از حرف A ابدای کلمه ی Assassin است که این کلمه انگلیسی است و باید از H اول کلمه ی Hashashin استفاده میشد.البته خیلی ها این علامت رو نماد “علی” می دانند که اشاره به امیرالمومنین دارد. ولی من این را بعید می دانم چون حسن صباح بر روی تفاوت فرقه ی خود با سایر فرق مسلمانان تاکید داشت و اینکه این نمادی بر :علی” باشد به نظر غیر معقول است.

 

خواهر اتزیو نیر یک حشاشین بود. اما زن ها هیچ جایی در فدائیان نداشتند. چون حشاشین ها پیرو اسماعیلیه یعنی یک فرقه ی خشک مذهبی بودند.

اما در آخر اگه بخواهم نتیجه ی کلی بگیرم..

چیزی که واضحه اینه که اینا حشاشین های واقعا نیستن. شاید شباهتی داشته باشند و شاید اسم هاشون مثل هم باشه، ولی اینا حشاشین نیستن… خیلی از این شخصیت ها و اداب و رسوم ها همانند خیلی از اعتقاداتی که توی بازی گفته میشه من درآوردی هست.(مثل قضیه ی Apple) و اگر قرار باشه اتزیو واقعا حشاشین باشه، بازی ساز ها خیلی بی دقتی کرده اند و خیلی چیزها رو به فراموشی سپرده اند.

ولی سوال اساسی اینجاست که اگه اینا هیچ شباهتی ندارن، پس چرا یوبی سافت تصمیم زنده کردن مجدد حشاشین ها و استفاده از اونها گرفته؟ آیا نظرشون فقط تخریب ایرانیت، شیعیت، مسلمانیت و .. بوده؟ یا نه ..

به نظر من چیزی که در پایان احمقانه است اینتس که به این بازی، فقط به چشم یک بازی نگاه شود.. مخصوصا با پایان قسمت سوم بر این قضیه مطمئن تر شدم…

و این ها همه سوالاتی که در نقد بازی اساسین در آینده پاسخ خواهم داد.

موفق باشید.

 

پ.ن: با تشکر از پدرم که در نوشتن این مطلب کمکم کرد.

پ.ن۲: حتما کتاب خداوند الموت رو بخونید! به ایرانی بودن خودمون افتخار می کنیم!

پ.ن۳: اتزیو یک دیالوگ گفت که من هنوز تو کفشم! : We work in thr Dark , to save the Light

postheadericon قهرمان خاموش – سیری بر زندگانی ادواردو آنیلی

سلام

داشتم یک عکس رو مربوط به اول انتقلاب می دیدم…

اما یک چیز عجیب توجه من رو به خودش جلب کرد… یک چهره ی فوق العاده آشنا…

نفر سمت راست تصویر..

فضولیم خیلی گل کرده بود! به همین خاطر دست به کار شدم و با کمک افزونه ی جست و جوی تصویر TinyEye که ماله فایرفاکسه تونستم عکسای بیشتری از اون صحنه پیدا کنم…

ولی نوشته ای که زیر یکی از عکسا بود از ته قلب منو لرزوند: ادوارد آنیلی

ادواردو آنیلی، فرزند سناتور جیووانی آنیلی ثروتمند ایتالیایی و مالک کارخانجات اتومبیل سازی فیات، فراری، لامبورگینی، لانچیا، آلفارمو، ایویکو، به همراه چندین کارخانه تولید قطعات صنعتی، چند بانک خصوصی، شرکتهای طراحی مد و لباس، روزنامه‌های پرتیراژ لاستامپا و کوریره دلاسرا، باشگاه اتومبیل‌رانی فراری و باشگاه فوتبال یوونتوس بود. افزون بر این‌ها چندین شرکت ساختمان‌سازی، راه‌سازی، تولید لوازم پزشکی و بالگردسازی هم وجود دارد که خانواده آنیلی جزء سهام‌داران اصلی آن‌ها می‌باشند. در آمد این خانواده سالانه ۶۰ میلیون دلار (۶۰ میلیارد تومن!) بود.

او تنها فرزند جیووانی انیلی بود که بعد از مرگ پدرش تمام ارث پدر به او می رسید.

یک میلیاردر به تمام معنا!

ولی سوال اساسی برای من این بود که اون در این عکس ها چیکار می کنه؟ یک ایتالیایی رو چه به ایران و اصلا چه به نماز جمعه ی تهران؟

برای فهمیدن یان موضوع تنها یک راه وجود داشت: تفضل ردن به حاج آقای ویکی پدیا!

نتیجه فوق العاده جالب بود… او در کتاب خاطراتش می نویسد:

در نیویورک که بودم یک روز در کتابخانه قدم می‌زدم و کتاب‌ها را نگاه می‌کردم چشمم افتاد به قرآن. کنجکاو شدم که ببینم در قرآن چه چیزی آمده‌است. آنرا برداشتم و شروع کردم به ورق زدن و آیاتش را به انگلیسی خواندم، احساس کردم که این کلمات، کلمات نورانی است و نمی‌تواند گفته بشر باشد. خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم، آن را امانت گرفتم و بیشتر مطالعه کردم و احساس کردم که آن را می‌فهمم و قبول دارم

بله! اون مسلمون شد.. خانواده و تمام دارائی هاش رو رها کرد.. از ارث محروم شد… مورد طرد قرار گرفت و …

اما همه ی ماجرا به اینجا ختم نشد.

او با رایزنی هایی با دکتر قدیری ( رایزن مطبوعاتی سفارت ایران در ایتالیا) به تشیع گروید! و بعد از صحبت های مختلف او نام هشام عزیز که توسط مسلمانان مقیم ایتالیا برای او انتخاب شده بود را به مهدی تغییر داد.

پس از این مدت ادواردو همواره به دنبال این بود که دوستان و بستگانش را با اسلام آشنا کند. به دعوت او دوستش، لوکا گائتانی لاواتلی اسلام آورد و مسلمان شد. او مدتی در ایتالیا منزوی بود و در یک آپارتمان در شهر رم زندگی می‌کرد.

سپس بعد از مدتی چندین سفر به ایران داشت که در طی اون با  روح‌الله خمینی و سیدعلی خامنه‌ای دیدار کرده و به زیارت علی ابن موسی رضا، امام هشتم شیعیان رفت.

عکس هم که در ابتدا گذاشتم مربوط به ۷ فروردین ۱۳۶۰ است. نماز جمعه ی تهران…

اما سرانجام ادوارد آنیلی بسیار جالب تر است.. بد نیست بدانید ادوارد آنیلی (حالا دیگر مهدی) شهید شد… بله شهید شد…

ساعت ۱۰ صبح پانزدهم نوامبر سال ۲۰۰۰ بود که معاون شبکه حمل و نقل تورینو ساوونا در حین گشت زنی به اتومبیلی که بر روی پل ژنرال فرانکو رومانو پارک شده بود مظنون می شود و خود را با سرعت به آن می رساند و می بیند که هیچ سرنشینی داخل ماشین فیات متوقف شده نیست. به همین خاطر کمی به اطراف سرک می کشد. بعد از مدتی جسد مردی را می بیند که از بالای پل به پایین افتاده. با ورود پلیس به صحنه و تحقیقات اولیه معلوم می گردد که صاحب جنازه شخصی نیست جز ادواردوی معروف که پسر سناتور جیووانی آنیلی است.
با انتشار خبر مرگ ادواردو موجی از غم سراسر ایتالیا را می گیرد و بسیاری از سران و مقامات ایتالیایی پیام های تسلیت خویش را به خانواده آنیلی تقدیم می کنند اما آن چیزی که برای خانواده ادواردو اهمیت داشته این بوده که آنان سعی داشتند تا به هر وجه ممکن نگذارند کسی از مسلمان شدن مهدی و نحوه قتل او باخبر شود. به همین دلیل به رسانه های در دست خویش مأموریت می دهند تا ادواردو را شخصی گوشه گیر، بیمار روانی و یک معتاد معرفی کنند که به خاطر همین مشکلات خودش را از بالای پل به پایین انداخته و خودکشی کرده است! اوج مظلومیت مهدی جایی است که پیکرش را بدون کالبد شکافی و تحقیقات پزشکی قانونی سریعاً بدون اتلاف وقت در همان کلیسای روستای ویلار روزا و در تابوتی مسیحی به سینه خاک می سپارند.
در این میان و با وجود هجمه سنگین تبلیغاتی تنها یک خبر آن هم از سوی انجمن فارغ التحصیلان مسلمان ایتالیا بر روی سایت شان درج می شود که هیچ رسانه ای در این کشور مافیایی به آن اهمیت نمی دهد. خبری که برای جستجوگران حقیقت بسیار تکان دهده بود: «ادواردو یک مسلمان بود که به دست صهیونیست ها به شهادت رسید». همان طور که اشاره شد نه تنها به این خبر توجهی نشد بلکه بایکوت نیز شد.
همه چیز آن طور که صهیونیست ها می خواستند پیش رفت و حالا جاکوب الکان یهودی به راحتی می توانست مالک ثروت آنیلی ها شود. جوانی که پیشبینی ادواردو مبنی بر فاسد بودن او نیز به سرعت به تحقق پیوست و همین پنج سال پیش رسانه های ایتالیایی از رسوایی های اخلاقی او پرده برداشتند.
پل ژنرال فرانکو رومانو

جسد او زیر پل ژنرال فرانکو رومانو  یافت شد در حالی که از ارتفاع بسیار بلندی پرت شده بود….

بله.. ادوارد آنیلی ، پولدار تزین فرد ایتالیا، امروز همه چیزش را از دست داد، برای یک چیز وآن هم خدایش! ما کجا هستیم و او کجا بود….

روحش شاد و یادش گرامی

 

پ.ن۱: من دوست دارم نام اون رو بذارم : قهرمان خاموش… چون مانند یک قهرمان زندگی کرد و مانند یک قهرمان مرد.. ولی به قدری زندگی اون رو در خفا نگه داشتن که…

 

پ.ن۲: نمی دنم چرا.. ولی از وقتی مطالبی راجع بهش خوندم خیلی بهش ارادت قلبی پیدا کردم… کاش واسه ما هم یک جا کنارش بگیره…

 

پ.۳: توی چشماش یک چیز خاص میبینم.. یک احساس خیلی عجیب… چشم ها هیچوقت دروغ نمی گن

 

پون۴: محمدرضا توی نوشتن پایان مطلب خیلی بهم کمک کرد… در حقیقت این مطلب رو اون باید می نوشت…. دستش درد نکنه!!

postheadericon تقلب بکنیم! => تقلب نکنیم!

سلام

می دونم که خیلی واسه این مطلب دیره!

ولی گفتم نوشتنش بهتر از ننوشتنشه

داریم به آخرای امتحانا نزدیک میشیم.

خستگی بر تمام بچه ها غلبه می کنه و همه سرسری خیلی از نکات مهم درس ها رو جا می اندازن.

روز امتحان و پای جلسه ی امتحان…

دقیقا همون سوالی میاد که گفتن مهم نیست!

و اونجاست که دیگه هیچکاری از دستشون بر نمی آد!

هیچ کار هیچ کاری هم که نه!

یک کار که خیلی هم کیف میده.. کاری به اسم تقلب!


متاسفانه بزرگترین مشکلی که در برگزاری امتحانات هست و بچه ها (مخصوصا دوستان خودم) به شدت درگیرش هستند برگزاری امتحان در یک محیط ناسالم هست. محیطی که تقل در اون راحت، و ایجاد کننده ی انگیزه ی تقلبه…

و البته خیلی ها تقلب رو زرنگی می دونن و کسایی رو که تقلب نمی کنن (مثه من!) رو مورد تمسخر قرار میدن… چونکه واسه ی ایرانی ها همیشه راحت ترین راه، بهترین راهه!

البته در بروز این اشکال و این طرز تفکر مقصر اصلی آموزش و پرورش و سبک درس دادن ۲۰ سال پیش مدارس ماست.

دیدن انگیزه های دوستانم برای تقلب (که خیلی بیشتر از انگیزه ی درس خوندن بود!) من رو مجبور می کنه که این مطلب رو بنویسم.

من بحثم رو در مورد تقلب در دو قسمت مطرح می کنم:

قسمت اول ابعاد اجتماعی اونه… فرض کنید که شما در یک رقابت تنگاتنگ برای رقم زدن آیندتون هستید… یک ازمون برای انتخاب کردن زرنگ ترین دانش آموز مدرسه… حسابی می خونید و زحمت می کشید…همه ی سوال ها رو درست جواب می دید جز یکی رو…

بعد از امتحان خوش حال هستید که شما یکی از کاندیدا های اصلی انتخاب بعنوان این سمت هستید.. ولی ناگهان همه چیز به هم میریزد… در بیلبورد مدرسه عکس تنبل ترین فرد رو بعنوان زرنگ  ترین دانش آموز می بینید و می فهمید که بلـــه! آقا کنار یکی نشسته بوده که خیلی از شما زرنگ تر بوده و از قضا اون یکی سوال رو هم درست جواب داده بوده! اینجاست که از اعماق وجود میسوزید!

به این قضیه ای که تعریف کردم می گن ضایع کردن حق یک نفر! فرقی نداره که طرف کی باشه و چیکاره باشه.. مهم اینه که شما حق اون ورو خوردید و کار شما مصداق بارز یک نوع زورگیریه! همونطور که شما از یک زور گیر بدتون میاد ، از این کار هم بدتون میاد!

اینطوری حق افرادی که مستحق این مکان بودند صلب شده و شما که تقلب می کنید مسئول این کارید.. فرقی نمی کنه آزمون ساده ی مدرسه باشه یا آزمون بزرگی مثل کنکور… چون شما نمی دونید که ممکنه یک نمره ی ساده در حد ۰٫۲۵ چقدر می تونه روی اون فرد تاثیر گذار باشه و اون رو به افسردگی نکشونه.. جدی می گم… کوچترین کار های شما بزرگترین اثرات ممکنو داره….

اینو تا اینجا داشته باشید

میرم قسمت دوم..

جالبه بدونید که تمام کراجع تقلید، تقلب رو بعنوان ضایع کردن حق افراد دیگر می دونن.. اینا رو ببینید:

 

آیت الله وحید خراسانی:

سؤال ۲۷۵٫ آیا تقلب در امتحان جایز است؟
جایز نیست.

 

آیت الله بهجت:

۱۲۱۹ بعضى از بچه ها که سنشان کم است و در امتحانات تقلب مى کنند و یا کسانى که عمدا تقلب مى کنند، حکمشان چیست؟

ج. زمینه سازى شود تا اطفال ـ هر چند تکلیف ندارند ـ به این کار عادت نکنند و افراد بالغ هم ـ در صورتى که تضییع حق دیگرى در آن باشد ـ گناه کار هستند.

 

آیت الله مکارم شیرازی:

تقلب در امتحانات وهمچنین به کسی تقلب دادن چه حکمی دارد؟ اگر تقلب دادن به این منظور باشد که اگر کسی که تقلب می خواهد بنا به دلائل منطقی نتوانسته است درس را بخواند و با این سوال می تواند قبول شود و اگر به آن سوال جواب ندهد برای مدت ها در حسرت می ماند.
هیچکدام جائز نیست.

 

آیت الله سیستانی:

سؤال: آیا تقلب در امتحانات جائز است ؟
پاسخ: تقلب در امتحان جایز نیست .

 

در این بین ادامه ی جواب ایت الله مکارم شیرازی هم خیلی برام جالب بود!

تقلّب در سرجلسه امتحان، چه طرف دوّم راضى نباشد و چه طرفین راضى باشند. آن هم درمدرسه یا مکانى که توسط بیت المال مسلمین هزینه مى شود، چه حکمى دارد؟
تقلّب در امتحانات جایز نیست، خواه در اماکن مربوط به بیت المال باشد یا اماکن دیگر و خواه طرفى که از او مى گیرد راضى باشد یا نه، ولى تقلّب در انجام تکالیف، زیانش متوجّه خود اوست و در صورتى که در نمره هاى امتحانى تأثیرى نداشته باشد، حرام نیست، مگر این که بگوید خودم نوشته ام که از باب دروغ حرام مى شود.

 

علاوه بر جم صریح این بزرگواران استدلال دینی دیگری هم که میشه برای حرام بودن تقلب آورد اینه که تقلب ضایع کردن حق دیگران (اگرچه حتی ۱ نفر و اگر حتی اون یک نفر احمق ترین ادم روی زمین باشه!) هست.

بهتر اینو بدونید که تقلب فقط محدود به امتحانات نیست…

بلکه نتنها امتحانات کل زندگی شما رو در بر می گیره، حتی شامل کوچترین حرکات شما هم میشه!

مثلا در یک پروژه، طراحی بازی، ایده پردازی، نقشه کشی، و …. یا هرگونه ایده دزدی از دیگران هم نوعی تقلبه

خب دوست عزیز من؛

فهمیدیم که تقلب، کاری است خلاف شرع و حرام

انجام دادن کار حرام ، دارای گناه زیادی است.

پس تقلب گناه دارد و خشم خدا را بر می انگیزد….

و از آنجایی که حدیث داریم: “بزرگترین گناه ، آنست که تو آن را کوچکترین بدانی”

پس مواظب باش تا فطرت زیبا و نورانی ات را به چیز زشتی مانند تقلب آلوده نکنی….

 

پ.ن: بجه که بودم (دبستان) زیاد تقلب می کردم.. ولی الان خیلی وقته که از این کار دست کشیدم و البته اینم بدونید که من پیش زرنگ ترین فرد کلاس میشنم!

پ.ن۲: ببخشید کیفیت مطالبم یکم(!) پایین اومده.. بهخاطر درسام مجبورم وبلاگو ۱۲شب به بعد آپ کنم که اون موقع هم خیلی خسته ام!

postheadericon نماد پارچه ای (تحلیل کراوات)

سلام

این روز ها وقتی اسم لباس رسمی به گوش ما میخوره معمولا چندتا چیز خاص به نظرمون میاد:

کت ، شلوار ، جلیقه و کفش رسمی . و در این روزها تکه پارچه ای به نام کروات.

برخی اصالت این تکه پارچه را به زمان هخامنشیان ربط می دهند و می گویند در آن زمان معمول بوده که دوطرف شنل که بر بازوان قفل می شده را، به هم گره می زدند و قسمتی از اضافات گره بر روی سینه می افتاد.

صحت این ادعا معلوم نیست. اما چیزی که قطعیت دارد اینست که به مدت قرن ها جزئی از لباس ایرانیان و پارسیان نبوده و اکنون هم که وارد شده جکم غرب گرایی یا بهتر بگویم، غرب زدگی را دارد.

اما می خواهم پشت پرده هایی از کروات را برایتان بیان کنم تا اگر شما از آن دسته از افرادی هستید که کروات میزنید بدانید ک حامل چه پیام خطرناکی هستید!

سالهایی بسیار دور در مصر دو خدای وجود داشتند: اُسیریس و ایزیس( یا ایسیس).

ایزیس خانومه بود که با اسیریس ازدواج کرد. اسیریس یک برادر داشت به اسم ست(seth) ست برادری بسیار حیله گر بود.

دوران می گذشت و با گذشت زمان اسیریس به پادشاهی جهان رسید. همچنین در این مدت اسیری با ایسیس ازدواج کرد. ست( که مثه اینکه رقیب عشقی ایسیس بوده) از این کار او واقعا عصبانی میشه و در یک روز اسیریس رو می دزده…

اسیریس چند روز به خانه نمی ره و این موجب نگرانی ایسیس میشه. ایسیس شروع می کنه به گشتن به دنبال اسیریس و متوجه میشه که ست اون رو دزدیده. بچه هایی که کنار رودخانه بازی می کردند ست را با اسیریس دیده بودند و دیده بودند که او به کدام طرف میرود.ایسیس به دنبال ست و اسیریس حرکت می کند.

در طول این مدت ست اسیریس را کشت و بدن او را به ۱۴ تکه تقسیم کرد و در سراسر دنیا پخش کرد. ایسیس در محل قتل توانست یک تیکه از بدن اسیریس را پیدا کند.

به همین خاطر شروع کرد به سفر به تمام دنیا و یافتن قطعات بعدی بدن او.سرانجام او توانست ۱۳قطعه از ۱۴ قطعه را پیدا کنید. و حدس بزنید تنها تکه ی گم شده از بدن اسیریس چه بود: آلــت تناســلی مردانه ی اون.

داستان ادامه داره و کلی چیز دیگه اتفاق می افته ولی تا اینجاش برای من مهم بود(فکر بد نکنید!)

روزگار می گذره و این قسمت گمشده از بدن اسیریس تبدیل میشه به نمادی برای “ماسون ها”… بله! آلت تناسلی اسیری به عنوان نمادی به نام “اُبلیسک” مقدس و پرستیده میشه.

این نماد جدید هم نیست… از هزاران سال قبل از میلاد مسیح این نماد در مصر باستان که محل زاییده شده این افکار و تفکرات هست بوده و پرستیده میشده و الان هم این اتفاق هنوز هم هست.

بعنوان مثال این عکس ها رو ببینید:

به این میگت ابلیسک…. هرجا که ستونی به این شکل دیدید شک نکنید که نماد خالص فراماسونری هست

 

مصر باستان

در سمت چپ صفحه ابلیسک به وضوح دیده میشه

 

ابلیسک در یکی از پارک های آمریکا

 

 

ابلیسک در میدان اصلی واتیکان

نفوذ در این حد!

 

و فکر کنم حالا دیگه فهمیدید که چرا رمی جمرات قبلی( که خود ماسون ها عوضش کردن!) شکل ابلیسک بوده…

 

و این هم یک سنگ نوشته ی بسیار قدیمی

اثباتی بر ادعایی که در بالا داشتم

ابلیسک نماد آلت تناسلی مردانه

(عکسش یکم مورد داشت مجبور شدم سانسور کنم!)

 

خب دوستان عزیز من…

این نماد رو تا اینجا داشته باشید. حالا بیایید کمی مقایسه کنیم…

این یک کروات هست:

خب این دوست عزیزمونو(!) یکم می چرخونیم:

و به ابلیسک جدیدمون سلام می کنیم!

خب دوستان عزیز..

ممکنه بگید این هم یک نوع لباسه… مقه کت سلوار که از فرهنگ فرانسوی وارد شده… این هم همینطوری در خیلی از جاها استفاده م یکنیم و ما بعنوان نماد هم استفاده نمی کنیم که مشکل شرعی داشته باشه…

جواب شما اینه: ایا کت و شلوار نمادخالص شیطان پرستی ، آلت مردانه ، ماسونی و … هست؟ اگر کت و شلوار هم اینگونه نمادی هست من باز هم نمی پوشم چون نمی خواهم یک “نماد” و یک “وسیله ی سوء استفاده” باشم… ولی خدایی هر کس شما رو با کروات ببینه اول نمی گه : اااههه! مهندس باز خارجی شدی!!!

البته کروات ها در طول زمان در اثر استعمال دچار تغییر کوچکی شده اند. ولی این دلیل نمیشه که از نماد بودن خودشون بیفتن… مثل اینکه شما هرجا که باشید و علامت سیگاری که روش ضربدر کشیده شده رو ببینید می فهمید که یعنی استعمال دخانیات ممنوع… حالا چه شما سیگار برگ بکشید، چه سیگار عادی و چه پیپ فرقی نمی کنه!

حالا انتخاب با شماست:

آیا می خواهید نماد خالص ماسونری که می خواهن به وجودآورنده ی دجال و مبارزه کننده با امام زمان باشند، باشید؟

آیا می خواهد یک “آلــت مردانه” به گردنتان آویزان باشد؟

آیا می خواهید که در کمترین حالت، فرهنگ یک کشور بیگانه رو تبلیغ کنید؟

آیا می خواهید … و…

می دونم که بعد از نوشتن این پست مورد آماج تهمت ها و ناسزاهایی از قبیل “اُمّل” و “عقب مونده” قرار می گیرم.. ولی بشینید و بین خودتون و بین خدا قضاوت کنید…

و از ته دل به این سوال پاسخ بدید:

چرا کراوات میزنید؟

و اگر پاسخ هایی از قبیل ” برو بابا دلت خوشه” و یا اینکه ” من آدم روشنفکری ام… مثه تویه امل نمی مونم” و یا اینکه ” من کراوات رو فقط واسه قشنگیم میزنم و به اینا کار ندارم” دادید، مطمئن باشید یک جیزی این وسط اشتباهه…

قضاوت رو به عهده ی خودتون میذارم..

 

پ.ن۱: اصلا افسانه های مصری رو نخوندی! کلی توشون صحنه داره!!

پ.ن۲: ممنون میشم نظراتتون رو بنویسید تا من هم از نظراتتون استفاده کنم…

پ.ن۳: یکم وقتم به خاطر امتحانام گرفته است.. ببخشید دیر میام آپ کنم…

پ.۴: شرمنده که اسم بعضی از چیزایی رو که نباید می آوردم، آوردم….

postheadericon تخم مرغ رنگی سبز!

 

سال های متمادی است که خون و جان ایرانیان به رنگی به نام “سبز” آمیخته شده است.

در ابتدا ایران را پارس می گفتند.

پارس سرزمینی بود که نارنجیِ خورآسان (=محل طلوع خورشید) داشت؛ طلایی کویر داشت؛ سپیدی برف داشت؛ آبی دریا داشت؛ و از همه مهمتر، پارس رنگ “سبز” داشت.

چرا که جنگل های پارس به زیبایی و قلب های مردمش به لطافت و بخشندگی معروف بودند.

پارسیان رنگ سبز طبیعت را مقدس می شمردند و در هر بهار با برگذاری مراسمی به نام “نوروز” ورود دوباره ی “سبز” را به پارس جشن می گرفتند. به جرات می توان گفت بیشترین تکرار در رنگ های پرچم های قبلی ایران، رنگ سبز است.

این قصه ادامه یافت تا به ظهور اسلام رسید. در سیره ی پیامبر مکتوب است که به رنگ سبز علاقه ی خاصی داشت و نوه ی ایشان امام صادق دیده شده که با لباس سبز به احرام رفتند. و این در حالی است که بیشتر لباس سفید برای احرام توصیه شده و پوشیدن این رنگ توسط این بزرگوار حاکی از والا بودن مقام این رنگ نسبت به بقیه ی رنگ هاست. همچنین در تاریخ از زبان حکیمه خاتون، عمه ی امام حسن عسکری، نقل است که گهواره ی امام زمان روکشی داشت به رنگ سبز.

جالبتر آنکه که در قرآن کریم، از میان همه رنگها به رنگ سبز به عنوان رنگ لباس بهشتیان معرفی شده است: “ویلبسون شباباًَ خضراً من سندس و استبرق” لباسهای سبز حریر و دیبا بپوشند..

به همین خاطر، سبز رنگ سیادت و دیانت محسوب میشود و نمادی است بر بسیاری از چیزها. می توان سبز را نمادی دانست بر اسلام و اسلام مداری.به طور مثال تا چند صباحی پیش هرکس شالی سبز بر گردن می انداخت همه به او سلام می کردند و اگر جایی نام اورا نمی دانستند با پیشوند “آقا سید” او را صدا میزدند.

دشمن این نکته را به خوبی برداشت کرد. اسلام ستیزی در بیشتر کشور ها بالا گرفت. سعی بر این شد که حتی بانوان محجبه از خیابان ها جمع شوند تا دیگر حتی نامی از اسلام باقی نماند. چرا که مستکبران این درس را به خوبی فهمیده بودند که اسلام یعنی مقابله با زور و ستم و یعنی ایستادگی جلوی آنها. پس اسلام باید به هر نحوی در همه ی کشور ها خانه نشین می شد. و برای این کار چه چیزی بهتر از از بین بردن تمام نماد های اسلامی؟ چرا که هنگامی که چیزی دیده نشود به یغما می رود.

جمله ای در کتاب زبان پارسالمان بود که خوب آن را به یاد دارم: موضوعات سیاسی مبحث خوبی برای گفت و گو های دوستانه و دوست یابانه (!) نیست!

فکر می کنم مهمترین اصلی بود که مورد توجه دشمن قرار گرفت! چرا که فقط کافی بود یکی از نماد های اسلامی در قالب سیاست نفوذ کند و بتواند اتحاد مردم را چند شعبه کند.

به زیرکی هرچه تمام تر در دوران انتخابات ما این اتفاق افتاد. کاری شد که مثلا به اتفاق رنگی به یکی از کاندیدا های انتخابات می رسد. ولی چشم من آب نمی خورد که در همانجا هم نفوذ داشتند و برنامه ها سخت از قبل برنامه ریزی شده بود. رنگ سبز به اصلی ترین طرفدار ضد حکومت موجود می رسد. این رنگ در قالب انواع وسایل مانند دستبند، دفترچه یادداشت، ساعت و … به طرفداران توزیع شد.

به تدریج زمزمه ها مبنی بر تقلب قطعی در انتخابات شنیده می شد بطوریکه همه باور کرده بودند باید خود را برای جنگی بزرگ اماده کنند چرا که مجبورند برای اعاده ی حق خود به خیابان ها بروند…

دعواهای خیابانی بالا گرفت، دیگر مهم نبود شما طرفدار چه کسی بودید، اگر رنگ سبز یا قرمز بر دست داشتید مرتد بودید!

بادم هست که حتی در بسیاری از سایت ها آموزش ساخت تخم مرغ های رنگی سبز که موقع شکسته شدن رنگشان به اطراف می پاشد هم داده شده بود.. برای چه؟ برای اینکه آنهایی که تا دیروز با اسپری بر در کوچه و خیابان ها می نوشتند”یادگاری از فلانی” اینبار با تخم مرغ ها در و دیوار شهر را رنگ کنند و تازه حال بیشتری هم بکنند! حتی دیگر دور مِیّت ها هم پارچه ی سبز نمی بستند که اَنگ “شهدای سبز” به مِیّت بد بختشان نخورد!

و به همین سادگی حرمت رنگ سبز شکسته شد و نماد های اسلامی یکی یکی تبدیل به نماد ها و اسباب بازی های سیاسی شد.

دیگر سید ها حق نداشتند به گردنشان شال سبز بیاندازند… دیگر “اقا سید” گفتن ها در زیر خرباری از ترس و وحشت ها که ساخته ی دست خود مردم بود دفن شد… ودیگر اسلام به خانه ها محدود شد!

و دشمن در خیال آسوده که یکی از نماد های اصلی اسلام نا بود شد.. و مردم هم از هم پاشیدند…

اشتباه نکنید … قصدم از نوشتن این مطلب اصلا تهمت زدن به افراد یا دفاع از افراد دیگه نیست… بلکه فقط می خواستم بدونید که به چه زیبایی زیر آب اسلام و دین و کشور و هویت و همه چیمونو زدن! حالا حداقل بیایید کوکورانه و از روی دق و دلی از کسی حمایت یا با کسی مخالفت نکنیم… و همیشه این رو به یاد داشته باشیم که هر لخظه در هر طرف جبهه که باشید ممکنه ناخودآگاه برای دشمن خدمت کنید…

باور کنید انتقا کردن و بد و بیراه گفتن نسبت به هر چیزی خیلی سادست… اگر مرد عمل هستید، مردانه وارد شوید و سعی کنید به صورت منطقی تایید کنید و دفاع کنید و در راستای پیشرفت کمک کنید…

به امید روزی که حرمت همه ی رنگ ها به صاحبان اصلی آن باز گردد….

postheadericon برنامه ی نابودی یک کشور بدون درد و خونریزی!

سلام

حتما از زلزله ی ۸/۹ ریشتری ژاپن خبر دارید…

و بعد هم مشکلات هسته ای که در این کشور بوجود اومد…

چیزی که باعث میشه این مطلب رو بنویسم حس تحسینی هست که بعد از فهمیدن حقایق برام بوجود اومد…

اشتباه نکنید.. من اصلا طرفدار سیاست های کشور های بیگانه نیستم… بلکه هر کاری می تونه تحسین بشه بدون اینکه تایید بشه!

اوضاع کنونی ژاپن:

ویرانی ، قحطی ، تشعشعات رادیو اکتیو ، خطر مردن و ….

چرا؟ به خاطر یک زلزله به مقیاس ۸/۹ ریشتر….

جالبست بدانید که این زمین لرزه هفتمین زمین لرزه ی بزرگ جهان است (+)

اما چیزی که باعث شد این مطلب را بنویسم تنها این نبود.

مدت های زیادی هست که با نگاه کردن به فیلم های آمریکایی و هالیوودر به یک چیز می اندیشم: چرا دشمن اصلی یک چشم بادامی است؟ آیا به غیر این است که چشم بادامی بودن نماد کشور های شرقی و پیشرفته همانند ژاپن و چین است؟

برایم جالب بود که همیشه نقش منفی چینی یا ژاپنی می خواهد زمین را تسخیر کن و تازه دارد قدرت می گیرد که همیشه یک قهرمان غربی جلوی او را می گیرد. آن هم با نیرویی بسیار کم.. و در مواقع بسیار قهرمان غربی تمام اعضای وابسته به نقش منفی را از بین می برد.. چرا ؟ جون ضمانتی وجود ندارد که آنها مجدد دست به قیام نزنند… و بیننده هم با کمال آرامش و لذت فیلم را نگاه می کند.. جرا؟ واضح است! نقش منفی باید به فجیح ترین وضع بمیرد و اصلا مهم نیست او که باشد یا وابستگان به او چه کسانی باشند. البته اینها نشان دهنده ی یک نکته ی دیگر هم هست. اینکه آمریکا و … چقدر از قردت گرفتن کشور های شرقی می ترسن!

این حملات فکری که من اوج آنها را در فیلم مومیایی۳ حس کردم تنها بخشی از پروژه ی بزرگ غرب برای از بین بردن احساس مسئولیت و رحم بین انسان ها بود.. و حال اصلا دیگر مانند گذشته اصلا برایمان مهم نیست که کسی بمیرد یا خیر.. چون مردن برایمان عادی شده…

 

فیلم مومیایی – عناصر ذکر شده به صراحت دیده می شوند.

 

این بحث را تا اینجا داشته باشید!

حتما ماجرای عجیب ریزش پرندگان مرده از آسمان در آمریکا را شنیده اید!

سقوط ناگهانی هزار پرنده در شب سال نو در ایالت آرکانزاس آمریکا(+) ! چه جالب!

همینطور ماجرای مرگ ۲ میلیون ماهی در نزدیکی های لس آنجلس آمریکا!(+)

که محققان گفته اند که بدیلی کمبود اکسیژن در آب دریا اتفاق می افته!

و جالبست بدانید که این دو حادثه ی مثلا طبیعی در فاصله ی زمانی ۳ ماه اتفاق افتاده… از این حوادث پره… کافیه فقط توی گوگل بگردید…

 

مرگ دومیلیون ماهی در لس آنجلس

 

این بحث رو هم تا اینجا داشته باشید…

اما موضوع اصلی ای که می خواهم بهش بپردازم تکنولوژی (یا بهتر بگم؛ سلاحی ) است به اسم هارپ

می دونم که قطعا راجع به این موضوع شنیدید… ولی اگر نشنیدید می تونید اطلاعات بیشتر رو در این لینک ها بخونید: (+ و + و + و +)

به طور خلاصه هارپ یک سلاح برای هرگونه تغییر در شرایط طبیعی زمین هست… زلزله، سونامی، سیل، خشکسالی، تغییرات آب و هوایی و …

نمونه های استفاده از این سلاح در مناطقی مانند ایران هم میشه وفور یافت که در این ادرس به تفصیل توضیح داده شده ..(آخر مطلب رو ببینید)

 

تکنولوژی هارپ

اینم تا اینجا داشته باشید…

می خواهم یک گریزی بزنم به جنگ جهانی دوم.. سال ۱۹۴۵٫٫

آخرین روز های جنگ حهانی دوم بود که ناگهان دو شهر هیروشیما و ناکازاکی به کلی با خاک یکسان شدند… معلوم شد که آمریکا با انداختن دو بمب اتم در این دوشهد، نه تنها باعث شد که ۲۲۰٬۰۰۰ نفر غیر نظامی به طور کامل منهدم بشن بلکه باعث شد تا نسل ها بعد افراد دچار جهش های ژنتیکی شده و عملا نتونن کاری انجام بدن(+)… واین یعنی دشمنی مستقیم با آرمان ها و پیشرفت های یک کشور… چون جنگ ها محدود به زمان هستن ولی این عملیات ها تنها چیز هایی هستن که اثراتشون هیچگاه به پایان نمیرسه…

 

ناگازاکی- قبل و بعد از انفجار هسته ای

 

جالب اینجاست که بعد از این انفجار ها وزیر دفاع وقت ژاپن گفت:”برای پایان دادن به جنگ جهانی دوم، چاره‌ای جز بمباران اتمی و کشتار تعداد کثیری از مردم وجود نداشته است”. این حرف رو خدمه ی پروازی که وظیفه ی انداختن این بمب ها رو داشتن تایید کردن (+)

آن زمان جنگ بود… ولی الان سوال اساسی ای که مطرح هست اینه که ایا افکار عمومی هنوز به آمریکا اجازه ی انجام چنین کار هایی رو می ده؟ و قطعا پاسخ این سوال “خیر” است…

 

سالگرد حمله ی اتمی به ناگازاکی هیچگاه فراموش نمی شود و

همه در آن شرکت می کنند.. فرقی نمی کند شرقی یا غربی


این نکته رو هم داشته باشید…

حالا می خواهم این موضوعات رو به هم ربط بدم…

مشخصا آمریکا و کشور های غربی از قدرت گرفتن کشور های شرقی و برتریت علمی اونها نسبت به آمیرکا می ترسه… نمود این ها رو هم در مطبوعات، فیلم ها، افکار عمومی ، نژاد پرستی ها و … هم میشه به وضوح دید. ساده ترین راه برای از بین بردن جمعیت و مغز های یک کشور بدون توجه افکار عمومی یک سانحه هست.. دقیقا مثل فیلم ها که یک تصادف بطور کامل شبیه سازی میشه تا از ماهیت قتل پرده برداری نشه… پس چگونه می توان صحنه سازی کرد؟ خیلی سادست! یک زلزله ی ۸/۹ ریشتری تمومه تا علاوه بر اینکه خودش کل اون کشور رو صاف بکنه، امواج ایجاد شده بدلیل سونامی ای که به خاطر زلزله بوجود میاد تمام اون منطقه رو بشوره! و این یعنی قطعا تا ۱۰ سال این کشور عقب می افته.. وبرای این که این زمان افزایش پیدا بکنه و تمام مزدم جهان از این افراد و نسل های بعد از اونها منزجر بشن، باید یک جهش ژنتیکی ئر تمام این مردم روی بدهد… چکونه؟ با بمب هسته ای؟ خیر، زیرا هم برای ماهیت مردم دوستانه ی کشوری مانند آمریکا بد است و هم اینکه افکار جهانی دیگر بطور کامل متوجه خود آمریکا و تمام فعالیت های او که در خفا انجام میشود ، متوجه می ماند… پس می آید با آخرین تکنولوژی روز خود که کمتر افرادی از آن آگاه اند یک زلزله ی ۸٫۹ ریشتری بوجود می آورد تا در اثر سونامی آن مرکز هسته ای این کشور نابود بشه.. اینطوری هم این کشور از لحاظ صادرات و واردات کاملا فلج میشه( همه می ترسن تشعشعی بشن!) هم از لحاظ تولیدات داخل… و روند جبران این خرابی چیزی بشتر از ۱ قرن طول خواهد کشید…

و اینها یعنی تفکرات پشت پرده… برای همین بود که این زلزله اینقر برای همه عجیب و نا به هنگام بود…

اینگونه استمار و استعمار گران نقشه می کشند تا خود همیشه بالاتر باشند… پس دوستان؛

هیچگاه به سادگی گول مسائل مختلف را نخورید و بدانید که همیشه در پشت پرده ها دست های زیادیست…

و برای همین است که ائمه می فرمایند:

یک دقیقه تفکر از هزار رکعت نماز بهتر است…

postheadericon همه جیز یک نشانه هست!

سلام

امیدوارم که خوب باشید

امروز می خواهم مهم ترین بخثی رو که تا به حال مطرح نکرده ام رو مطرح کنم…

شاید یکمی طولانی شد..

ولی خواهش می کنم خوب بخونیدش….

خیلی وقت ها با خودمون فکر می کنیم که صحبت خدا با ما فقط به قرآن خواندن ختم میشود…

در صورتی که از نظر من این تفکر اشتباه است… چرا که اگر قرآن خواندن(
بهتر بگویم؛ فقط قرآن خواندن) یا به نوعی کتب آسمانی برای صحبت کردن با
خدا کافی بود، خداوند مبلغانی برای آن نمی فرستاد…

در خقیقت خداوند با تمام چیز هایی که در اطراف ماست با ما سخن می گوید…


“به راستى در آسمانها و زمین براى مؤمنان نشانه ‏هایى است” الجاثیة /۳


خداوند آسمانها و زمین و آنچه را که میان آن دو است جز به حق و تا هنگامى
معین نیافریده است و [با این همه] بسیارى از مردم لقاى پروردگارشان را سخت
منکرند”  الروم /۸

“قطعا در این [امور] براى مردمى که تفکر مى‏کنند نشانه ‏هایى وجود دارد.” الرعد /۳


با یک حساب سرانگشتی در قرآن (خدا پدر این پارس قرآن رو بیامرزه!) حدود ۵۵ بار کلمه ی “بینات” که به معنی نشانه ها هست تکرار شده…
آیا این تعداد فقط به این خاطر هست که فقط گفته شود در آسمان زمین تعقل کند؟
قطعا خیر…. نشانه ها با آسمان و زمین ختم نمی شوند… و همینطور تفکر بر اینها فقط خاص ایمان آوردن به خدا نخواهد بود.
زیرا اگر غیر از این بود  در این آیات:
و[لى] کسانى که کفر ورزیدند و نشانه‏هاى ما را دروغ انگاشتند آنانند که اهل آتشند و در آن ماندگار خواهند بود” بقره /۳۹

“و هیچ نشانه‏اى از نشانه‏هاى پروردگارشان به سویشان نمى‏آمد مگر آنکه از آن روى بر مى‏تافتند . آنان حق را هنگامى که به سویشان آمد تکذیب کردند پس به زودى [حقیقت] خبرهاى آنچه را که به ریشخند مى‏گرفتند به آنان خواهد رسید” انعام ۴/ و ۵

مشرکان به آیان خدا به عذاب گرفتار نمی شدند. و  عذاب الهی چیزی هم دنیایی و هم اخروی و به قول خودمون شوخی بردار نیست!

پس یکی از راه های شنیدن حرف های خدا نشانه هاست…
اما این نشانه ها چیستند؟
لطفا دوباره به آیات بالا و این صفحه یک نگاهی بیاندازید. به نص صریح قرآن آیات خدا در بین اسمان ها و زیمن پراکنده شده است. پس هرچیزی می تواند یک نشانه باشد. مثلا شاید تبلیغاتی که در بالای همین وبلاگ باز شده یک نشانه باشد!
شاید صداهایی که الان می شنوید یک نشانه باشد… شاید غلط های املایی متن من یک نشانه باشد!
اصلا چرا دور برویم…
به میز رو به رویتان نگاه کنید… تمام اجسام روی آن برای شما (و انجصاراَ شما) یک نشانه هست…
مطمئن باشد این نشانه ها فقط  برای شما آفریده شده اند و دیگران از درک کامل آن نشانه ها عاجز اند.
از دید یک بازی ساز ماجرا را نگاه کنید… شما همه چیز را طراحی می کنید برای اینکه دیده شود، عبرت گرفته شود و برای مراحل آتی بازی استفاده شوند.. آنگاه چطور انتظار دارید که هیچ نشانه ای در بزرگترین بازی جهان یعنی زندگی نبینید!
 
ولی سوالی دیگر:
این نشانه ها را از کجای می توان یافت؟ از کجا بفهمیم چه چیز هایی برای ما نشانه هستند؟
خداوند قادر و حکیم و داناست… پس اگر بگوییم شما هیچ چیزی را الکی و سرسری نمش نوید، نمیبینید و نمی فهمید بی راه نیست. مگر آنهایی که خودمان انتخاب می کنیم…
با این اوصاف تمام چیز هایی که شما احساس می کنید و … برای شما نشانه هستند و الکی نیستند… تک تک اجزاء …درشت ، ریز، ناخوآگاه، خوآگاه و …
مثلا تابلویی که هنگامی که سوار بر تاکسی هستید به چشمتان می خورد…
آدرسی که یک نفر رهگذر از شما می پرسد…
دعوای دونفر از دوستانتان با یکدیگر…
نوشته های عجق وجق دوستانتان بر روی تخته…
صدای موتور ماشین هایی که از اطرافتان عبور می کنند…
صدای بازی بچه های همسایه ….
و …….
 و اینجاست که وقتی می گوییم الله اکبر؛ می فهمیم بزرگتر بودن یعنی چه!

فرض کنیم این نشانه ها را فهمیدیم… چگونه آنها را به کار بگیریم؟
درو اقع این مسئولیت شماست و قرار نیست کسی این را به شما بگوید…
بگذارید مثالی بزنم تا ذهنتان روشنتر شود…
شما در بزرگراهی یک طرفه مشغول حرکت هستید… تا به حال وارد آن نشده بودید.. باسرعت خیلی زیادی می روید که به مقصد برسید… به تابلو های راهنمایی می رسید که اطراف جاده نصب شده اند.. ولی شما بدون هیچ توجهی می گذرید… کمی بالاتر جاده ی شما به دو قسمت تقسیم میشود. شما کدام مسیر را انتخاب می کنید؟
نمی دانید! چرا؟ چون تابلوی راهنمای را مشاهده نردید… شما مقصدتان را می دانید ولی راه چگونه رسیدن به آن را نه… و اینجاست که تابلو ها به کمک شما می آیند…
دوست عزیز قانون کلی ای برای به کار بستن نشانه ها وجود ندارد زیرا مقصد های هرکس در این راه و جاده متفاوت است… و شمایی که این مطلب را می خوانید در واقع جزو آن کسانی هستید که به تابلو ها اهمیت داده اید و گم نخواهید شد…

اهـــــه! کی حوصله ی این کار ها رو داره؟! ولمون کن بابا!به عقیده ی من نشانه ها مهم ترین عوامل ارتباط با خدا هستند… و درواقع مهم ترین سلاح
و عدم استفاده از سلاح در یک جنگ خطیر وقوع مرگ را حتمی میکند… این را بدانید که زندگی بی رحم ترین جنگ دنیاست… علاوه بر آن… اینها همه نعمتی از سروی خدا هستند.. و در صورت عدم استفاده از آنها و رفتن به راه نادرست شما مورد پرسش از سوی خدا قرار خواهید گرفت و اگر هم جوابی قانع کننده نداشته باشید… همانند گذشتگان مورد خشم خدا…

دوست عزیز من… با خدا حرف بزن و از او انتظار پاشخ داشته باش… ولی به پاسخ خدا دقت کن که ممکن است درک آن زیاد ساده نباشد…
امیدوارم که از این متن لذت برده باشید و از امروز نشانه ها رو در کارهایتان پیدا کنید…

پ.ن۱: صحبت کردن با ولی خدا هم دست کمی از خدا نداره!
پ.ن۲: هرکول پوآرو، شرلوک هلمز، کاراگاه علوی و …. که از معروفترین شخصیت های دنیا هستند از این روش استفاده می کنند.. میگین نه؟ یکبار رفتارهاشونو کامل زیر نظر بگیرید
پ.ن۳: با استفاده از این روش می تونید چیزهایی رو بشنوید که هیچ کس نمی شنود، چیزهایی رو ببینید که هیچ کس نمیبیند، و اشاراتی رو بهمید که هیچکس نمی فهمد… یکی از رمز های پیروزی در زندگی همین است..
پ.ن۴: این برای شما یک نشانه بود!