مشترک شوید!
Smiley face

جدیدترین مطالب را در ایمیل خود داشته باشید!

نکته: به یاد داشته باشید که ایمیل فعال سازی ارسال شده را، باز کنید. این ایمیل ممکن است در Spam های شما باشد.

آمار بازدید
Prev
Next
Play

Archive for the ‘متون ادبی’ Category

postheadericon قبل،ظهور،بعد — بررسی سیر ظهور موعود

در بازه ی زمانی چند ماه مانده به ظهور چه اتفاقاتی رخ خواهد داد؟

براستی دوران ظهور و بعد از چگونه شکل خواهد گرفت؟

اینها از این قبیل پرسش هایی است که باید پرسیده شود تا راه درست رسین به موعود را دریابیم…

باید اینها را بپرسیم تا به بیراهه و کج راهه نرویم و از آنان نباشید که برای امام سربار وگمراه هستند..

از آن گذشته؛ چه کسی می خواهد از آخرین فرستاده ی خدا و باقیمانده ی خدا بر روی زمین جا بماند؟

از آنکس که وارث تمام پیامبران رحمت للعالمین است؟

واثعا هیچکس… ولی تنها شرط این این رستگاری بیشتر شدن اطلاعاتمان در باب ظهور است…

واقعا در این دوره ی زمانی چه اتفاقاتی خواهد افتاد؟

احادیث زیادی حول محور نشانه های ظهور وجود دارد…

در بین این احادیث ۵ علامت بعنوان نشانه های حتمیه ی ظهور شناخته میشوند. بقیه ی این نشانه ها، علائم حتمیه نیستند. به این معنی است که ممکن است قائم ظهور کند و آنها روی ندهند.

در حدیثی از امام ششم، امام جعفر صادق (ع) آمده است که:

برای قائم ما ۵ نشانه است:

۱- خروج سفیانی

۲- خروج یمانی

۳- صیحه ی اسمانی

۴- کشته شدن نفس زکیه

۵- فرو رفتن لشکر سفیانی در زمین بیداء  (۱)

 

می خواهیم به بررسی این علایم حتمیه بپردازیم و دوره ی زمانی قبل تا خود ظهور و سبب مدت اندکی بعد از آن را بررسی کنیم…

من نشانه های ظهر شده را به ترتیب بازه های زمانی که احتمالا اتفاق می افتند مورد بررسی قرار می دهم:

۱ و ۵ – خروج سفیانی و فرو رفتن لشکر سفیانی در زمین بیداء :

ظهور سفیانی از اتفاقاتی است که قطع و الیقین رخ خواهد داد. بر اساس احادیث مختلف ظهور سفیانی قبل از ظهور امام زمان خواهد بود.(۲). سفیانی از نوادگان ابو سفیان است.(از نسل عتبة بن ابی سفیان).ذکر او “یا رب یا رب یا رب” خواهد بود و سرانجامش دوزخ استو او آنقدر پلید است که کنیزش را که از او بچه دار شده زنده به گور میکند.(۲۲)

او از دهکده ای به نام یابس قیام خواهد کرد.(۳).خروج و قیام او قبل از کشته شدن نفس زکیه است. عمر این قیام به ۱۵ ماه میرسد. و در طول این پانزده ماه ۵ ایالت دمشق، فلسطین، اردن و حمص را به اشغال و تصرف خود در می آورد و از این ۱۵ ماه عمر قیام خود را ۶ ماه صرف جنگیدن و ۹ ماه صرف فرمانروایی بر مناطق به دست آمده ی خود میکند. (۴). اینکه حکومت او چه مدت پس از ظهور ادامه پیدا خواهد کرد من اطلاعاتی در مورد آن نیافتم. ولی این موضوع قطعی است که تعداد روز های جکومت او قبل از ظهور حداقل ۱۵ روز است یعنی از زمان کشته شدن نفس زکیه تا خود ظهور (در این باب به قسمت کشته شدن نفس زکیه مراجعه فرمایید) . سفیانی تنها نخواهد بود. امام محمدباقر فرمودند که در شام دو گروه با او خواهند بود: اصهب و ابقع.(۵)… جالبست بدانید که بر اساس حدیثی از امام محمد باقر قیام خراسانی، یمانی و سفیانی هر سه در یک سال و یک ماه و یک روز رخ خواهد داد(۶). دز انتهای سلطنتش او لشکر خود را به دو قسمت تقسیم خواهد کرد. قسمتی از لشکر به سمت حجاز و قسمتی به سمت شام می روند. خود سفیانی در لشکری است که به سمت شام رفته. از در آستانه ی شکست فجیحی قرار میگیرد. سر انجام او و لشکری که با او است از سپاهیان اسلام شکست می خورد و خود او در زیر درخت بغوطه در بیابان حیره ی شهر دمشق(سوریه) کشته می شود.(۸) (ال. در این هنگام سپاه او که در راه مکه هستند در زمینی به اسم “بیداء” و به اذن آفریدگار فرو میروند. گویی که از اول نبودند.(۹)( در حدیثی ذکر شده که تنها دو نفر آن هم از قبلیه ی “جهینه” سالم میمانند(۱۰))

 

2- خروج یمانی:

گفته شده که یمانی در نزدیکی ظهور از یمن برای یاری حجت بن حسن (مهدی) قیام می‌کند. همزمان با شورش سفیانی در شام، او هم در یمن قیام کرده و مردم را به عقیده شیعه به حق و حقیقت دعوت می‌کند. یمانی از فرزندان زید بن علی بن حسین است.

امام محمدباقر فرمودند  « قیام سه نفر، خراسانی و سفیانی و یمانی در یک سال، یک ماه و یک روز به وقوع خواهد پیوست. میان آنها نظمی همانند نظم دانه‌های تسبیح حاکم است و یکی پس از دیگری می‌آید.» (۶)

از امام صادق علیه السلام نیز روایت شده که فرمود: « در میان آنها ( خراسانی، سفیانی و یمانی ) پرچمی هدایت یافته تر از پرچم یمانی نیست. او مردم را به حقّ دعوت می‌کند.» (۷)

۳- نفس زکیه :

بر اساس و روایات نفس زکیه جوانی است از آل محمد که در بین رکن و مقام کشته میشود.(۱۱). در باب کشته شدن نفس زکیه در احادیث این چنین یافتم:

امام محمدباقر در ضمن جدیثی طولانی فرمود: قائم به یاران خود میگوید: ای مردم! اهل مکه مرا نمیخواهند ولی من برای هدایت فرستاده شده ام تا آنچه شایسته است که شخصی مثل من به انها بگوید، گفته و با آنان اتمام حجت کرده ام. آنگاه مردی از یاران خود را می طلبد و به وی می گوید: برو نزد اهل مکه و بگو ای اهل مکه من فرستاده ی فلانی هستم او به شما میگوید: ما خانواده ی رحمت و معدن رسالت و خلافت میباشیم. ما ذریه ی محمد و سلاله ی پیغمبرانیم. مردم بما ستم نمودند و مارا در به در و مقهور کردند. و از هنگام رحلت پیغمبر تا کنون حق ما غصب شده است. اکنون از شما چشم یاری داریم؛ ار ما یاری کنید. وقتی آن جوان این سخنان را می گوید مردم به وی هجوم می آورند و در بین رکن و مقام اورا می کشند.(۱۲)

هم چنین بر اساس حدیثی از امام صادق فاصله ی کشته شدن نفس زکیه تا قیام حضرت قائم بیش از ۱۵ شب نخواهد بود(یعنی حتی ممکن است کمتر هم طول بکشد).(۱۳)

 

4- صیحه ی آسمانی :

بر اساس احادیث در هنگام ظهور دو صیحه ی آسمانی خواهیم داشت.

صیحه ی اول توسط جبرئیل خواهد بود. بر طبق روایتی او فریاد خواهد زد: ” آگاه باشید حق در پیروی از علی و شیعیان اوست”(۱۴). تمام مردم جهان این صیحه را به زبان خود خواهند شنید و این امری حتمی است.(۱۵)

صیحه ی دوم مربوط به شیطان است. بنا بر امام صادق (ع) میفرمایند که در پایان همان روز ( روزی که صیجه ی اول شنیده شد) شیطان صدا میزند آگاه باشید که حق در پیروی از عثمان و پیروان اوست و در آن مورد اهل باطل دچار تردید و اشتباه میشوند. ( به مانند این حدیث از امم رضا (ع) نیز نقل شده است)(۱۶).

 

اما لازم به ذکر است که در احادیث، در توصیف وقایع دوران ظهور به حوادثی مانند خروج خراسانی، خروج سید حسنی و خروج دجال هم اشاره شده. در همین راستا به این موارد نیز می پردازم:

 

– خروج سید خراسانی:

قیام خراسانی همراه با سفیانی و یمانی خواهد بود. گرچه در احایث اشاره شده که پرچم یمانی هدایت کننده تر هست.، ولی این دلیلی بر اینکه پرچم خراسانی گمراه کنننده هست ، نیست.

همچنین پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:« گروهی از مشرق قیام می‌کنند و زمینه حکومت مهدی علیه السلام را فرهم می‌سازند.» (۱۷)
امام باقر علیه السلام نیز فرمود:« صاحبان پرچم‌های سیاهی که از خراسان قیام می‌کنند، در کوفه فرود می‌آیند و آن گاه که مهدی علیه السلام ظهور کند با او بیعت می‌کنند.» (۱۸)
علی رغم جست و جوی گسترده ای که داشتم به هیچ اطلاعات به درد بخور دیگری از سید خراسانی نرسیدم.

 

– خروج سید حسنی:

یکی از قیام های پیش از ظهور قیام حسنی است که در احادیث بسیاری به آن اشاره شده است، خداوند متعال در حدیث معراج « در آن هنگام (هنگام ظهر) یکی از فرزندان امام حسن علیه السلام خروج می کند.»(۱۹)

به اعتقاد شیعیان سید حسنی جوانی‌ست که در آخر الزمان از سرزمین دیلم(محلی در گیلان کنونی) برمی‌خیزد و با سپاهی که بیشترش از مردم طالقان است، به کوفه لشکرکشی می‌کند و پس از پیروزی در آنجا، با مهدی بیعت می‌کند.

از جعفر صادق در باره سید حسنی اینگونه روایت شده‌است:

حسنی، آن جوانمرد خوشرویی که از طرف دیلم خروج می‏کند و با بیان فصیح فریاد می‌زند: «ای آل احمد! اجابت کنید دردمند پریشان حال را و از پیرامون ضریح جدش رسول خدا ندا می‏کند» پس گنجینه‏ های الهی در طالقان او را اجابت می‏کنند. [آن‌ها] گنج‌هایی از طلا و نقره نیستند؛ بلکه مردانی‌اند همانند قطعه ‏های آهن. بر اسب‏های چابک سوار شده و حربه‏ هایی به دست می‏گیرند. پیوسته ستمگران را می‏کشند، تا این‌که وارد کوفه می‏شوند؛ در حالیکه بیشتر جاهای زمین از لوث وجود بی ‏دینان پاک گشته، سید حسنی آن‌جا را محل اقامت خود قرار می‏دهد.» (۲۰)

چهل هزار نفر از زیدیه نیز در سپاه وی هستند، که البته در زمان بیعت حسنی با مهدی، حاضر به بیعت نشده و از سپاه وی جدا و پس از سه روز جنگی میان دو سپاه روی می‌دهد که همه زیدیه در آن جنگ کشته می‌شوند. علت شکستن بیعت این گروه اینست که حسنی هنگام رویارویی با مهدی از وی درخواست معجزه‌ای می‌کند، اما پس از معجزه، گروه زیدیه آن را سحر و جادو دانسته و نمی‌پذیرند.(۲۱)

 

– خروج دجال:

در باب خروج دجال و سرنوشت او حرف بسیار برای گفتن هست. هم اکنون تصمیم گرفتم یکی از مطالب آتی خودم رو به این موضوع اختصاص بدم. ولی یک خلاصه و چکیده در این مورد رو همینجا بیان میکنم.

تقریبا همه ی ما تمام نشانه های دجال و هر آنچه او خواهد کرد رو میدونیم.

تقریبا مشخص نیست که دجال از کجا بر خواهد خواست. ولی بر طبق احادیث، بعد از ملحق شدن مسیح(ع) به امام مهدی(ع) ، امام از مکه به بیت المقدس(محل فرمانروایی دجال) آمده و با او وارد جنگ میشوند. دجال پس از یک شکست مفتضحانه در کُناسه ی کوفه توسط امام به دار آویخته خواهد شد… (۲۳). از آنجایی که در تمام احادیث بعد از شکست دجال دوران رشد و زندگی و عدالت هست، پس بنده این اجتمال رو می دم که دجال آخرین فردی است که توسط موعود کشته خواهد شذ.. اخرین دشمن و بزرگترین دشمن…

شباهت جالبی که این حدیث با داستان های یهودیان دارخ اینه که آنها هم معتقدند نبرد آخرالزمان بین موعود و دجال به نام آرماگدون در بیت المقدس برپا خواهد شد. ولی آنان اعتقادی به شکست دجال ندارند.

 

براستی که ظهور حقیقیتی است که اتفاق خواهد افتاد.. به مانند طلوع آفتابی از پشت ابر های صبحگاهی…

اما ما چه خواهیم کرد؟

و چه انتخاب می کنیم؟

_______________________________

منابع و مواخذ:

۱-مکیال المکارم،ج ۲ / ص۱۸۵

۲- امام صادق(ع) اثباة الهداة ج۷/ص۱۸۸

۳-بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۰۵.

۴-اثباة الهداة ج۷/ص۴۳۰

۵- اعلام الوری، ص ۴۲۸

۶-بحارالانوار ج ۵۲ ص ۲۱۰ حدیث ۵۲

۷- بحار الانوار ۵۱ / ۶۸ حدیث ۱۱

۸-المجالس السنیه،ج۵،ص۷۲۳

۹- بحارالانوار ج ۱۳ ص ۹۵۱

۱۰- بحارالانوار ج ۱۳ ص ۹۵۴

۱۱- نشانه های ظهور او ، ص۱۳۷

۱۲- بحارالانوار ج ۱۳ ص ۱۰۹۸

۱۳- غیبت طوسی، ص ۲۷۱

۱۴- بحارالانوار ج ۱۳ ص  ۱۰۷۸ و مکیال المکارم،ج۲،ص۱۸۸

۱۵- امام صادق(ع) ، غیبت نعمانی،ص۲۷۴

۱۶-  بحارالانوار ج ۱۳ ص ۱۰۷۸ و ۱۰۷۹

۱۷- بحار الانوار ۵۲ / ۲۰۸ حدیث ۴۵

۱۸- بحارالانوار ۵۲ / ۲۱۷ حدیث ۷۷

۱۹- بحار الانوار ۵۲ / ۲۴۲ حدیث ۱۱۲ – ص ۳۰۱ حدیث ۶۶ – ص ۲۷۸ حدیث ۷۲

۲۰- بحار الانوار، جلد ۱۳ باب ۳۲ روایت مفضل بن عمر

۲۱-منتهی الآمال، ص۳۳۷

۲۲- اثبات الهداة ، ج۷،ص۳۹۸ – بحارالانوار ج۵۲ ص ۲۱۳

۲۳- اثبات الهداة ، ج۷ ، ۱۴۲-۱۷۶

postheadericon چرا باید فراماسون ها را بشناسیم؟

با اکثر افراد وقتی راجع به ماسون ها صحبت می کنم و جیله هایی که آنها به کار می برند در آخر یک جواب می شنوم:

دمشون گرم! ولی به ما چه! ما داریم زندگی خودمون رو می کنیم!

و اینجاست که واقعا کمر انسان خم میشه… “خوب به ما چه؟!”

سوال قانع کننده ایه! و میشه تقریبا گفت که هیچ ایرادی بهش  وارد نیست…

ولی همونطوری که این سوال قانع کننده است، جواب قانع کننده ای هم داره!

چندی پیش بود که با یکی از دوستان صمیمی ام بر سر این قضایا صحبت میکردیم. و او در آخر به همین نقطه رسید! برای چند دقیقه مانده بودم چه جوابی به او بدهم!

جواب خودم را خودم میدانستم. ولی اینکه چگونه این جواب رو منتقل کنم که نه مورد تمسخر آنان قرار بگیرم و هم بتوانم پاسخ محققانه ای بدهم، فکر مرا به خود مشغول کرد.

در انتها اینگونه شروع کردم:

تمام چیز هاییکه به تو گفتم، مربوط به حال حاضر نیست!

ببین، بر اساس تاریخ تمدن بشری، تمام ادیان آسمانی به ظهور یک منجی در آخر و الزمان اشاره کردند. نتنها ادیان، بلکه اقوام هم به آمدن این منجی بشارت داده اند. از جمله اروپاییان که در داستان های آنان “آرتور” را به شدت فراوان میبینیم… همان “آرتور عادل” که با شمشیری که از دل زمین بیرون خواهد کشید پادشاه عادل تمام دنیا خواهد شد.

از بین تمام ادیان، دین اسلام اطلاعات جامع ترین به ما داده. اسلام ریشه ی خونی موعود، زمان تولد، پدران و خصوصیات موعود رو به تفصیل توضیح داده. از جمله ی این توضیحات اینه که او در نهایت پادشاه تمام جهان و عالم خواهد شد. و پیروز نهایی در هر میدانی خواهد بود. جالب اینه که تمام اطلاعات این دین با تمام داستان و اطلاعات ادیان دیگه راجع به موعود میخونه… و از همه مهمتر بر اساس تمام آن اطلاعات ما الان در آخر الزمان قرار داریم… می دونی این یعنی چی؟ یعنی اینکه هر لحظه احتمال آمدن موعود فراهمه… هر کسری از ثانیه و هر تپشی از قلب تو ممکن مربوطه به لحظه ی ظهور باشه…

اما همیشه در همه ی داستان ها ما میخونیم که نبردی در بین حق و باطل همیشه در جریانه.. اگر بر اساس این اطلاعات، حق در طرف موعود باشه، پس باطل چه کسی خواهد بود؟ تا حالا این سوال رو از خودت پرسیدی؟

اگر نپرسیدی باز هم تاریخ به این سوال پاسخ داده… درواقع تمام دوران همه چیز مشغول پاسخگویی به این جواب بودن… در تمام مدت در جلوی چشمان تو هستن و تو باز هم ندیدی…

در تمام مدت تو داستان ضحاک رو در شاهنامه فردوسی خوندی و نفهمیدی چرا مار روی دوش ضحاک سبز شد، نفهمیدی چرا غذای این مار ها مغز انسان بود… نفهمیدی که اصلا مامورت اصلی گرشاسپ چه بود! .. یا چرا کاوه ی آهنگ قیام کرد ولی فریدون بر تخت سلطنت نشست!… نفهمیدی که چرا به دماوند می گویند: ای دیو سپید پای در بند!… نفهمیدی که چرا نام بازی اساسین ۴ رو Revolation گذاشتن.. نفهمیدی که چرا صلیب شکسته در جلوی چشمان تو تکان دادند.. نفهمیدی که چرا سنگ سبز رنگ ضد چشم زخم به تو نشان دادند.. نفهمیدی که چرا هری پاتر بوجود اومد… نفمیدی که چرا این همه فیلم با زمینه ی ابر قهرمانی ساخته شد….

تو اون ها رو نفهمیدی … ولی به تو فهموندن که اسلام و موعودش همه اش کشکه! خیلی جالبه نه؟!

بر اساس تاریخ و اون چیزی که میدونی در آخر الزمان ، جبهه ای در مقابل موعود بر خواهد خواست… ادیان آسمانی قبلی نام های مختلفی به این جبهه دادند… ضد مسیح،Anti Christ و ۶۶۶ , Apocalypse، مسیح دروغین،مارضحاک و در انتها، اسلام که به آن لقب دجال رو داد…

انبیا به دو صورت مردم رو از این جبهه می ترسوندن.. یکی اینکه می گفتن دجال یک نفره.. و یکی اینکه می گفتند دجال یک نفر نیست… و صد البته هردو هم درسته… شما الان می ونید که دجال تنها نیست.. بلکه لشکری از افراد بدنال اونها هستن که با حیله ها و نیرنگ های مختلف انسان ها رو به سوی خودشون جلب میکنن…

و اما دجال.. فردی که یک چشم داره.. فردی که الاغی داره که با هر گامش از شرق تا غرب عالم رو میپیماید.. فذری که از هر تار موی الاغش تغکه ای گوش نواز به گوش میرسه… فردی که کوه هایی از غذا پشت سر داره.. و از همه مهم تر: کلی بنده داره! بنده هایی که اون رو میپرستن… بر طبق ادیان، او خودش رو به جای موعود جا خواهد زد.. اما در نبرد نهایی توسط یکی از افراد موعود کشته خواهد شد… او با تمام لشکر انبوهش شکست خواهد خورد.. و رویای سلطنت جهان را با خود به گور میبرد…

و حال شما میدونید که تمام ادیان الهی منظورشون چه کسی و چه چیزی بوده…

خوب ما در حال حاضر فراماسون ها، اعتقادات و تفکراتشون رو میشناسیم… فکر می کنی بعد از ظهور موعود چه خواهد شد؟

آیا این دجال پیشگان همچنان خواهند نشست تا موعود دنیا را بگیرد؟ خیر! و من اگر جای آنان باشم سعی می کنم کلک موعود را قبل از ظهور بِکَنم! ولی چون نمی توانم راه حل ساده ترین دارم!

خودم موعود را بسازم! دقیقا مطابق تمام آن چیز هایی که ادیان مژده داده اند! ولی با نماد ها و اهداف خودم! چند تا نبرد ابکی هم راه می اندازم و چند بار هم خودم را شکست می دهم که دیگران شک نکنند! جه کسی خواهد فهمید که موعود واقعا هنوز ظهور نکرده است؟ فوق فوقش اینست که از من معجزه می خواهند دیگر! ار تمام قدرت جادویی من هم نادید بگیرند، تکنولوژی روز من ۲۵ سال جلوتر از آن چیزی است که آنان حتی در ذهنشان بپرورانند… آنگاه ما همه را گول میزنیم و مالک جهان خواهیم بود و اگر موعود حقیقی آمد دیگر کسی به او توجه نمی کند! چون یکبار ظهور توسط ما شبیه سازی شده است!

بله.. در اینجاست که می فهمیم پیامبران چرا می گویند فتنه ی آخر الزمان سهمگین است!

براستی چگونه موفق خواهیم شد به امام زمان و به موعودمان در هنگام ظهور برسیم؟ اصلا از کجا معلوم آنکه ظهور کرده موعود ماست؟ حتی اگه از او معجزه هم بخواهی، نمیدانی این واقعا معجزه هست یا تکنولوژی ۲۵ سال دیگر… چه خواهید کرد؟

من جواب را به شما میدهم! تا کنون باید تقریبا دانسته باشید که دجال پیشگان(همون ماسون ها!) دیوانه ی نماد نگاری هستن! مکانی نیست که نمادی از آنان نباشد!  تنها راه شناخت ماهیت حقیقی آنان همین نماد هاست.. و همینطور شناخت هدف های آنان و اینکه می خواهند چه کنند.. و از طرفی شناخت دقیق موعود و مشخصات ظاهری و باطنی اون…

از طرفی دیگر نگران نباشید.. چرا که شما اگر واقعا بدنبال موعود باشید، موعود شما را درخواهد یافت .. و اونیز به سمت شما خواهد شتافت… فقط سعی کنید تا دشمن را به خوبی بشناسی تا گول نخوری و مانند خیلی ها دجال پرست نشوی…

و ای دوست خوب من.. حالا فهمیدی که چرا من بیشتر از ایران راجع به فراماسون های کثیف می نگرانم؟ و فهمیدی چرا سعی می کنم آنان را به همه ی جهانیان معرفی کنم؟…

اکنون به من بگو…. تو حق انتخاب داری… با کدامیک خواهی بود؟

آینده ی دنیا، مظهر لطف افریدگار و پدری مهربانو وارث تمام آفرینش؛ یعنی همان موعود…

یا:

کثیف ترین فرد یا افراد موجود درعالم، همانان که شکست خواهند خورد و این شکست وعده ی الهی است؛ دحال و دجال پیشگان ….

کدامیک؟

و این را بدانید.. هرثانیه ای که از ظهور موعود به تعویق بیافتد، ما مسئول هستیم و باید در محضر افریدگار پاسخگو باشیم… هر ثانیه… و برای همینست صالحان که ما برادران پیامبر لقب گرفته ایم….

postheadericon آن روز که شهدا نباشند…

امروز اولین روز سال جدید تحصیلی بود.

و مصادف بود با هفته ی جنگ.

در و دیوار مدرسه مزین بود به عکس و زندگی نامه های شهدا …

چفیه ها و قمقمه و هرچیزی که مربوط میشد به اونها

و قشنگترین کاری که شاید مدرسمون تا به جال کرده بود این بود که یک قسمتی به نام” شهید گمنام” درست کرده بودند..

تکه هایی از لباس، پلاک و استخوان در بین کپه ای از خاک…

بحث من مربوط به این مجسمه ی شهید گمنام نیست

بلکه مربوط به اونهایی است که در اطراف این مجسمه و این طرح جمع شده بودند.

نوجوانانی می خندیدند

به واقع می تونم بهتون بگم چیزی که من در اونجا دیدم هیچ قسمت خنده داری نداشت…

ولی اونها می خندیدند

بزرگترین فاجعه ی ممکن!

به فکر فرو رفتم…

چه آسان از یاد ما برونسی ها را بردند..

چه آسان از یاد ما آوینی ها را بردند…

چه آسان از یاد ما چمران ها را بردند…

و همت ها … و خیلی های دیگه …

و این را هم بگویم که چه آسان ما اجازه دادیم تا آنها را از ما بربایند!

چگونه تنها در فاصله ی کوتاه ۳۰ سال از این جنگ تمام این ارزش ها به فراموشی سپرده شدند؟

چگونه اعتقاد به شهدا و افتخار به شهدا اکنون ننگ محسوب میشود؟

و چگونه به یکباره همه چیز در زیر فیلم و موسیقی و آواز و … دفن شد…

بگذارید یک راز به شما بگویم

آیا می دانید تنها راز دوام جمهوری اسلامی ایران در فتنه های سال ۸۸ چه بود؟

شهدا و آنانی که خود را وارث آنان میدانستند…

و اکنون بگذاری گوشه چشمی از آینده به شما نشان دهم…

دردناک است.. خیلی دردناک… ایا آماده هستید؟

کمتر از چند سال طول میکشد…

دوباره همه چیز تحت رهبری خارجی ها و به احتمال زیاد دوباره تحت همان نام “سبز” اغاز خواهد شد…

تمام ورثای انقلاب اکنون مرده اند…

نه خبری از سرداران جنگ هست..

نه خبری از فرزندان شهیدان..

و نه خبری از آنان که خاک جبهه ها را با دستانشان لمس کرده اند…

فقط گروهی می مانند اندک ( بسیار اندک!) از آنان که خود را وارث شهدا میدانند

این گروه ها نیز به تریج دچار انحراف میشوند.. یا بسیار تند رو و یا بسیار کند رو…

هیچ مرز وسطی وجود نخواهد داشت..

و ان هنگام دیگر خبری از رهبری هم نیست .. یا بهتر بگویم.. از رهبری که خود آن روزگاران را درک کرده باشد نیست که وارثان شهدا را راهنمایی کند و آنان را به “صحیح روی” فرا بخواند…

آن روز دیگر خبری از اسلام و مسلمان واقعی هم نیست!

آن روز ها در تمام خانه ها ماهواره مثل مور و ملخ ریخته است!

آن روز ها آزادی زا به ازادگی فروخته اند…!

خیلی زود ارزش های اسلامی جای خود را با غرب زدگی عوض کردند…

در آن روز است که خارجی ها بر ما پیروزند…

آن روز وقتی است که ایران اسلامی؛ همه ی ارزش های خود را از دست داده .. وقتی که فقط ایران مانده…

به سادگی حکومت با اسم “آزادی” بر اندازی میشود.. آن هم نه با نفوذ هیچ نیروی خارجی ای!  بلکه توسط مردم!

پیام های تبریک و پشتیبانی است که از شرق و غرب می اید.. و اندک کسی هست که هنوز “استعمار” را باور دارد!

و آن روز است که خون آن ده ها و صد ها هزار شهیدی که جنگیدند تا آن یک وجب خاک را تحویل ندهند، به سادگی پایمال میشود….

کشور تقدیم آن کسانی که نباید میشود! آن هم دو دستی!

آن روز ایران تنها میشود.. بدون هیچ اسلامی…

متاسفانه چیز هایی که خواندید واقعیت بود…

به هر گونه ای که فکر می کنم می بینم تمام چیز ها حساب شده بود..

تک تک مارک ها.. تک تک آگهی ها… تک تک برنامه ها…تک تک کتاب ها…

ما اکنون هیچ گونه شانسی برای مقابله نداریم…

حتی تبلیغ هم نمیتوانیم بکنیم!

ولی نباید تسلیم شد..

می دانید چرا؟

چون برگ برنده به دست ماست…

ما آن روز را می بینیم و خواهیم ساخت…

آخرین امید جهانی..

و آخرین راه برای حفظ اسلام غیر تحریف شده…

——–

در همین افکارو احوالات بودم که زنگ خورد.. باید بر میگشتیم به کلاس…

کلاس؟! ببخشید!… من حواسم خیلی پرت است!

به سکولار… !

 

پ.ن: بد نیست اینها رو ببینید تا بفهمید وارث چه کسانی هستید…

postheadericon گمشده

نزدیک غروب بود… آفتاب به سختی در لب دریا دیده میشد…

صدای امواج می امد…

آسمان یکدست قرمز و صاف بود… تنها لکه لکه های کوچک ابر بودند که این یکدستی را بر هم میزدند.. لکه های کوچکی که هنوز سفید مانده بودند.. در واقع تنها نقاط سفید ان آسمان آبی

پیر مرد و پسرک در گوشه ای از این ساحل بینهایت بر روی تکه ای از صخره های ساحلی نشسته بودند..

امواج دریا به ارامی به ساحل میخوردند و صدای حاصل از آنها همانند ترانه ی گوش نوازی پراکنده میشد…

پیرمرد سیگار جدیدی از کت خود بیرون اورد و روشن کرد…

پک عمیقی به سبگار خود زد و مجدد صحبتش را ادامه داد:

-نگفتی پسر… چرا اینقدر به فکر دیگرانی؟ گگاهی اوقات اینقدر به فکر اونهایی که اصلا از خودت هم غافل میشی… یکمی هم به خودت فکر کن.. همیشه اعصاب آدم رو سر این موضوع خورد و خاکشیر می کنی…

پسرک آرام بود و فقط گوش میداد.. گوش میداد و به افق سرخ مینگریست…

هنوز هم در جست و جو بود.. در جست و جوی هرچیزی که بتواند خبری از گمشده اش بدهد..

شاید یک کشتی که به سمت ساحل بیاید…

شاید بک بطری که در آن نامه از گمشده اش باشد…

شاید دودی به نشانه ی نیاز به کمک…

پیر مرد پکی دیگر به سیگارش زد و دود غلیظ و تهوع آور سیگار را به صورت پسرک فوت کرد… به ناگاه تمام افراد پسر را ؛ اعم از کشتی و بطری و .. را دودی غلیظ فرا گرفت.. پسرک به سرفه افتاد ولی برای اینکه پیرمرد ناراحت نشود جلوی سرفه هایش را گرفت…

پیرمرد تکرار کرد:

-بگو دیگه .. چرا؟ … من یک جواب قانع کننده می خواهم…

پسرک چشمانش را از افق که دیگر تقریبا تاریک شده بود بر گرفت و بست..

چگونه میتوانست به پیرمرد بفهماند که او در امید آنست که شاید هر فردی که او به آن کمک می کند و یا هوایش را دارد، گمشده ی او باشد..

چطور به او بگوید به آن امیدی به هرکس کمک می کند که شاید روزی یکی از آنها گمشده اش باشد… و از این میترسد که شاید روزی خود را بر گمشده اش ترجیح دهد…

پسرک با دود دیگری که اینبار واقعا بینی اش را می سوزاند به خود امد…

هوا تقریبا تاریک شده بود…

پیرمرد آخرین پک را به سیگارش زده بود و سپس آن را در زیر پا خاموش کرد…

زیر لب غرولند میکرد و گفت: همتون همینطورید .. وقتی بزرگ بشید حساب کار دستتون میاد… سپس ایستاد و لخ لخ کنلن مسیری که امده بود را برای بازگشت در پیش گرفت…

پسرک تنها بر روی سنگ ها مانده بود.. چشمانش را باز کرد و به دریا نگریست…

او به کارش ایمان داشت… او میدانست که سرانجام یکی از همین افراد، گمشده ی اوست…

 

پ.ن: با دیدن نوشته های وبلاگ احرار هوس نوشتن کردم.. خیلی وقت بود ننوشته بودم..

پ.ن: برداشتی آزاد از یک داستان واقعی…

postheadericon انتخاب می کنیم یا میشویم؟

در تمام این سال ها

یک پرسش برایم مطرح بود:

ما انتخاب می کنیم؛

یا ما انتخاب میشویم؟

 

و در گذشت این سالها به این پاسخ رسیدم:

ما انتخاب میشویم که بتوانیم انتخاب بکنیم…

 

چگونه؟  – مقاله ی نشانه های من را کامل بخوانید!

 

postheadericon ۶ میلیارد مهره ی دومینو

چند روز پیش با یکی از دوستام یکی دو ساعتی سر اینکه ایا من می تونم دنیا رو تغییر بدم یا نه داشتیم صحبت می کردیم…

دیگه کم کم داشتم با حرفاش قانع میشدم که یک بازی یادم اومد…

بازی دومینو…

کلی مهره رو پشت هم میچینی و بعد با انداختن اولین مهره همه ی اونها روی هم سقوط می کنن.

منم از این بازی رو برای اون گفتم.. ولی با این تغییر:

خوشبختانه قانع شد!

تغییر جهان ساده است:

- اگر بخواهید …

- اگر دیدمان را نسبت به همه چیز عوض کنیم…

postheadericon آخرین وصیت اولین مظلوم

آیا می دانستید که امام علی(ع) وصیت نامه ای خطاب به شما و مخصوص شما دارد؟

بله!

همانگونه که می دانید عمل به وصیت نامه برای وارثان ضروری است… مخصوصا اگر این وارثان فرزندان او باشند…

و مخصوصا اگر این وارثان، به صورت شخصی مورد خطاب قرار گرفته باشند…

آیا می دانستید که امیرمومنان،علی بن ابیطالب (ع) در واپسین روز های عمر خود برای شما  وصیتی بر جای گذاشته است؟

و ایا می دانید که عمل به این وصیت بر من و شما اجباری است؟

و اما به نظر شما این وصیت نامه چه می تواند باشد؟

ایا می دانید آخرین خواسته های این پدر از شما چیست؟…

پس هم اکنون بفهمید و عمل کنید

چرا که صاحب این وصیت، کسی است که شما را می شناسد، عوامل سعادت و سعایت را میشناسد و بهترین مردمان روی زمین است…

و اما براستی چنین فرد بزرگی چه وصیتی برای ما بر جای گذاشته است؟

 

شما را به تقواى الهى سفارش مى نمایم، و اینکه دنیا را مجویید گرچه دنیا شما را بجوید، و بر آنچه از دنیا از دستتان رفته متأسّف نباشید. حق بگویید، و براى ثواب الهى بکوشـید. دشـمن سـتمگر و یـار سـتمدیده باشـید.
شما و همه فرزندان و خاندانم و هر که این وصیتم به او مى رسد را به تقواى الهى، و نظم در زندگى، و اصلاح بین مردم سفارش مى کنم، چرا که از جد شما ( پیامبر صلّى اللّه علیه وآله) شنیدم مى فرمود: «اصلاح ذات البین از عمومنماز و روزه بهتر است».

۱- خدا را خدا را درباره یتیمان، آنان را گاهى سیر و گاهى گرسنه مگذارید، مباد که در کنار شما تباه شوند.

۲- خدا را خدا را در رابطه با همسایگان، که مورد سفارش پیامبر شمایند، پیوسته به آنان سفارش داشت تا جایى که گمان بردیم میراث برشان خواهد ساخت!

۳- خدا را خدا را درباره قرآن، نیاید که دیگران در عمل به آن از شما پیشى جویند.

۴- خدا را خدا را درباره نماز، که نماز عمود دین شماست.

۵- خدا را خدا را درباره خانه پروردگارتان، تا وقتى هستید آنجارا خالى مگذارید، که اگر خالى گذاشته شود از کیفر حق مهلت نیابید.

۶- خدا را خدا را در باره جهاد با اموال و جان و زبانتان در راه خدا. بر شما باد به پیوند با هم و بخشش مال به یکدیگر، و بپرهیزید از دورى و قطع رابطه با هم. امر به معروف و نهى از منکر را وانگذارید، که بدکارانتان بر شـما مسـلّط شوند، آن گاه دعـا کنید و به اجابـت نرسـد.

سپس فرمود: اى فرزندان عبدالمطّلب، نیابم شما را که به بهانه کشته شدن من در خون مسلمانان فرو افتید و گویید: امیرالمؤمنین کشته شد، امیرالمؤمنین کشته شد! معلومتان باد که فقط قاتلم باید قصاص شود.
ملاحظه نمایید هرگاه من از این ضربت او از دنیا رفتم تنها او را یک ضربت بزنید،
و گوش و بینى و اعضاى او را قطع مکنید، که من از رسول خدا صلّى اللّه علیه وآله شنیدم مى فرمود: «از مُثله کردن دورى کنید هرچند درباره سگ گازگیرنده باشد».

 نهج البلاغه-خطبه ی ۴۷

دقت کنید که این وصیت نامه در زمان جاریست.. حتی قسمت مربوط به قصاص قاتل!

و اکنون که آخرین نوشته های این بزرگ مرد را می خوانید:

براستی چقدر برای او آخرین وصیت او ارزش قائلیم؟

postheadericon چرا “فزت و رب الکعبه” ؟

چرا فزت و رب الکعبه؟

براستی با تو چه کردند ای ولی خدا؟

و ای جان و برادر پیامبر؟

و ای خلیفه الله اعظم؟

چرا در هنگام مرگت، در هنگام “امیر المومنین” بودنت، به جای وصیت و آه و فغان و پیچیدن از درد به خود، فرمودی: قسم به خداوند کعبه که رستگار شدم؟

در آن لحظه به چه فکر می کردی؟

کدامین حادثه ی زندگی ات از مرگ برایت تلخ تر بود؟

لحظه ی مرگ پیامبرت؟

لحظه ی گفته شدن جمله ی “هذا رجل لیهجل” ؟

زمان شکسته شدن در خانه ات؟

زمان شنیدن صدای خرد شدن استخوان های همسرت؟

لحظه ی به بند و طناب کشیدنت در مقابل چشمان فرزندانت؟

موقع دیدن رد سیلی یک نامحرم بر روی گونه های همسرت؟

و یا به خاک سپردن پنهانی آخرین وفا دار حقیقی به پیمان تو؟

براستی چه چیز تا به این حد تو را از این باتلاقی که همگان را در خود می کشد، رانده  است؟

به نظر من هیچکدام ازموارد بالا!

آنچه مرگ را در کام تو شیرین تر میکرد، جدا شدن از این مردمان بود…

سخت ترین لحظه برای تو، هنگام بیعت دوباره ی این مردمان با تو بود…

همان هنگامی که آنقدر از هر طرف دست بیعت به سوی تو دراز می کردند که دو شانه ی تو به هم فشرده میشد…

چرا که آنان همان مردمانی بودند که تمام حوادث زندگی تو تقصیر و بر گردن آنانست…

آنان همان نا مردان اند…

آنان همانانی بودند که در شکستند، سیلی زدند، غصب کردند، ناسزا گفتند…

و همانانی که تورا به شهادت یا به قول خودت، به رستگاری رساندند…

و عجیب تر آنکه تو چه خوب می دانستی که رستگاری ات تنها در گرو رها شدن از آنان است! نه با آنها بودن…

سلام بر تو ای امیر همیشگی مومنان…

ای مهربان ترین پدر دنیا…

و ای اولین مظلوم روزگار…

 

     و اکنون چه؟…

     آیا ما داریم خلاف آن کارها، با امام زمان خویش می کنیم؟

 

postheadericon حقیقت

نظرتون راجع به مرگ چیه؟

سوالی بود که همیشه از خودم می پرسیدم….

مرگ.. دریچه ای رو به جهان دیگر

آیا از مرگ می ترسید؟

یا بهتر بگم:

آیا مرگ ترس داره؟

امروز برنامه ی “ماه عسل ” داشت.

افرادی رو در برنامه جمع کرده بود که از بدترین حوادث ممکن، بدون هیچگونه اسیبی نجات یافته بودند

یکی از این نجات یافتگان یک پیرمرد بود…

پیرمرد در راه سفر به سوریه بود که اتوبوس حامل اونها تصادف میکنه و واژگون میشه.. پیکر پیرمرد رو زنده در قسمت گلگیر اتوبوس پیدا کرده بودند… و او اکنون در برنامه بود..

پیرمرد زیاد تنومند نبود.. قسمت سمت راست صورتش پر چاله چوله بود… به نظر می اومد که مربوط به همون تصادف باشه… ریش و سبیل کم پشتی داشت.. ولی همونقدر هم سفید بود.. درست برخلاف موهای جوگندمیش…

وقتی مجری راجع به سانحه از اون پرسید کاملا میشد حادثه رو از درون چشم های اون خوند… اصلا میشد کامل دید.. پیرمرد با سکوت معنا داری شروع کرد.. انگار که داشت به سختی چیز هایی را به یاد می آورد…

عینکش روی نوک بینی اش اومده بود و ماجرا رو تعریف کرد..

از تصادف اتوبوس و ۸ دور غلتیدن اتوبوس می گفت… و از اینکه نمیدونست چرا باید در اون موقع اون رو در داخل گلگیر اتوبوس پیدا کنند.. از اینکه همسرش مجروح در جلوی چشمانش افتاده بود و از اینکه چطوری دوستان و همسفرانش کشته شده بودند… چشمان پیرمرد پر از خاطره بود… گویی دیگر در استدیو نیز حضور نداشت و سعی می کرد مغز خود را از این سوال که چرا من زنده ماندم پاک کند…

مجری از پیرمرد پرسید: ایا از مرگ می ترسی؟

پیر مرد نیشخندی بر لب داشت و چند لحظه مکث کرد.. انگار به فکر عمیقی فرو رفت…

بعد از چند دقیقه با قاطعیت پاسخ داد: نه!

مجری با تعجب پرسید: نه؟ چطوری؟

پیرمرد گفت: آقای مجری.. شما خودتون هم نمی ترسید.. به اعماقتون نگاه کنید!

ناگهان لبخند مجری از صورتش محو شد و گفت: من می ترسم.. از اون ادم هایی هم هستم که خیلی میترسم!

صحنه برام خیلی جالب بود… اینکه چرا باید یک پیرمرد از مرگ نترسد و یک جوان بترسد…

یا در واقع چرا باید از مرگ ترسید یا چرا باید نترسید…

تا چند وقت پیش اگر این سوال را از من نیز می پرسیدند به همان قاطعیت پیرمرد پاسخ می دادم: نه!

اما نمی دانم چرا این روز ها با درنگ به این سوال پاسخ میدهم… دیگر ته دلم به آن “نه” محکم و قرص نیست…. واقعا دلیلش رو نمی دونم…

فقط می دونم که نفس دیروز من از پیرمرد بودن به جوان بودن مسخ شده است…

و قطعا حکمت دیدن این برنامه برای من، یادآوری مجدد نفسم و آماده شدن برای برخورد با این حقیقت بود…

ترجیح می دم این مطلب کوتاه رو در همینجا تمام بکنم.. ولی دوست دارم این پرسش رو برای شما هم مطرح بکنم:

آیا از مرگ می ترسید؟ چرا؟

postheadericon سرباز باشیم…

سلام

سالهای زیادی نیاکانمان در آرزوی دیدن کسی بودند که تمام زمین و زمان برای او خلق شده بود.

کسی که نه تنها مختص به دینی به نام اسلام نبود، بلکه آوازه ی “رحمت للعالمین” بودنش گوش تاریخ را کر می کرد….

دوستان عزیز من…

هم اکنون افتخار داریم که در عصری زندگی می کنیم که “برادران پیامبر” لقب گرفته ایم.

افتخار این را داریم که وفای به عهدی بکنیم که شاید سالها پیش پدرانمان ان را زیر پای گذاشتند.

و هم اکنون افتخار این را داریم تا واقعا تاریخ را بسازیم… تاریخی که تا بوده، باعث ننگ و آر بوده است…

افرادی که هم اکنون در صفحات مختلف کتب تاریخی ما مدفون شده اند، نه اجنه بوده اند و نه یک آدم فضایی! نه توسط یک ابر قهرمان زاییده شده بودند ، و نه مواد خاصی به خود تزریق کرده بودند!….

مصدق ها و فردوسی ها و رضا شاه ها همگی انسان بوده اند… ولی آنها تاریخی شدند زیراکه خواستند…

 

دوستان من….

هم اکنون نوبت ماست که تاریخی شویم…

هم اکنون نوبت ماست که برگی از تاریخ را بنویسیم که سرشار از افتخار باشد…

و هم اکنون نوبت ماست که آینده ی دنیا را رقم بزنیم…

دوستان من…

در آستانه ی بزرگترین نبرد حق و باطل هستیم.

آری! داستان ها و افسانه ها و لالایی هایی که مادرانمان در هنگام خواب شبانگاهی برایمان می گفته اند، دروغ نبوده…

نبرد حق و باطل همیشگی است…

و اینک در عصر ما؛ شاهد بزرگترین نبرد خواهیم…

شاهد آینده ساز ترین نبرد…

نبرد آخر الزمان…

 

ظهور بسیار بسیار نزدیک است…

و اکنون نوبت ماست تا حادثه ی  کربلا را از پیشنیمان پاک کنیم و جاودانه شویم…

دیگر مهم نیست که چه کارهایی قبلا انجام داده اید، چگونه دل شکسته اید و چگونه جواب محبت های بی دریغ مولایمان را نداده ایم… دیگر مهم نیست.

چرا که باید شروعی مجدد و از نو داشته باشیم…

از اولِ اول… انگار نه انگار چیزی بوده است…

ولی باید با خود پیمان ببندیم که از حال به بعد تنها مطیع و فرمانبردار او باشیم

و همانند سربازی جان بر کف، تا آخرین قطره ی خون به او وفادار بمانیم…

ما اکنون سربازیم. همانان که به سخت تر از صخره ها معروف هستند…

و همانکه شهره به دریا دلی اند…

ما همانانیم… سربازان آخر الزمان…

کسانی که موعود را در هیچ صورتی تنها نخواهند گذاشت..

ما آنانیم…

 

اما چگونه شروع کنیم؟

چگونه مجددا بر پای خود بایستیم و تبدیل شویم به همانانی که از کوه سخت تر هستند؟

کافی است این چند قدم را بردارید:

 

=> دعای عهد را بسیار بخوانید

سرباز بودن  نشانه ی وفاداریست و وفاداری، با تجدید پیمان به وجود می آید…

از این دعا غافل نشویم چرا که مروری است چندگانه بر بیعت نامه ی مان با او…

 

=> از او بخواهیم…

زیاد با او صحبت کنیم و لیاقت سرباز او شدن را از خود او بخواهیم…

چگونه ممکن است سربازی در یک ارتش باشد، در حالی که فرمانده او را دعوت نکند؟

 

=> باورش کنیم

گاهی اوقات بهانه های بچه گانه سخت ما را از فرمانده دور می سازد. نمی توان بر عهد خود استوار ماند اگر باور نکنیمش و اگر قلبمان را در اختیارش قرار ندهیم

 

=> مگر بچه مثبتی چه ایرادی دارد؟

از حرف دیگران نترسید… همیشه سپاه هدایت شدگان کمتر از سپاه خوار شدگان بوده…

اگر به شما انگ می زنند و اگر شمارا به تسمخر میگیرند، نشانه ی اینست که شما راه را درست آمده اید… پس بمانید و صبر بورزید…

همچنین دیگران را به خاطر افکار و طرز تفکرشان هیچگاه به تمسخر نگیرید. چرا که این کاری است بس ناشایست از یک سرباز

 

=> اعمال و رفتار همیشگیتان را تصحیح کنید

باور کنید که یک سرباز هستید… با این باور یعنی باید راه رفتن شما، آداب معاشرت شما، صحبت کردن شما و نماز خواندن شما، دیگران را به یاد فرمانده بیاندازد. بدانید که شما گرچه یک سرباز هستید ولی نمادی از ارتشتان به حساب می آیید..

بیشترین تاکید من در این قسمت بر لحن گفت و گوی شماست… صحبت ها نباید حاوی ناسزا ها باشند.. چراکه امام زمان همانند امیرالمومنین نمی خواهند که دهان یارانشان به ناسزا آلوده گردد.

خصوصا اگر در قسمت کارهای روزانه دچار مشکل هستید مانند نماز و روزه و … سعی کنید تا آنها را برطرف کنید. چرا که شما باید الگو باشید

 

=> تنها نمانید

بدانید که تنها نمی توانید دوام بیاورید… در طوفان سخت زندگی تنها سربازانی نجات می یابند که دست یکدیگر را محکم گرفته باشند… سعی کنید از میان دیگر سربازان برادری برای خود برگزینید… همانند رسم رسول خدا که بعد از هجرت به مدینه میان یارانشان عهد برادری بستند…

 

=> سعی در کمک به دیگران داشته باشید

به همه کمک کنید.. فرقی نمی کند او چه کسی باشد.. بهترین دوست یا بدترین دشمن…

مهم اینست که سرباز امام زمان می خواهد باری از دوش دیگران بردارد و نه اینکه خود بار باشد… از آن گذشته این حرکات سبب تبلیغ سرباز بودن میگردد و آن هنگامست که تک تک جمع گردند و ناگاه گردانی پدید آرند.

 

=> مواظب دوستان قبلیتان باشید

اگر میبینید که بودن با دوستان قبلیتان سبب شکستن پیمانتان میگردد انها را رها کنید.. اگر نه با همه باشید و بدانید آنها ممکن است سرباز نباشند ولی برادران دینی شما هستند… اگر روزی انجرافی در آنها دیدید بدون هیچ معطلی ای جلوی آنها را بگیرید.. چرا که ممکن است زاویه ی بین دوخط تنها ۱ درجه باشد ولی در بعد از چند متر این ۱درجه زاویه تبدیل به ۱۰۰ ها متر فاصله میشود…

 

=> نماز و روزه ی مستحبی بگیرید

نماز و روزه ی مستحبی تنها به یک زمان خاص محدود نمی شود… شما در هرهنگام که واستید می توانید یک نماز با هر نیتی بخوانید .. می توانید روزه بگیرید… و درنهایت ثواب آن را به فرمانده تقدیم کنید

 

=> گوش به زنگ مواقع خاص باشید

حضرت فاطمه فرمودند خداوند در سه قت دعا ها را مستجاب می کند: هنگام شنیدن قرآن، هنگام باران و هنگام{}…  پس در این مواقع از ذکر دعای فرج غافل مشو… در موفع اذان همیشه به افق و آسمان نگاه کن و منتطر باش… و ارزو کن که کاش این آخرین اذان دوران انتظار باشد

 

=> خوب بشنوید و خوب ببینید

شما یک سرباز هستید… پس با بقیه متفاوتید… به چیز هایی که می شوند خوب گوش کنید و به چیز هایی که می بینید بسیار دقت کنید… چرا که شما باید با بقیه فرق کنید… قطعا در هر چیزی که می شنوید و میبینید پیامی نهفته است..(اینجا مفصلا توصیح دادم)

 

=> مهم ترین نکته اینجاست: قابلیت های خود را پرورش دهید

شما برای هدفی خاص آفریده شدید…. مطمئتا اسعداد هایی که در شماست در هیچ کس دیگری موجود نیست.. شما قرار است قسمت خاصی را پر کنید و تکه ای دیگر از این پازل باشید.. پس سعی کنید قابلیت های خود را پرورش دهید و هیچگاه به این فکر نکنید که این قابلیت به درد فرمانده نمی خورد. چرا که همه چیز روزی لازم میشود… و از ان گذشته، اگر شما می خواهید یک سرباز بشوید پس انتخاب شدید… و این انتخاب شدن یعنی به ان قابلیت شما نیاز خواهد شد.. پس فقط سعی کنید در کارتان یکی از بهترین ها باشید…

 

در پایان امیدوارم بدانید درچه موقعیت حساس تاریخی ای حضور داریم… امیدوارم با خوندن این مطلب یکی به شمارنده ی سرباز ها اضافه شود و خوادث های کربلا تکرار نشود…

این را بدانید که همه می توانند سرباز باشند.. فرقی در بین بزرگ و کوچک و پیر و جوان و خانم و اقا نیست… فقط باید بخواهید تا بشوید… و درچه ای که در این راستا رو به شما باز میشود، سرشار است از نعمت و برکت و مهربانی…

به امید ظهورش…